# مهندسِ کوت‌بار

**(روایتی از قلمروی سگ‌ها و تریلی‌های حلبی)**

سال‌ها پیش از آنکه نقشه‌ی ساختمان‌های عظیم را روی میز کارم پهن کنم، من طراحِ نقشه‌هایی بودم که روی زمینِ نمورِ «بحرآباد» کشیده می‌شد. آن زمان، مشهد برای من نه گنبد طلا بود و نه خیابان‌های شلوغ؛ مشهد برای من کامیون‌هایی بود که از جاده قدیم قوچان می‌آمدند و بوی تندِ «کوت‌بار» را با خود می‌آوردند.

کوت‌بار، سرزمینِ فرصت‌های سوخته بود. جایی که شهر، زواید و زخم‌هایش را تخلیه می‌کرد. وقتی کامیون‌ها جک می‌زدند و کوه زباله را وسط زمین خالی خالی می‌کردند، سمفونیِ بقا شروع می‌شد. در یک طرف، سگ‌های ولگرد و نیمه‌وحشی بودند که برای تکه‌ای نانِ خشک یا استخوانی چربی‌دار گلو پاره می‌کردند، و در طرف دیگر، ما بودیم؛ کودکانِ کارگری که چشممان دنبال چیزی فراتر از غذا بود.

من از همه چالاک‌تر بودم. مثل یوزپلنگی که در کمین باشد، به قلب زباله‌ها می‌زدم. ترسی هم نداشتم؛ چون سگی داشتم که مثل سایه پشتم بود و سگ‌های دیگر می‌دانستند که قلمروی من و سگم، حریمِ ممنوعه است. بقیه دنبال نان بودند، اما من دنبال «قطعه‌های گمشده» می‌گشتم.

دست‌های من در کوت‌بار، حکمِ کیمیا را داشت. یک چرخِ شکسته از یک ماشینِ پلاستیکی، یک محورِ کج‌شده‌ی فلزی، یا یک بدنه‌ی قرشده‌ی یک تریلیِ اسباب‌بازی؛ این‌ها برای من زباله نبودند، این‌ها اعضای بدنی بودند که باید دوباره زنده می‌شدند.

بزرگترین افتخار من، تریلی‌ها و جرثقیل‌هایی بود که می‌ساختم. تصور کن؛ لاستیک‌های غول‌پیکر و یخ‌شکنی که از ترکیبِ «قرقره‌های خیاطی» و «درب‌های حلبی نوشابه» ساخته می‌شدند. من با لبه‌های تیز حلب، برای ماشین‌هایم تایرِ «آفرود» می‌ساختم؛ طوری که در شیارهای خاکِ بحرآباد، مثل تانک راه می‌رفتند.

مردم با تعجب نگاه می‌کردند. می‌پرسیدند این بچه چطور از این ویرانه، چنین ماشین‌های عجیبی بیرون می‌کشد؟ نبوغِ من، فرزندِ فقر بود. من یاد گرفته بودم که هیچ‌چیز در این دنیا تمام‌شده نیست؛ هر شکستگی، شروعِ یک اتصالِ جدید است. من بسازوبفروشی را نه از دانشگاه و نه از بنگاه، که از همان «وصله‌پینه» کردنِ دوچرخه‌ام یاد گرفتم. دوچرخه‌ای که هر تکه‌اش مال یک جا بود، اما رکاب که می‌زدم، باد را جا می‌گذاشت.

شب‌ها که به خانه برمی‌گشتم، بوی کوت‌بار در تنم بود، اما در دست‌هایم، جادویی داشتم که هیچ بچه‌ی پولداری در مشهد نداشت. آن‌ها ماشین‌های کارخانه‌ای داشتند که تکراری بود، اما من ماشین‌هایی داشتم که «روح» داشتند؛ ماشین‌هایی که از دلِ تعفنِ زباله‌ها، به اوجِ خلاقیت رسیده بودند.

امروز که به پروژه‌های ۲۲ هزار متری‌ام نگاه می‌کنم، وقتی جرثقیل‌های غول‌پیکر را در محوطه کارگاه می‌بینم، هنوز یادِ آن جرثقیل‌های حلبیِ کوت‌بار می‌افتم. دکتر خاوریِ امروز که ساختمان می‌سازد، همان کودکِ بحرآبادی است که یاد گرفته بود چطور از «هیچ»، «همه چیز» بسازد.

من بر فرازِ زباله‌ها، پادشاهی می‌کردم؛ و همان‌جا بود که فهمیدم برای ساختنِ یک بنای بلند، اول باید یاد بگیری چطور در عمیق‌ترین گودال‌ها، دنبالِ گوهرهای پنهان بگردی.