# داستان کوتاه: «میترا، پین و روسری‌های کج»

تو روزهای عجیب آتش‌بس دو هفته‌ای بعد از اون جنگ طولانی، حسن و میترا هنوز تو شوک بودند.

در یکی از همان فرارهای وسط بمباران، میترا زمین خورد و دست چپش شکست.

متاکارپ پنجم… پین‌گذاری… درد… و یک عالمه ماجرای بامزه و تلخ.

مشکل اینجا بود که میترا چپ‌دست بود.

و تازه این میترا، همون زن مقتدر و مستقل بود که:

- خودش خرید می‌کرد

- خودش چک می‌نوشت

- خودش کارهای خانه و پروژه‌ها را می‌چرخاند

- و حسن… فقط تو ماشین می‌نشست و با موبایل ور می‌رفت!

اما بعد از پین؟

دنیا برعکس شد.

برای اولین بار در عمرش، میترا گفت:

«حسن… بیا کش موهامو ببند.»

حسن کش را جوری بست که انگار موها را به سقف لنگر انداخته.

ولی میترا با لبخند گفت:

«عیبی نداره… همین خوبه.»

فرداش گفت:

«روسریم رو هم درست کن.»

حسن آن‌قدر بد درست می‌کرد که گاهی روسری شبیه نقشه جغرافیای ناامن منطقه می‌شد.

ولی میترا، همان زن قوی قدیمی، با صدایی آرامِ آسیب‌دیده می‌گفت:

«مرسی… همین خوبه.»

حسن آن لحظه‌ها تو دلش می‌سوخت.

می‌گفت:

«به خدا اگه شهید می‌شد، این‌جوری داغون نمی‌شدم… دیدن این ناتوانی‌شه که منو می‌کشه.»

با این حال،

درست وسط پین، درد، اسباب‌کشی و جنگی که تازه تموم شده بود،

یک حقیقت روشن بود:

**میترا حتی با یک دست، قوی‌تر از همیشه بود…

و حسن تازه فهمیده بود چقدر دوستش دارد