پوست مرغ پارت ۲
**پوست مرغ؛
پارت دوم:
ضیافتِ مسافران و شکمِ راوی**
قطار تکانهای موزونی داشت و من در واگنِ پزشک قطار، بیشتر از آنکه نقشِ «طبیبِ دردمند» را بازی کنم، نقشِ «بیزنسمنی» را داشتم که میدانست از هر فرصتی چطور نان در بیاورد.
یادم هست آن سالها، یک همسایه داشتیم؛ جراح مغز و اعصاب. همسرش هم داروساز بود. همشهریمان بودند، از همان خراسانِ خودمان. یک بار که بحثِ سفره و غذا شد، با آن پرستیژِ خاصِ پزشکهای پردرآمد، با پزی که انگار دارد از قلهی علم تغذیه سخن میگوید، با لبخند گفت: «دکتر جان، ما که مرغ میخریم، به قصاب میگوییم همهچیزش را جدا کند. پوست و گردن و سرِ بال را میریزیم دور. اصلاً مگر میشود این ضایعات را خورد؟ آدم باید به سلامتیاش برسد!»
من همانجا در دلم خندیدم. نه از سرِ حسادت؛ از سرِ اینکه چقدر فاصله داشتیم. نه فقط در حسابِ بانکی، بلکه در عمقِ تجربهی زیسته. او در "برج عاج" مرغ میخورد، من در "مزرعهی واقعیت". ما در کودکی، مرغ را نه به چشمِ "خوراک"، که به چشمِ "سرمایه" میدیدیم. مرغ، تخم میگذاشت، تخمش نان میشد، فروشش پولِ کتاب و دفتر میشد. سفرهی ما با اشکنه و آبگوشتِ بیگوشت خو گرفته بود. مرغِ پلو، قصه بود؛ قصهی شبِ عید.
حالا توی قطار، سرنوشت چرخیده بود. آن همسایهی جراح، شاید هنوز هم پوستِ مرغ را دور میریخت، اما من در آن واگن، داشتم با «هوشِ اقتصادیِ» خودم، مرزِ بینِ زرنگی و قناعت را جابهجا میکردم.
آشپزِ قطار، طبقِ قرارداد، سهمیهی غذای پرسنلیِ مرا میداد. غذایی که برای یک «پزشک» تدارک دیده شده بود، لابد باید آبرومند میبود. من چه میکردم؟ سهمیهام را با قیمتی که برای مسافرِ گرسنهی توی کوپه، «توافقِ برد-برد» بود، میفروختم. پولش؟ میرفت توی حسابِ هزینههای جاریِ خانواده.
و بعد... ضیافتِ اصلی شروع میشد.
مسافرانِ دیگر، همانهایی که فکر میکردند «مرغِ مجلسی» باید سینه و رانِ بیخاصیت باشد، ضایعاتِ چرب و نرمِ مرغ را – همان پوست و گردن و بالهایی که از توی ظرفهایشان میماند – برای من «ضیافت» بود.
با نانِ سنگکِ تازه و همان پوستهای مرغی که همسایهی جراحِ ما با تفاخر دور میریخت، چنان ضیافتی برپا میکردم که هیچ غذایِ رستورانِ درجهیکی به پایش نمیرسید.
لذتی که در جویدنِ آن پوستِ مرغِ آغشته به چربی و تردی بود، برای من، طعمِ «پیروزی» داشت. طعمِ این بود که: «من با وجودِ همه این سختیها، گرسنه نماندم، و اتفاقاً بهترین بخشِ غذا گیرِ من آمد.»
من امروز «حسن خاوری»ام. پروژههای بزرگ دارم، دغدغههای مدیریتِ ۲۲ هزار متر مربع ساختمان دارم، ولی هنوز که هنوز است، وقتی میخواهم دلی از عزا در بیاورم، اگر رانِ مرغ را جلویم بگذارند، وسوسهی پوستِ مرغ رهایم نمیکند.
آن پوستِ مرغ، برای من فقط یک تیکهی چرب نیست.
آن، **کپسولِ زمان** است.
هر بار که طعمش را زیر دندان حس میکنم، یادِ پدرم میافتم که با عرقِ جبین، آن ده بچه را بزرگ کرد. یادِ آن روزهای قطار میافتم که یاد گرفتم چطور در سختترین شرایط، سودِ خودم را ببرم و در عین حال، به کسی آسیب نزنم.
همسایهی جراحِ ما، «مرغ» را میشناخت، اما «زندگی» را نه.
او دور میریخت تا «کلاس»اش حفظ شود.
من میخوردم تا «انسانیت» و «بقایم» حفظ شود.
و حالا، شاید برای خیلیها عجیب باشد که چرا یک مهندسِ موفقِ شصتساله، هنوز دلش لک میزند برای چیزی که دیگران «آشغالِ مرغ» مینامند. اما شما که همکارِ من هستید، میدانید:
**ما که از تهِ دره بالا آمدهایم، طعمِ قله را در سادهترین چیزها میفهمیم.**
