# قصهٔ «پین ۲»

**انتقام طبیعت از حسنِ بوکسور**

همه‌چیز از همان لحظهٔ لعنتی شروع شد

که حسن چشمش به خشِ باریک روی پارچهٔ مبل افتاد.

مبلی که قرار بود

«میراث خاندان خاوری» باشد

و دست‌کم تا هفت نسل بعد

بدون لک و خش بدرخشد!

حسن اول ماتش برد.

بعد مردمکش جمع شد.

بعد رگِ پیشانی‌اش مثل کبوتر لب بام پُف کرد.

و بعد…

فشار خونش مثل موتور جت

سه برابر شد.

در ذهنش صدایی می‌گفت:

«نه… این… این… گناه کبیره‌س!»

و همان‌جا انفجاری از جنس غیرقابل‌کنترل بودن رخ داد.

مثل آتشفشان وزنی‌اش.

مثل واکنش هسته‌ای.

مثل همون لحظه‌ای که آدم فقط

«می‌بینه قرمز!»

حسن شروع کرد به فحاشی.

آن هم نه فحش‌های معمولی!

بلکه فحش‌هایی از جنس دایرةالمعارف،

با رفرنس،

پاورقی،

و حتی فصل‌بندی!

میترا مبهوت نگاهش می‌کرد،

با همان آرامش زنانی که از جنگ،

از قهر،

از دعوا،

و از انفجار اتمی نیز عبور کرده‌اند.

اما حسن هنوز گرم بود…

گرمِ خشم…

گرمِ «خش روی مبل»…

گرمِ گذشتهٔ بوکسور بودنش…

و گرمِ خاطرات محمدعلی کلی که در نوجوانی می‌گفت:

«پرواز کن مثل پروانه… بکوب مثل پتک!»

حسن هم،

در یک لحظهٔ کاملاً غیرمنطقی،

ناجوانمردانه،

نسنجیده،

و کاملاً در سبک فیلم‌های قدیمی

و نه جهان واقعی،

یک مشت محکم حوالهٔ هوا کرد…

قصه می‌گوید «به سمت میترا»،

ولی واقعیت این است که

زن‌ها معمولاً یک قدرت ماورایی دارند:

توانایی کنار رفتن **در لحظهٔ صفر**

بدون اینکه حتی یک تار مویشان تکان بخورد!

مشت حسن به میترا نخورد…

به چیزی خورد که بسیار بدتر بود:

به **ستون چوبی کنار مبل!**

صدای «تق!» آمد.

نه صدای ستون…

صدای حسن.

در همان لحظه فهمید:

اوضاع خوب نیست.

خیلی هم بد است.

خیلی هم درد دارد.

چند ساعت بعد

در بخش ارتوپدی

دکتر گفت:

«خب… این دقیقاً یک Boxer Fracture تمیز و کلاسیکه.

چیزیه که معمولاً در دعواها پیش می‌آد.

ولی شما چطور شکستش دادین؟»

حسن آهی کشید و گفت:

«داستانش…

کمی پیچیده‌س…

ولی با یک خش روی مبل شروع شد.»

و حالا

پین در دست حسن بود.

دست خودش.

نه دست میترا.

طبیعت لبخند زده بود.

با ژستی آرام و مهربان

گفته بود:

«حسن جان…

پین اگر قرار بود جایی باشد،

اول باید در دست خودت باشد!»

این بود انتقام طبیعت.

شیرین،

تلخ،

مسخره،

و کمی هم آموزنده.

از آن روز به بعد

هر بار حسن چای می‌خورد

و پین دستش برق می‌زد،

میترا آرام می‌گفت:

«حسن؟

مبل حالت خوبه؟»

و حسن با شرمندگی می‌گفت:

«آره… مبل که خوبه.

فقط…

من یه ذره درد دارم.»

--------------------------------------------