**قصه یک هفته با بغلی‌ها**

هر سال یک بار، اتفاقی شیرین در زندگی چند پزشک پراکنده در دنیا می‌افتد.

آدم‌هایی که هر کدام در شهری، کشوری یا بیمارستانی گرفتار کار و مسئولیت‌اند، چند روزی همه چیز را کنار می‌گذارند و برمی‌گردند به چیزی که اسمش را گذاشته‌اند:

**جمع بغلی‌ها.**

هیچ آدرس ثابتی هم ندارد.

یک سال **شیراز** است؛ خانه شکوفه و هاشم.

حیاط پر از بوی بهارنارنج، سفره‌ای که هر وعده‌اش اندازه یک عروسی است و شکوفه که با همان آرامش همیشگی همه چیز را جمع‌وجور می‌کند.

سال بعد **گناباد** است؛ خانه هادی.

همان متخصص بیهوشی دقیق و باسواد که در بیمارستان جراح‌ها با خیال راحت بیمار را به او می‌سپارند، اما در دورهمی‌های بغلی تبدیل می‌شود به کارخانه شوخی و حرف‌های عجیب.

گاهی **کرمان** است؛ خانه فریبا.

فوق تخصص جراحی اطفال که از لندن می‌آید و هنوز وقتی کنار دوستان قدیمی می‌نشیند، همان دانشجوی سال‌های دور به نظر می‌رسد.

یک بار هم **بندرعباس**.

مهمان وثوق.

شب‌ها روی تراس یا کنار دریا می‌نشینند و نسیم گرم خلیج فارس می‌وزد و خاطره‌های چهل ساله دوباره زنده می‌شود.

بعضی‌ها هم از آن طرف دنیا در جمع یاد می‌شوند؛

مثل **علی قلعه** در کانادا، فوق تخصص عصب گوش، که هر وقت بحث پزشکی جدی می‌شود یکی می‌گوید:

«اگر علی اینجا بود الان جواب دقیق می‌داد.»

اما برنامه این دورهمی‌ها همیشه دو بخش دارد.

**روزها** خانوادگی است.

پیاده‌روی، گردش در شهر، خرید، ناهارهای طولانی و بچه‌هایی که با هم دوست شده‌اند.

در این میان یک نفر هست که نقش خاصی در جمع دارد:

**میترا خانم.**

همسر جدی و دقیق حسن.

معمولاً چند نفر از خانم‌ها و حتی بعضی از آقایان دورش جمع می‌شوند و سؤال اقتصادی می‌پرسند؛

از خرید ملک گرفته تا سرمایه‌گذاری.

میترا خانم با آرامش توضیح می‌دهد، گاهی روی کاغذ حساب می‌کند و راهنمایی می‌دهد.

یک بار مهرداد با خنده گفت:

«بچه‌ها ما آمدیم تفریح… اینجا کلاس اقتصاد هم تشکیل شد!»

اما خیلی‌ها واقعاً از همان حرف‌ها استفاده می‌کنند.

عصر یکی از روزهای دورهمی در **گناباد**، بحث خاطرات کودکی بالا گرفت.

هادی و جواد که هر دو اهل همان حوالی بودند ناگهان اسم کسی را آوردند که همه را خنداند.

**معراجی.**

دوچرخه‌ساز قدیمی محل.

مغازه کوچکی داشت با یک تلمبه بزرگ کنار دیوار.

بچه‌های محل می‌گفتند اگر دوچرخه‌ات را پیش معراجی ببری، آن‌قدر بادش می‌کند که دوچرخه‌ات مثل موشک راه می‌رود.

هادی گفت:

«ما بچه بودیم دوچرخه‌هایمان را می‌بردیم پیش معراجی… آن‌قدر با آن تلمبه معروفش باد می‌زد که وقتی سوار می‌شدیم فکر می‌کردیم تور دو فرانس است.»

از همان زمان لقبش شده بود:

**دوچرخه‌ساز تلمبه‌زن.**

اما بخش دوم دورهمی‌ها همیشه از **شب‌ها** شروع می‌شود.

حدود ساعت نه به بعد، میز کوچکی گوشه حیاط یا پذیرایی آماده می‌شود.

چند لیوان، چند مزه، و چیزی که در جمع فقط به آن می‌گویند:

**درینک.**

تقریباً هر شب.

درینک در جمع بغلی‌ها انگار یک شخصیت نامرئی مجلس است.

با اولین لیوان، مهرداد گرم می‌شود و خاطره تعریف می‌کند.

با دومین، کل‌کل‌های جواد باذلی و سیدرضا حسینی میقان شروع می‌شود.

و اگر شب جلوتر برود، معمولاً **هادی وارد فاز معروف خودش می‌شود**؛ حرف‌هایی که فردا صبح نصفشان را اصلاً یادش نمی‌آید.

اما یکی از برنامه‌های ثابت شب‌ها، اجرای هنری حسن است.

حسن ناگهان کف دست‌هایش را روی زمین می‌گذارد، بدنش را خم می‌کند و پاهایش را محکم به هوا پرتاب می‌کند.

حرکتی شبیه یک جفتک ناگهانی.

بغلی‌ها اسم این حرکت را گذاشته‌اند:

**«جفتک عفریتی حسن»**.

هر بار که حسن این حرکت را انجام می‌دهد، مهرداد از خنده دولا می‌شود و می‌گوید:

«این حرکت باید ثبت جهانی شود!»

در همان شب‌ها یک شوخی قدیمی هم همیشه در جمع می‌چرخد؛ چیزی شبیه یک **رمز مخصوص بغلی‌ها**.

شوخی مربوط به **حمل گیتار** است.

داستانی قدیمی بین خودشان هست درباره کسی که برای اینکه کاری را سربسته بگوید، گیتاری دستش می‌گیرد و می‌گوید:

«نگران نباشید… من فقط دارم گیتار حمل می‌کنم!»

از آن شب به بعد، هر وقت یکی از بغلی‌ها بخواهد با شیطنت حرفی بزند که فقط خودشان بفهمند، همین جمله را می‌گوید.

و همه جمع می‌خندند.

این دورهمی‌ها سه چهار روز که هیچ…

گاهی **یک هفته** طول می‌کشد.

در این چند روز، نه کسی رئیس است، نه استاد، نه فوق تخصص.

همه فقط چند دوست قدیمی‌اند که جوانی‌شان را در دانشکده پزشکی کرمان کنار هم گذرانده‌اند.

وقتی آخرین روز می‌رسد، چمدان‌ها دوباره بسته می‌شود.

یکی راهی شیراز می‌شود،

یکی گناباد،

یکی کرج،

یکی لندن،

یکی کانادا.

اما یک چیز همیشه باقی می‌ماند:

گروه مجازی **«بغلی»**.

جایی که هنوز هم هر روز پیامی می‌آید.

گاهی یک عکس،

گاهی یک شوخی،

گاهی فقط یک جمله:

«بچه‌ها… دورهمی بعدی کجاست