فاطمه خاوری
# **«صدای دستگاهها هنوز توی گوشمه…»
روایت مادر بزرگ**
من، زنِ کارخونهام.
زندگیمو از لابهلای نخهای پاره و دستگاههای پر سر و صدا جمع کردم و گذاشتم سر سفرهی بچههام.
بیست سال…
بیست سال تمام صدای دستگاهها شده بود لالایی صبح و خوابنامه شبم.
هیچوقت نترسیدم از کار.
از فقر ترسیدم…
از اینکه بچههام گرسنه بخوابن.
از اینکه فریاد نیازِ دو پسرم توی خانه بپیچه و چیزی نداشته باشم برای خاموش کردنش.
همین شد که صبحها که هوا هنوز تاریک بود، راهی کارخانه میشدم.
کارخونهی بافندگی…
جایی که نفسکشیدنش از هر جای دنیا سختتره.
هوای پر از ریزگردهای پشم
صدای دستگاهها که پردهی گوش رو سوراخ میکرد
دستگاههایی که مثل حیوان وحشی، هر لحظه ممکن بود انگشتتو ببلعن
اما من کار کردم…
تا پسرام بیپدر نمونن
تا احساس کمبود نکنن
تا بدونن مادرشون هر چی داره از صداقت و کاره، نه از کمک کسی.
کارفرما هم اینو میفهمید.
برای همینه که وقتی دو پسرم بزرگ شدن و بیکاری مثل بلا افتاده بود به جون جوونا،
اونا رو گذاشت سر کار.
گفت:
«بچههای تو مثل خودتن. کارگر واقعی پشت نونِ کارخونه رو زمین نمیذاره.»
و راست میگفت.
پسرام، همت منو از چشمم یاد گرفته بودن.
اونها هم مثل من صبح تا عصر توی همون دود و غبار، توی همون صدا، کار کردند…
عرق ریختن…
نفس تنگی گرفتن…
اما غرورشونو حفظ کردن.
تا اینکه…
جنگ رسید.
نه فقط به مرزها،
به سفرهی ما.
به ریهی ما.
به نان و آبروی ما.
یک روز، کارخونه تعطیل شد.
سوتی که سالها کار رو شروع میکرد، اینبار **پایان نان** رو اعلام کرد.
پسر بزرگم گفت:
«مامان… کار نیست.»
پسر دومم گفت:
«مشتریا پول ندارن… ما رو هم مرخص کردن.»
من…
من چه میتونستم بگم؟
چجوری میتونستم دوباره همون ترس قدیمی رو که یک عمر با کار کردن دفنش کرده بودم، قورت بدم؟
فقط نگاشون کردم…
به دستهای مردونهشون که خجالتزده توی هم گره خورده بود.
به چشمهاشون که دنبال امیده
اما یه مادر، وقتی نون خونه قطع میشه، چطور امید بده؟
تو دل گفتم:
«خدایا… اینا جنگ نرفتن… اینا گلوله نساختن!
این بچهها فقط زندگی کردن…
فقط کار کردن…
چرا باید تاوان جنگ کسی دیگه رو بدن؟»
روزها گذشت.
بچههای پسرام از شدت بیپولی لباسهاشون کوتاه شده
عروسهام سفرههاشون کوچیک شده
و من…
من شبها خواب ندارم.
هر چی تو اون کارخونهی لعنتی از ریه و گوش و جانم کم شد،
ارزشش این بود که نذارم پسرام شرمنده زن و بچهشون بشن.
اما حالا؟
حالا با یه جنگ لعنتی، همهچی دست من نیست.
یک شب، با چشمهایی که انگار بیست سال کار دوباره روش نشسته بود، رفتم سراغ برادرم…
همون «دایی بچهها».
تنها کسی که توی این دنیا ازش چیزی پنهان نکردم.
گفتم:
«داداش…
من دیگه نفس ندارم بسوزم و بسازم.
نه برای خودم…
برای نوههام.
برای پسرایی که از صبح تا شب خجالت میکشن که ظرف خالی جلوی بچههاشونه.
درد ما رو بنویس.
تو که فقط قلم داری…
قلمت رو خرج درد ما کن.
اگه دنیا گوش نداره،
حداقل وجدانها شاید بشنون…
شاید یه دل خسته از جنگ، بفهمه جنگ یعنی چی…
یعنی نون بچهای قطع بشه که نمیدونه توپ و تانک چیه.»
برادرم فقط nod کرد…
چشمهاش خیس شد…
و من فهمیدم نوشته خواهد شد.
درد من،
رنج پسرام،
ترس نوههام…
همه رو مینویسه.
چون ما از دنیا فقط یک چیز خواستیم:
زندگی.
و از دنیا فقط یک چیز گرفتیم:
زخم.
