مداد رنگی
«قلمرنگی هفترنگِ فاطیخانم»
*(ماجرای زرنگی فاطمه و سادگیِ خوشقلب حسنبچه)*
سالها پیش، وقتی حسن هنوز قدش به لبهٔ سفرهٔ ننه نمیرسید
و امروز هم که روزی ۲۰هزار قدم میزند،
باز هم یاد آن روز میافتد،
که مهمترین معاملهٔ اقتصادیِ کودکیاش را باخت…
در مقابل چه کسی؟
در برابر «فاطیخانم» —
خواهر کوچک تر با هوش تجاری ذاتی و زبان قانعکننده!
ماجرا از آنجا شروع شد که ننه
یک جعبهٔ مداد رنگی هفترنگ خرید.
نه یک بسته برای هرکدام…
بلکه یک بسته برای هردو!
ننه با لبخند گفت:
«شریکیه… سهمبندی کنین!»
و حسن — که خودش بعدها فهمید اسم واقعیاش «فریبخورِ حرفهای» بوده —
نشست و شروع کرد به حسابوکتاب:
«هفت تاست… تقسیم بر دو…
به من چهار تا، به فاطی سه تا!»
هم عدالت برقرار میشد
هم دلش خوش بود که چون پسر و بزرگتر است،
حقش بیشتر است.
اما او یک چیز را نمیدانست:
فاطی از دو سالگی مدیرعامل بود.
---
## معاملهٔ رنگ و نیرنگ
حسن مدادها را ردیف کرد:
آبی، قرمز، سبز، زرد، قهوهای، مشکی، سفید.
فاطیخانم با همان نگاهِ کارشناسی بورس رنگ،
یکییکی مدادها را بررسی کرد.
بعد با لحنی مهربان اما کشنده گفت:
«حسن… سفید مال تو.
این خیلی خاصه!
فقط بچههای باهوش میفهمن چقدر ارزش داره.»
حسن سادهدل باور کرد.
(خدایا… هنوز هم هرکس چیزی را با اعتماد گفت، او باور میکند!)
بعد فاطی ادامه داد:
«قهوهای هم مال تو. چون به کارات میاد.
تو همیشه کار میکنی… این هم رنگ کاره!»
حسن گفت:
«باشه!»
و آخر سر هم مشکی را گذاشت جلوی او و گفت:
«این دیگه شاهرنگه. بدون مشکی هیچ نقاشیای کامل نیست!»
و حسن، با چشمانی گرد از خوشحالی،
فکر کرد چه معاملهٔ درخشانی کرده:
**به من سه تا
به تو چهار تا رسید**
اما…
این تازه اول بدبختی بود.
---
## فاجعهٔ هنری
چند روز بعد، حسن تصمیم گرفت با مدادهایش نقاشی بکشد.
اما:
- با مشکی هرچه میکشید، انگار با همان مداد مشکی معمولی مدرسه بود. نه جذابیت، نه رنگوبویی—فقط تیرهگی!
- قهوهای هم گویی همان مشکی بود که شسته شده باشد. نه برجسته، نه چشمگیر!
- و اما سفید…
فاجعهٔ مطلق.
هر چقدر میکشید،
روی کاغذ سفید،
هیچ…
هیچ…
هیچ معلوم نمیشد!
حسن با ماتم گفت:
«اینجا چه خبره؟
این که همش سه تا قلم مشکلیه!»
و همانجا بود که سرنوشت هنریاش عوض شد؛
چراکه نتوانست نقاش شود.
اما از همان روز، کمکم به نوشتن روی آورد؛
چون نوشتن تنها چیزی بود که رنگش گم نمیشد!
---
## شعر حسن
سالها بعد که حسن شاعر و نویسنده شده،
در یک سرودهاش ماجرا را اینگونه ثبت کرد:
«
مرا یاد مداد رنگی هفترنگ
هنوز هم میزند در خاطرم چنگ
به من سهتا، به تو چهار تا رسید
ز سهتا هم یکیشان بود *سپید*
»
---
## افشای راز پس از دههها
سالها بعد، در یک دورهمی خانوادگی،
حسن رو کرد به فاطمه و گفت:
«فاطی… یه اعتراف کن.
اون روز چرا سفید رو به من دادی؟»
فاطی زد زیر خنده:
«داداش جان… سفید که اصلاً کار نمیکرد!
قهوهای هم تهنوک بود، از بس جویده بودم!
مشکی هم نوکش نصفه بود!
تو هم هرچی میگفتم، باور میکردی!»
و حسن زیر لب گفت:
«خدایا من چرا اینقدر ساده بودم؟»
فاطی با خنده جواب داد:
«ساده نبودی…
مهربون بودی.
من زرنگ بودم،
تو آدم خوبهٔ قصه.»
---
و امروز که حسن
روزانه بیستهزار قدم میزند،
ساختمان میسازد،
و قصه مینویسد،
هنوز هم وقتی مداد سفید میبیند،
لبخندی میزند و میگوید:
«خوب شد نقاش نشدم…
وگرنه الان هیچکس نقاشیهامو نمیدید!» 😄✏️
--------------------------------------------
