رزومه روایی

من حسن خاوری‌ام؛ محصول مجموعه‌ای از زیست‌های نامتجانس که somehow در یک تن جمع شده‌اند. از خانواده‌ای فقیر، مذهبی و پرجمعیت می‌آیم؛ فرزند نهم از دوازده نفر. زندگی از همان کودکی فرصت خیال‌بافی زیادی به من نداد. کودک کار بودم، طعم مسئولیت زودرس را چشیدم، و خیلی زودتر از سن معمول با واقعیت‌های تلخ اقتصاد، مذهب، قدرت و بقا آشنا شدم.

بخشی از جوانی‌ام در فضای جنگ، بسیج، سپاه، کمیته و انجمن اسلامی گذشت؛ فضایی که برای نسل ما فقط یک انتخاب ایدئولوژیک نبود، بلکه شکل زیستن بود. بعدها، در ادامه تجربه‌های متنوع زندگی، از همان زیست مذهبی عبور کردم و به نوعی دگردیسی فکری و سکولار رسیدم. این عبور، تدریجی، پرهزینه و عمیق بود و هنوز هم یکی از مهم‌ترین لایه‌های هویتی من را می‌سازد.

چهار سال پشت کنکور ماندم تا سرانجام به دانشکده پزشکی راه یافتم؛ با سماجت بیشتر تا استعداد. پیش از آن از پرستاری انصراف داده بودم و بعد با استفاده از سهمیه رزمندگان وارد پزشکی شدم. در همان ترم اول ازدواج کردم و خیلی زود صاحب دو پسر شدم. همین شروع زودهنگامِ زندگی خانوادگی، مرا ناچار کرد هم‌زمان چند زندگی را با هم پیش ببرم: دانشجو، شوهر، پدر، کارمند، و بعدتر پزشک.

زندگی مشترک سی‌وهفت‌ساله‌ام با میترا، مهم‌ترین پروژه و مهم‌ترین دستاورد زندگی من بوده است. ما در طول این سال‌ها از دو فرد مستقل، به یک هویت تقریباً یکپارچه رسیده‌ایم؛ با همه تفاوت‌ها، تنش‌ها، شوخی‌ها، عشق، رفاقت و فرسودگی‌های مشترک. اگر امروز در نوشته‌هایم یک «ما»ی پنهان وجود دارد، ریشه‌اش همین زندگی طولانی و فشرده در کنار اوست.

در کنار پزشکی، در نهادهایی مثل بنیاد شهید و زندان کار کرده‌ام و هم‌زمان در ساخت‌وساز و فعالیت اقتصادی نیز حضور داشته‌ام. زیستن در اقتصاد بیمار، رانتی و الیگارشیک ایران، همراه با تجربه حضور در نهادهای رسمی و نیمه‌رسمی، به من آموخت که انسان برای بقا ناچار است چندلایه شود. شاید به همین دلیل خودم را انسانی ژله‌ای، چندرنگ، بی‌ثبات، معتقد به عدم قطعیت، بی‌مرز، بی‌اقلیم، بی‌وطن و بی‌دین می‌دانم؛ نه از سر ژست، بلکه از سر زیست.

سال‌های زندگی در شهرهایی چون کرج، زاهدان، کرمان و مشهد، و بعد تجربه زیست در فضای غربی، برای من مخزن بزرگی از مشاهده، تناقض، طنز، رنج، و ماده خام داستانی فراهم کرده است. من بیشتر از آن‌که نویسنده‌ای آموزش‌دیده باشم، یک مشاهده‌گر سمج بوده‌ام؛ کسی که زیاد خوانده، زیاد دیده، و حالا برای فرار از اضطراب وجودی و برای حفظ ردّ زندگی، می‌نویسد.

نوشتن برای من نه شغل است، نه ادعا؛ بیشتر نوعی ضرورت روانی است. سال‌هاست برای دل خودم می‌نویسم؛ از خاطره و تامل گرفته تا روایت و شوخی و داستان. حالا هوش مصنوعی هم به این روند اضافه شده و سرعت نوشتن، ویرایش و بازبینی را بیشتر کرده است. استفاده از آن را تقلب نمی‌دانم؛ آن را ادامه طبیعی همان میل قدیمی بشر به استفاده از ابزار می‌بینم.

اگر بخواهم خودم را در یک جمله معرفی کنم، می‌گویم: پزشکی هستم با گذشته‌ای مذهبی و جنگ‌زده، با تحولی فکری عمیق، با تجربه زیست در نهاد قدرت و حاشیه اجتماع، با رگه‌ای از طنز و بدبینی، و با عطشی مداوم برای روایت کردن زندگی؛ زندگی‌ای که بدون برنامه من، خودش تبدیل به قصه شده است.