کپسول پرسی گاز
عنوان:
کپسولِ پرسی
و
طلوعِ یک تاجرِ بیرحم
آن روزها مشهد بود و سرمایِ استخوانسوزِ زمستان، و ما هم تازهعروس و دامادهایی بودیم که با کلی ذوقوشوق افتاده بودیم در مسیرِ گازکشی. جهیزیهی همسرِ جان، یک کپسولِ «پرسی» داشت که مثلِ یک عتیقهی تاریخمصرفگذشته، کنجِ انباری خاک میخورد.
یک روز که با «پیکانِ آلبالویی»ام با ابهت از جلوی پارکینگ میگذشتم، همسرِ مهربانم چشمش افتاد به یک نمکیِ بیچاره که با دوچرخه تویِ سرما آواز میخواند. همسرم، با همان قلبِ رئوفش گفت: «حسن! ماشین رو بذار کنار، این پیرمرد گناه داره تو این سرما نون میخواد، برو کپسول رو بده بهش، ثواب داره.»
من هم مثلِ یک همسرِ فداکار گفتم: «چشم عزیزم!» ولی در دلم، چرتکهام شروع کرد به کار کردن. «ثواب؟» در آن لحظه تنها ثوابی که میشناختم، ثوابِ تبدیلِ یک آهنقراضهی بلااستفاده به «نقدینگی» بود!
رفتم سراغِ پیرمرد. او میخواست «سنگ بزند». یعنی قیمت را بالا اعلام کرد (۱۰۰ تومن) تا وقتی کپسول را آوردم، بزند توی سرِ مال و مفت بخرد. اما پیرمرد نمیدانست که با چه «کوسهی اقتصادیِ» ناشی از خانوادهی ۱۲ نفره طرف شده!
وقتی کپسول را آوردم و او گفت: «نهایتاً ۱۰ تومن»، من دیگر «حسنِ دانشجوی پزشکی» نبودم؛ من «حسنِ بیپناهِ اخراجی» بودم!
اشک در چشمانم حلقه زد: «حاجآقا! من کرایه خونهام عقب افتاده، صاحبخونه گفته تا شب کرایه رو ندی، وسایلم رو میریزه تو برف! زنم حاملهست! کجا برم؟ خونهی مادر زنم که راه نمیدن!»
پیرمرد بیچاره رنگش پرید. میگفت: «بابا جان، قیمتِ نوِ این کپسول ۵۰ تومنه، تو داری به من میندازی!»
من اما سوزناکتر از روضهخوانهای روزِ عاشورا ادامه دادم: «حاجی! تو خودت قیمت دادی! من رو بدبخت کردی! صاحبخونه پشتِ درِ خونه منتظره! صد تومن رو بده که آبروم نره!»
آنقدر آن «نمایشِ تراژیک» را خوب بازی کردم که پیرمرد، با لرزشِ دست، ۱۰۰ تومان را از جیبش درآورد و داد. یعنی کپسول را ۳۰ تومان گرانتر از جنسِ نو خرید! کپسول را بست به ترکِ دوچرخهاش و پیروزمندانه از من فاصله گرفت.
اما کارما! کارما درست همانجا کمین کرده بود. پیرمرد خواست سوارِ دوچرخه شود، پایش گیر کرد به کپسول، و «تالاااااپ!» با مخ خورد زمین. کپسول شد سندان و پایِ پیرمرد شد چکش. نالهی پیرمرد هوا رفت.
اینجا بود که «وجدانِ پزشکی» من بیدار شد! مغزم فرمان داد: «برو کمکش کن، پاش شکسته!» اما همزمان، «مغزِ کاسبکارم» فریاد زد: «خُل شدی؟ اگه بری اونجا، پیرمرد میفهمه کلاه سرش رفته، پول رو ازت پس میگیره و تازه ممکنه با آچارفرانسه بیفته دنبالت!»
من، که قسمِ بقراط خورده بودم به دردمندان کمک کنم، سوگندم را گذاشتم در جیبِ روپوشِ سفیدم، پریدم تویِ پیکانِ آلبالوییام و در حالی که پیرمرد لنگانلنگان و با پایِ زخمی داشت دوچرخهاش را هل میداد، با سرعتِ نور صحنه را ترک کردم.
هنوز هم که هنوز است، وقتی به آن روز فکر میکنم، دلم برایِ آن پیرمرد میسوزد، اما... خب، کسبوکار است دیگر! او درسِ تجارت گرفت، من هم هزینه سلف دانشکده پزشکیام را با همان ۱۰۰ تومان جور کردم.
تا باشد که دیگر هیچ نمکیای، سعی نکند یک «کاسبکارِ مادرزاد» را «سنگ» بزند!
