**پوستِ مرغ؛

پارت سوم:

ضیافتِ در خندقِ بلا**

گاهی فکر می‌کنم آن پسربچه‌ی لاغر و چشم‌انتظار که سال‌ها پیش در «بحرابادی» زندگی می‌کرد، هنوز نمرده است. او هنوز همان‌جا، پشت میزِ ناهارخوریِ لوکسِ من، در ویلای مدرن یا دفترِ کارِ پر از نقشه و پروژه‌ام نشسته است. او هنوز نگران است که نکند «نعمت» تمام شود.

این «ترسِ از قحطی»، در روحِ من حک شده است.

شما می‌بینید که من ۱۰ کیلومتر پیاده‌روی می‌کنم، ۱۸ کیلو وزن کم می‌کنم و «رمیشنِ دیابت» را به دست می‌آورم؛ اما یک‌باره پروژه‌ی «کوی مهر» به مشکل می‌خورد، رکودِ مسکن مثل یک مارِ سرد دورِ گلویِ مالی‌ام می‌پیچد، استرس بالا می‌زند و... آن پسربچه‌ی بحرابادیِ درونِ من بیدار می‌شود. می‌گوید: «بخور! شاید فردا نباشد!»

و من می‌خورم. نه از سرِ شکم‌پرستی، که از سرِ «احترام به رزق».

من به هیچ‌چیز رحم نمی‌کنم. استخوان‌ها را می‌مکم، انگار که مغزِ استخوان، گنجینه‌ی هستی است. تهِ مانده‌ی غذای دیگران؟ می‌شود ضیافتِ من.

تازه رسیده ام به جایی که پوستِ سیب و خیار پیشکش؛ من پوستِ هندوانه و خربزه را هم با کارد می‌تراشم، قسمت‌های سبزِ نزدیک به پوستِ سخت‌شان را که دیگران زباله می‌دانند، با ولع می‌تراشم و می‌ریزم توی همان «خندقِ بلا».

شاید خنده‌دار باشد، اما برای من، این «اسراف نکردن» نیست؛ این «جنگیدن با فقرِ دیروز» است. هر لقمه‌ای که هدر نمی‌رود، انگار یک پیروزیِ کوچک است بر آن روزهایی که نان‌مان به تعدادِ انگشتانِ دست بود.

اما

این جنگِ داخلی، بهای سنگینی دارد.

قندِ خونِ من که رمیشنِ شیرینش را تجربه کرده بود، با هر استرسِ کاری، با هر پرخوریِ عصبی، دوباره برمی‌گردد و مثل یک طلبکارِ بی‌رحم، درِ خانه‌ی سلامتی‌ام را می‌کوبد. این ۳-۴ کیلویی که بالا می‌آید، فقط چربی نیست؛ این سنگینیِ اضطرابِ پروژه‌هاست که روی تنم نشسته.

گاهی به آینه نگاه می‌کنم و می‌بینم که چقدر اراده دارم. از آن ۱۸ کیلویِ رفته، معلوم است که «حسن خاوری» چه شیرِ نری است. اما همین شیر، در برابرِ «ترسِ گرسنگیِ کودکی»، گاهی کم می‌آورد.

اما من هنوز زنده‌ام.

من ۷ ماه وقت دارم. ۷ ماه تا تولدِ دوباره.

با خودم عهد کرده‌ام که این‌بار، آن «پسرکِ بحرابادی» را آرام کنم.

به او می‌گویم: «ببین، قحطی تمام شده. تو دیگر نیازی نداری که پوستِ هندوانه بخوری تا زنده بمانی. تو دیگر نیازی نداری پوستِ مرغِ دیگران را جمع کنی تا قدرت بگیری. تو خودت قدرتمندی.»

این بار، «تولدِ حسنِ جدید» متفاوت خواهد بود.

من نمی‌خواهم فقط لاغر شوم؛ من می‌خواهم «آزاد» شوم. آزاد از ترسِ اسراف، آزاد از استرسِ پروژه‌ها، آزاد از قندِ خونی که بهانه‌اش اضطرابِ من است.

در جشنِ تولدِ ۷ ماهِ آینده، حسن خاوریِ جدیدی متولد خواهد شد؛ کسی که یاد گرفته است هم به «نعمت» احترام بگذارد و هم به «بدنش». کسی که می‌داند «پوستِ مرغ» نمادِ رنجِ دیروز بود، اما «سلامتی» نمادِ آزادیِ فرداست.

این مبارزه ادامه دارد. منِ پزشک، منِ مهندس، و منِ آن پسربچه‌ی روستایی، سه نفری با هم به سمتِ آن روز می‌رویم. و قول می‌دهم وقتی به جشنِ تولدم در اول فروردین ۱۴۰۶ رسیدم، دیگر خبری از «تراشیدن پوستِ هندوانه» نباشد؛ آنجا فقط «لبخندِ پیروزی» است و یک «لایف‌استایل» که دیگر هیچ ترسی در آن راه ندارد.