# قصهٔ طنز: «مرضی‌خانم و گربه‌ای که هیچ‌کس ندید»

*(بر اساس خاطرات حسن‌بچه‌ی ساده‌دل)*

آن روزها که هنوز حسن‌بچه، کت‌وشلوار را بیشتر از توپ و تیله دوست داشت،

در خانه‌ای شلوغ و پرهیاهو زندگی می‌کردند —

خانه‌ای که فرماندهٔ کل کوچک‌ها در آن یکی بود و فقط یکی:

مرضی‌خانم!

مرضی‌خانم که فرزند پنچم خانواده ۱۲نفره بود

از پنچ فرزند بعدی بزرگ‌تر بود،

از مهدی هم سَرتر،

و وقتی چیزی می‌گفت، نه مأمور سؤال بود و نه پاسخ لازم داشت!

اما در میان ۵ تا کوچک‌تر،

فقط یکی همیشه در معرض «قدرت جادویی» او بود:

حسن — پسربچه‌ای شیرین، خوش‌باور، با دلِ زودباور و نگاهی پر از امید.

---

### افسانهٔ گربهٔ سیاه

روزی مرضی‌خانم با نگاهی پر رمز و راز گفت:

«من یه گربهٔ سیاه دارم… گربه‌ای که هرچی بخوام برام میاره!»

همه با تعجب نگاهش کردند،

ولی فقط حسن بود که باور کرد —

باور کامل، بی‌کم‌وکاست، از ته دلِ کودکی.

از همان روز، گربهٔ سیاهِ نامرئی شد شریک قدرت مرضی.

هر وقت چیزی می‌خواست،

یا کاری را باید انجام می‌داد،

می‌گفت: «گربه قول داده اگه فلان کار رو بکنی یا چیزی بدی، برات پاداش میاره!»

و حسن با ذوقی بی‌پایان می‌پرسید:

«گربه می‌تونه کت‌وشلوارم بیاره؟»

مرضی با خونسردی همیشگی سر تکان می‌داد:

«آره، ولی گربه مجانی کار نمی‌کنه!»

---

### باج‌گیری ظریف مرضی

از همان لحظه، حسن شروع کرد به پرداخت باج‌های کودکانه‌اش:

• تیله‌های آبی و سبزِ محبوبش

• بادکنک‌هایی که نصفه باد کرده بود

• مداد رنگی‌هایی که تهشان مانده بود

• و حتی نیم‌خورده‌ی لواشک مدرسه

مرضی همه را با وقار جمع می‌کرد،

می‌گفت: «باشه، گربه بررسی می‌کنه… فقط باید صبر کنی.»

و حسن صبر می‌کرد…

یک روز، دو روز، یک هفته…

اما گربه نمی‌آمد، کت‌وشلوار هم خبری نمی‌شد.

---

### دخالت مادر

هر وقت گریه و چشم‌های سرخِ حسن را می‌دید،

مادر خدا بیامرزتان دلسوزانه می‌گفت:

«مرضی! این بچه رو اذیت نکن، بسه دیگه!»

ولی مرضی‌خانم با جدیتی تمام می‌گفت:

«مامان، اذیت چیه؟ این معامله‌ست! گربه قول داده!»

مادر سری تکان می‌داد، نعمتی می‌گفت، اما حقیقت ماجرا هیچ وقت روشن نشد.

---

### گذر زمان

سال‌ها گذشت…

حسن بزرگ شد،

پزشک شد،

عاقل شد — ولی ته دلش هنوز یک چیز ناتمام مانده بود:

آیا آن گربهٔ لعنتی واقعاً وجود داشت؟

شاید یک شب دیر رسیده، کت‌وشلوار را آورده و دیده حسن خواب است…

شاید فقط شرطِ ایمان خاصی داشته…

و شاید مرضی راست می‌گفت!

---

### افشای راز

دهه‌ها بعد، در یک مهمانی خانوادگی پرخنده،

حسن که دیگر دکتر و بزرگ خانواده شده بود،

رو به مرضی کرد و گفت:

«مرضی... به جانِ مادرم بگو حقیقت رو — اون گربهٔ سیاه واقعاً بود؟»

مرضی آهی کشید، لبخند زد و گفت:

«نه حسن… اون گربه هیچ وقت وجود نداشت.

فقط یه ترفند بود برای اینکه حرفم رو گوش بدی!»

بعد کمی مکث کرد و با چشمی شیطانک گفت:

«ولی خب، جواب داد، نه؟!»

و حسن، هم خندید هم بغض کرد —

چون بالاخره فهمید آن‌همه باور و انتظار،

فقط بخشی از کودکی ساده و صادقش بود…

کودکی که گربه‌ای نداشت،

اما خواهرش، باهوش‌ترین گربهٔ سیاهِ دنیا بود! 🐾

-------------------------------------------