# پین ۳

پین چوبی

**قصه از نگاه «مبل»**

سلام.

منم…

«مبل»

همونی که قربانی اصلی داستان بود

ولی هیچ‌کس حالش را نمی‌پرسه.

تا قبل از آن روز،

زندگی من خیلی راحت و خوش‌قیافه بود؛

پارچه‌ام برق می‌زد،

فنرم نرم بود،

فریمم محکم بود،

و هر کسی می‌نشست می‌گفت:

«واااای چقدر راحته!»

اما نمی‌دونید

یک خش کوچک

چه بلایی سر یک مبل میاره…

از همون خش لعنتی شروع شد؛

خش کوچکی که حاصل برخورد «پین میترا» بود

و تبدیل شد به آتشی در جان حسن!

حسن از شدت خشم ترکید،

فحاشی کرد،

قرمز شد،

و بعد…

زد!

زد به هوا

اما چون همسرش اهل جاخالی دادنه،

مشتش خورد به ستون کنار من.

صدای تقی که شنیدید؟

اون صدای ستون نبود…

صدای استخوان حسن بود.

ولی

قربانی اصلی باز هم من بودم!

حسن که شکست،

روی من افتاد،

کلی وزن،

کلی ضربه،

کلی لرزش…

و فریم من

همان‌جا

تو همان سقوط قهرمانانه

«تق» گفت

و شکست.

بعدش چه شد؟

رفتم پیش مبل‌ساز.

مردی که آچار و چکشش بوی تجربه می‌داد.

فریمم را باز کرد،

نگاه کرد و گفت:

«آی… آی… آی…

این فریم ترک خورده…

این از اون دعواهاییه که مبل بیچاره باید تاوان بده!»

بعد

با منگنه

با پین چوبی

با چکش

و کمی غرغر

شروع کرد به تعمیر کردنم.

درد داشت؟

خیلی.

ولی خب…

من مبل‌ام.

صدایم درنمی‌آید.

وقتی کارش تمام شد

گفت:

«در ظاهر مثل روز اوله.

ولی…

مراقب باشید زیاد روش ور نداره.

یه کم قریچ‌قریچ می‌کنه.»

برگشتم خانه.

در ظاهر

آراسته و خوشگل.

اما…

فقط کافی‌ست کسی بنشیند روی من

تا

قریچ…

قروچ…

قریچ…

قروچ…

به زبان مبل یعنی:

«حسن جان…

اگه کنترل خشم داشتی،

نه من می‌شکستم،

نه متاکارب تو!»

میترا هر بار که می‌نشیند

لبخند می‌زند

و آرام زیر لب می‌گوید:

«قریچ… قروچ… شنیدی؟

این هم یادآور کنترل خشمه!»

و حالا

وقتی حسن می‌خواهد بلند شود

و برود ظرف‌ها را بشوید،

من زیرش قریچ‌قریچ می‌کنم

تا بفهمد:

«تا وقتی یک‌دستی ظرف می‌شوری،

یادت نره…

کنترل خشم از تعمیر مبل و پین‌گذاری مهم‌تره!»