بابک رایگان
بابک رایگان
قصهٔ مردی که سیوسه سال مرهم بود
هفتم خرداد ۱۳۴۷
در زایشگاه مهر رضائیه،
کودکی به دنیا آمد که هنوز کسی نمیدانست
قرار است بیشتر عمرش را
برای بلند کردن آدمهایی صرف کند که زمین خوردهاند.
کودکیاش در شهرهای مختلف گذشت؛
پَرچین، سمنان، تهران.
مدرسهها عوض میشدند،
اما در او چیزی آرامآرام ثابت میشد:
دلش برای درد دیگران زود میلرزید.
سالها بعد،
راهش به بیمارستان شهید کلانتری افتاد.
از همانجا مسیر زندگیاش شکل گرفت.
او مددکار شد.
اما نه از آن مددکارهایی که فقط فرم پر میکنند
و امضا میگیرند.
سیوسه سال
در کنار جانبازان جنگ ایستاد؛
در بخش ضایعات نخاعی،
در مرکز کوثر،
در کمیسیونها و ستادها.
سالهایی که خیلیها فقط پرونده میدیدند،
او آدم میدید.
پشت هر پرونده
چهرهای بود،
خانهای بود،
مادری که شبها گریه میکرد
و مردی که روزی سالم به جنگ رفته بود
و حالا روی ویلچر به زندگی نگاه میکرد.
او برای همین آدمها
مددکار واقعی بود.
در همان سالها درس هم خواند.
لیسانس مددکاری گرفت،
فوقلیسانس روانشناسی بالینی،
و بعد دکترای مدیریت خدمات بهداشتی و درمانی.
اما مدرکها فقط کاغذ بودند؛
آنچه او داشت
دلِ بزرگی بود که خسته نمیشد.
سالها گذشت
تا اینکه روزی
نوبت امتحان خودش رسید.
پدرش بیمار شد.
پزشکان امید چندانی نداشتند.
وقتی از بیمارستان مرخصش کردند
معنایش این بود که
بقیهٔ راه را باید در خانه بگذراند.
خیلیها در چنین لحظهای
دستهایشان میلرزد.
اما او
آرام تصمیمش را گرفت.
از شغلش کنار رفت.
مردی که سیوسه سال
پرستار درد دیگران بود
حالا باید
پرستار پدرش میشد.
از سال ۱۳۹۹
خانهٔ کوچکشان
شبیه یک اتاق مراقبت ویژه شد.
دستگاهها، داروها، مراقبتهای دقیق،
شبهای بیخواب،
و روزهایی که با صبر میگذشت.
پرستاریاش فقط فنی نبود.
کسی که سالها با درد انسانها زندگی کرده بود
میدانست
بیمار فقط دارو نمیخواهد؛
دل هم میخواهد.
پنج سال
مثل یک پرستار حرفهای
و مثل یک فرزند عاشق
کنار تخت پدر ماند.
بیهیاهو.
بیادعا.
او همیشه یک جمله میگفت:
«به هر دستی که بدهی
به همان دست پس میگیری.»
اما زندگی
گاهی حسابهایش را
به شیوهٔ خودش مینویسد.
تنها پسرش
سالها پیش به ترکیه مهاجرت کرده بود.
اما وقتی روزهای پرآشوب ایران فرا رسید
به کشور برگشت.
و دیگر برنگشت.
نامش
در میان جاویدنامان نوشته شد.
از آن روز
پدر مانده بود
و اتاقی که خاطرهٔ یک پسر در آن نفس میکشید.
مردی که سالها
تکیهگاه دیگران بود
حالا خودش
با اندوهی بزرگ زندگی میکرد.
اما هنوز کنار تخت پدر میایستاد.
هنوز داروها را به موقع میداد.
هنوز شبها بیدار میماند.
چون بعضی آدمها
حتی وقتی دلشان شکسته است
باز هم دست از مهربانی برنمیدارند.
قصهٔ او
قصهٔ قهرمانی نیست که در میدان جنگ شناخته شود.
قهرمان او
در سکوت خانهای ساده زندگی میکند.
با دستهایی که
سیوسه سال مرهم دیگران بود
و حالا
پنج سال است
دستهای پدر را نگه داشته است.
و شاید روزی
کسی این قصه را بخواند
و بفهمد
گاهی بزرگترین قهرمانها
آدمهایی هستند
که فقط
کنار عزیزانشان
میمانند.
:::
