التیماتوم ترامپ برای نابودی تمدن ایران

می‌گویند شبی در راه است

شبی که در آن

باد اخبار بد را بر شانه‌ی کوه‌ها می‌کشد

و سایه‌هایی سنگین

بر آسمانِ خانه‌ی ما پهن می‌شود.

می‌گویند امشب

تمدنی را اولتیماتوم داده‌اند

تمدنی که هزار سال پیش از آنکه جهان

واژه‌ی جنگ را بیاموزد

شعر گفته بود.

تمدنی که پیش از آنکه برج‌ها قد بکشند

در سینه‌ی کویر،

شهر ساخت،

آب آورد،

راه کشید،

و آتش را

با نور آمیخت.

اما من…

من از این اخبارِ سیاهِ آسمانی کاری نمی‌دانم.

من تنها صدایی را می‌شناسم

که سال‌ها کنار قطارها شنیدم،

و نوری را که بر فراز عظیمیه،

از دل آن دو گنبد سفید

شب‌های شهرم را آرام می‌کرد.

و امروز همان ترسی

که در دل ریل‌های خاموش نشست،

همان دلتنگی

که در نبود گنبدهای راداری لانه کرد،

در دل من

چیزی را می‌لرزاند.

نه از ترس مرگ

بلکه از هراسِ

آن لحظه‌ای که خیال کنند تمدنی با یک شب

می‌میرد.

تمدنی که از دل تخت‌جمشید برخاست،

از دل بخارای گرم،

از دل ریِ سوخته،

از زیر خاک نیشابور

باز

برخاست.

تمدنی که بارها سوخت

بارها غارت شد

بارها بر زمین افتاد

اما هر بار

از گلوی خاک

دوباره سبز شد،

چون بذری که از یاد نمی‌رود.

امشب اگر آسمان تهدید کند

اگر سایه‌ها بزرگ شوند

اگر خبرها چون تیغ

به دل شهر فرو روند،

بدان…

این فقط سکوتی است میان دو تپش.

تمدن‌ها

یک‌شبه نمی‌میرند.

آن‌ها اگر زخمی هم شوند

در ریل‌های خاموش

در گنبدهای ویران

در دل آدم‌هایی که هنوز

می‌نویسند،

می‌گریند،

و دوست می‌دارند

باقی می‌مانند.

و من،

در این شبِ پرهراس،

مثل همسایه‌ی ریل

مثل کسی که دلتنگ دو گوی سپید عظیمیه است

از دل تاریکی

مرثیه نمی‌خوانم؛

**شهادت می‌دهم.**

شهادت می‌دهم که

هیچ دستی

هیچ آتشی

هیچ تهدیدی

نمی‌تواند تمدنی را که چهار هزار سال

از دل خاک برخاسته

در یک شب

خاموش کند.

اگر صدایی شنیدی،

گمان مبر بانگ مرگ است؛

این صدای دندانی‌ست

که از سرما می‌لرزد،

اما هنوز

امید

را

گاز نگرفته است.