۱۸ فروردین ۴۰۵ حسن
سهشنبه
۱۸ فروردین ۱۴۰۵
امروز که بیدار شدم، از زنده بودن خودم مطمئن نبودم.
چند ثانیه طول کشید تا مغزم ریست شود. آدم در زمان جنگ اول دنبال نبضش نمیگردد؛ دنبال برق میگردد.
چشمم به چراغ خواب افتاد. روشن بود.
با خودم گفتم:
خوب… هنوز برق خانه قطع نشده.
پس احتمالاً هنوز زندهایم.
مدتی است صبحها با این حساب و کتاب بیدار میشوم. اول برق، بعد آب، بعد اینترنت، بعد صدای خیابان. اگر همه اینها سر جایش باشد یعنی دنیا هنوز کامل فرو نریخته است.
امروز ششمین هفته جنگ است.
جنگی که قرار بود چهار تا شش هفته طول بکشد.
جنگی که قرار بود دنیا را نجات بدهد.
یا شاید ما را.
یاد یک جوک قدیمی افتادم.
در گزارش پزشکی قانونی نوشته بودند:
علت فوت بیمار:
۵ درصد سوختگی
۹۵ درصد ضربات بیل.
داستانش این بوده که دستمال یک نفر آتش گرفته بود. دوستان فرهیخته برای کمک، با بیل افتاده بودند به جانش تا آتش را خاموش کنند.
نتیجهاش همان گزارش پزشکی قانونی شد.
این روزها وقتی اخبار را میشنوم، ناخودآگاه همان گزارش یادم میآید.
گاهی با خودم فکر میکنم ما هم شبیه همان بیمار شدهایم.
دستمالمان آتش گرفته بود… شاید.
اما کسانی برای کمک آمدهاند که بیل دستشان است.
میگویند برای نجات آمدهاند.
برای آزادی.
برای کمک.
ولی صدای کمک شبیه انفجار است.
و شکل آزادی شبیه آوار.
من شصت سالهام.
نیمی از عمرم را صرف ساختن کردهام.
خانه ساختهام.
دیوار بالا بردهام.
پی کندهام.
سقف زدهام.
ساختن کار سختی است.
خیلی سخت.
اما خراب کردن…
خیلی آسانتر است.
یک ساختمان که سالها طول کشیده بالا برود،
گاهی در چند ثانیه فرو میریزد.
صبح که از خانه بیرون رفتم، خیابان عجیب آرام بود.
آرامشی که آدم را بیشتر میترساند.
کفشهایم را محکم بستم و شروع کردم به راه رفتن.
پیادهروی عادتی است که سالهاست ترک نکردهام.
ده هزار قدم.
پانزده هزار قدم.
گاهی بیست هزار قدم.
در زمان جنگ هم آدم باید راه برود.
برای اینکه یادش نرود هنوز زنده است.
هر قدم یعنی هنوز زمین زیر پایت هست.
هر نفس یعنی هنوز هوا هست.
هر صبح یعنی هنوز زندگی کامل خاموش نشده.
در راه با خودم فکر کردم:
شاید تاریخ همیشه همین بوده.
یک عده میسازند.
یک عده خراب میکنند.
و یک عده هم میگویند ما آمدهایم کمک کنیم.
اما مردم عادی کارشان سادهتر است.
آنها فقط سعی میکنند
صبح که بیدار میشوند
مطمئن شوند هنوز زندهاند.
و اگر چراغ خانه هنوز روشن باشد
و خیابان هنوز راه رفتنی باشد
و دلشان هنوز امیدی داشته باشد
باز هم قدم میزنند.
چون زندگی
حتی زیر صدای انفجار هم
راه خودش را پیدا میکند
