دو چشم بی سو
دو چشم بی سو
سالها اگر از دور به کرج نگاه میکردی، پیش از آنکه خیابانها و خانهها دیده شوند، دو گوی سفید بر فراز کوههای عظیمیه چشم را میگرفتند.
دو کره بزرگ، آرام و خاموش، نشسته بر شانههای کوه.
برای ما که در کرج بزرگ شدیم، آنها فقط تأسیسات نبودند.
لندمارک شهر بودند.
مثل دو تخممرغ غولآسای فضایی که بر بام شهر گذاشته باشند.
بچه که بودیم خیال میکردیم شاید چیزی درونشان پنهان است؛
چیزی از جنس آینده،
چیزی از دنیای ناشناختهها.
بعدها فهمیدم آنها رادار بودند؛
یادگار سالهایی که جهان در تب جنگ سرد میسوخت.
میگفتند از همانجا آسمان را میپاییدند،
چشم دوخته به دوردستها،
تا حرکت سایههای اتحاد جماهیر شوروی را رصد کنند.
دو چشم سفید بر قلهی کوه،
که بیآنکه ما بدانیم
سالها به افقهای دور خیره بودند.
برای مردم شهر اما،
آنها بیشتر شبیه نشانهای از خانه بودند.
وقتی از جاده چالوس برمیگشتی و آن دو گوی را میدیدی،
میفهمیدی به کرج رسیدهای.
آنها ساکت بودند،
اما حضورشان نوعی اطمینان داشت؛
مثل فانوسی روی کوه
که بیصدا میگفت:
اینجا شهر توست.
تا اینکه جنگ آمد.
و در آن دوازده روزی که آسمان دیگر رنگ آرامش نداشت،
روزی خبر رسید که جنگندهها
آن دو گوی سفید را هم زدهاند.
وقتی فهمیدم،
احساس کردم چیزی از حافظهی شهر کنده شده است.
مثل وقتی که پل راهآهن میشکند
و قطار دیگر عبور نمیکند.
آن دو تخممرغ سفید
که سالها بر بام کرج نشسته بودند
و از دور به شهر هویت میدادند
دیگر نیستند.
اکنون اگر به سمت عظیمیه نگاه کنی،
جای خالیشان را میبینی؛
جای خالی دو چشم خاموش
که زمانی نگهبان آسمان بودند.
عجیب است…
انسان گاهی برای چیزهایی دلتنگ میشود
که هرگز لمسشان نکرده است.
برای صدای قطاری که دیگر نمیآید.
برای لرزش ریل در دل شب.
و برای دو گوی سفید
که سالها بر شانهی کوه نشسته بودند
و بیآنکه حرفی بزنند
به شهر ما
شکلِ خانه میدادند.
