بیاد هوارد باسکرویل

معلم شهید امریکایی در

نهضت مشروطه

تبریز

در شهری از سرزمین‌های شرقی، شهری که کوچه‌هایش بوی نان تازه و چای داغ می‌داد و مردمش با همه سختی‌ها هنوز امید را مثل چراغی کوچک در دل نگه می‌داشتند، سال‌ها پیش معلمی از سرزمینی دور آمد.

از آن سوی دریاها آمده بود.

نه تاجر بود، نه سرباز، نه سیاستمدار.

یک **معلم تاریخ** بود.

مردم شهر اول با تعجب نگاهش کردند.

اما خیلی زود فهمیدند مرد آرامی است که بیشتر از آنکه بخواهد حرف بزند، دوست دارد گوش کند.

در کلاس‌های کوچک مدرسه، با لهجه‌ای غریب از تاریخ ملت‌ها می‌گفت؛ از آزادی، از شجاعت، از مردمانی که سرنوشت خود را با دستان خودشان ساخته‌اند.

روزی یکی از شاگردان از او پرسید:

«آقا معلم، چرا از آن سر دنیا آمده‌اید اینجا؟»

معلم لبخند زد و گفت:

«چون تاریخ فقط در کتاب‌ها نیست؛ در زندگی مردم نوشته می‌شود.»

آن سال‌ها شهر در تب و تاب آزادی بود.

مردم برای حق و قانون ایستاده بودند و روزهای سختی می‌گذشت.

یک روز معلم جوان دفترهای درس را بست.

به دوستانش گفت:

«من سال‌ها تاریخ درس داده‌ام…

اما حالا ترجیح می‌دهم

به جای خواندن تاریخ،

در ساختن تاریخ سهمی داشته باشم.»

و همان روز به مردانی پیوست که برای آزادی شهرشان می‌جنگیدند.

مدت زیادی نگذشت که خبر آمد:

معلم جوان در میدان نبرد افتاده است.

مردم شهر غمگین شدند؛

گویی یکی از فرزندان خودشان را از دست داده بودند.

در تشییع او، پیرمردی از میان جمعیت با صدایی لرزان ترانه‌ای قدیمی را خواند؛

ترانه‌ای که بعدها در کوچه‌ها و دل‌ها ماند و نسل به نسل گشت:

سیصد گل سرخ

یک گل نصرانی

ما را ز سر بریده می‌ترسانی؟

ما گر ز سر بریده می‌ترسیدیم

در محفل عاشقان نمی‌رقصیدیم

از آن روز، نام آن معلم غربی در دل مردم شهر ماند؛

نه به عنوان یک بیگانه،

بلکه به عنوان دوستی که از دورترین سرزمین‌ها آمده بود و برای آزادی مردمی دیگر جان داد.

سال‌ها گذشت.

دنیا بزرگ‌تر شد،

کشورها قدرتمندتر شدند،

آسمان‌ها پر از ماشین‌های پرنده و زمین‌ها پر از دستگاه‌های عجیب شد.

اما مردم شهر شرقی هنوز وقتی از آن معلم یاد می‌کنند، می‌گویند:

«ما از مردم آن سرزمین دور، خاطره بدی نداریم.

یک معلم از میانشان آمد و کنار ما ایستاد.»

پیر دانای شهر همیشه به جوان‌ها می‌گفت:

«ملت‌ها شبیه هم‌اند؛

همه نان گرم، امنیت، پیشرفت و آرامش می‌خواهند.

مردم هیچ سرزمینی از ویرانی خانه‌های مردم دیگر خوشحال نمی‌شوند.»

و بعد آهسته اضافه می‌کرد:

«انتظار مردم این شهر از مردمان آن سوی دریاها همیشه ساده بوده است؛

همان دوستی قدیمی…

همان احترامی که آن معلم جوان نشان داد.»

بعد به آسمان نگاه می‌کرد و می‌گفت:

«تاریخ را همیشه پادشاهان و فرماندهان نمی‌نویسند.

گاهی یک معلم گمنام

با جان خودش

صفحه‌ای از تاریخ را روشن می‌کند.»

و مردم شهر هنوز باور دارند

که اگر روزی ابرهای تیره از میان آسمان ملت‌ها کنار برود،

باز هم همان حقیقت ساده باقی می‌ماند:

دل مردم جهان

از یک جنس است.