باز سازی و بهینه سازی حسن خاوری
**حسنِ بحرآبادی**
آدمهایی هستند که از دل آسانی به جایی نمیرسند؛
از دل سختیها قد میکشند، همچون درختانی که لابهلای سنگها ریشه میزنند.
حسن، فرزند اول فروردین ۱۳۴۵، در بحرآبادِ نزدیک مشهد به دنیا آمد؛
در خانوادهای بزرگ و پُرکار که زندگی در آن با تلاش تعریف میشد.
در آن خانه، کار بخشی از هویت بود، نه سختی.
از کودکی سهم خودش را از زندگی گرفت:
چوپانی، کارگری، و کمک خرج خانواده بودن.
اما حتی همان سالها نیز جرقه استقلال در او روشن بود؛ بیشتر درآمدش خرج رشد خودش میشد، نه رفاه لحظهای.
تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در محله گذراند و دبیرستان را در مشهد، در دبیرستان دکتر شریعتی ادامه داد.
سالهای دبیرستان او مقارن با جنگ بود؛ آموزش زندگی فقط در کلاس درس نبود، در میدانهای بزرگتری هم اتفاق میافتاد.
بعد از دیپلم یک سال پشت کنکور ماند. سال بعد پرستاری قبول شد، اما احساس کرد مسیرش با آن هماهنگ نیست. انصراف داد و دوباره تلاش کرد.
اینبار، پزشکی دانشگاه علوم پزشکی کرمان.
سال ۱۳۶۹ در ۲۳ سالگی ازدواج کرد؛
آغاز یک همراهی طولانی با همسری که بعدها نه تنها شریک زندگی که همراه او در مسیر ساختوساز هم شد.
این خانواده، هر چه داشتند با هم ساختند؛ با عشق، با صبوری، با همدلی.
در سال ۱۳۷۶ پزشک شد و به جانبازان جنگ خدمت کرد.
اما روحیه پرکار و سازندهاش فقط با طبابت سیراب نمیشد.
همزمان وارد صنعت ساختمان شد؛ جایی که بعدها بخش مهمی از زندگیاش شد.
سالها کار و تلاش، پروژههای متعدد، بالا رفتن و پایین آمدنها، و البته فشارهای اقتصادی دورههای مختلف، مسیر را همیشه ساده نکردند.
اما اگر قرار بود حسن با سختی متوقف شود، همان سالهای نوجوانی زیر بار کار متوقف میشد.
مدتهایی رسید که پروژهها سنگین شدند، تراز مالی فشرده شد و امید کمرنگ.
اما درست مثل بارانهایی که در زمستان ناگهانی میبارند، در زندگی او هم ورق برگشت.
آشنایی دوباره با دوستی باتجربه و خوشفکر در حوزه ساختمان، همکاری و همافزایی جدیدی ایجاد کرد.
پروژههای نیمهتمام دوباره جان گرفتند.
برنامهها سامان پیدا کردند.
و حتی یک پروژه بزرگ ۲۲ هزار متری آغاز شد؛
نشانهای از اینکه زندگی هنوز برای پیشرفت جا دارد.
در کنار همه اینها، حسن پروژه مهمتری را شروع کرد: **بازسازی خودش**.
چند سال پیش وزنش به ۹۸ کیلو رسیده بود.
اما با پیادهرویهای روزانه بیش از ده هزار قدم،
با فستینگ ۱۶ ساعته،
با کنار گذاشتن شام
و با نظمی که از سالها قبل در جانش کاشته شده بود،
وزن به سمت ۸۰ کیلو آمد و بدن جوانتر شد.
کمربند یک سوراخ کوچکتر شد، شلوارها گشاد شدند،
و شاید مهمتر از همه: حس سبکی دوباره برگشت.
آزمایشهای خون نشان میدهد که:
قند خون کنترلشده،
چربی عالی،
تیروئید متعادل،
و بدنی که بعد از سالها تلاش هنوز قدرتمند است.
در روزهایی که جنگ و آشوب سایه انداخته،
او همچنان روزانه راه میرود،
مینویسد،
میسازد،
و امید را تمرین میکند.
چنین آدمی اگر از خودش بپرسد:
«این حسن جدید کیست؟»
پاسخش شاید این باشد:
این همان حسنِ بحرآباد است؛
کسی که از کودکی یاد گرفت زمین سفت همیشه بد نیست،
گاهی باعث میشود ریشهها محکمتر شوند.
همان حسن، فقط با تجربه بیشتر،
دل سبکتر،
و نوری که هنوز خاموش نشده است
