استمداد یک اواره داخلی
استمداد یک آواره داخلی
من حسن خاوری هستم؛
پزشکی که روزگاری قسم خورده بود مرهم بگذارد بر درد انسانها،
اما امروز خودم در میان زخمهایی ایستادهام
که نه به جسم،
که به روح یک ملت وارد میشود.
در اول فروردین ۱۳۴۵،
در روستای کارگری بحرآباد به دنیا آمدم؛
جایی که کودکیش بوی خاک میداد و صدای دستهایی که برای نان میجنگیدند.
آن سالها خیال نمیکردم دوباره روزی برسد
که بوی جنگ و ترس در هوای خانهام بپیچد.
سالها سختی کشیدم، بالیدم، درس خواندم،
در جبهه داوطلب شدم،
پزشک شدم و سالها به جانبازانی خدمت کردم
که جنگ گوشت از تنشان جدا کرده بود
و آرامش از روحشان.
فکر میکردم سهم من از جنگ همان سالها تمام شد.
اما جنگ گاهی مثل سایهای است
که ناگهان دوباره پشت پنجره آدم میافتد.
در این یک دهه گذشته،
من با بدن خود جنگ داشتم؛
دیابت، پروستات، شبادراری،
و بیداریهای ساعت دو و سه صبح.
همه چیز یک مبارزه بود.
اما با ۱۷ کیلو وزن کم کردن،
با پاهایی که روزی بیست هزار قدم راه میروند،
با رژیم و قرص و اراده،
دیابت به عقب نشست.
بدنم آرام گرفت.
شبها خواب برگشت.
داشتم دوباره آدمی میشدم که امید را در مشت نگه میدارد.
تا اینکه…
نهم اسفند ۱۴۰۴
صدای جنگندهها، لرزش دیوار، نور انفجار،
جای تقتق ساعت خوابم را گرفت.
این بار دشمنی درون من نبود.
از آسمان میآمد.
نیمهشبهایی که باید برای استراحت و ترمیم جان انسان باشد،
برای ما تبدیل شد به لحظههایی
که چشم در تاریکی میدوزیم
و منتظر میمانیم ببینیم این بار
انفجار به کدام سمت شهر خورده است.
من، که سالهاست پزشکم،
که سالها برای نجات جان انسانها زحمت کشیدهام،
این روزها در شهر خودم
احساس یک پناهنده دارم.
احساس یک آواره داخلی.
آوارهای که هیچ مرزی را رد نکرده،
اما خانهاش از او عقب نشسته است.
دو شب است که در مشهد ــ
زادگاهم، پناه اولم ــ
خوابیدهام و
صدای انفجار بیدارم نکرده.
خواب هفتهشتساعتهای که سالها دنبالش بودم
این روزها مثل گوهری کمیاب شده.
اما هیچ مقدار خواب،
هیچ مقدار سکوت لحظهای،
بر این واقعیت پرده نمیکشد
که ما مردم،
در شهرهای خود
مثل گنجشکهای هراسان
زیر آسمانی نامطمئن زندگی میکنیم.
من امروز از جامعه جهانی،
از انسانهایی که هنوز قلبشان میتپد و
چشمشان میبیند،
یک خواهش دارم:
ما را ببینید.
صدای ما را بشنوید.
ما فقط آمار نیستیم.
ما تنها ویرانههای یک نقشه نیستیم.
ما پدرانیم، مادرانیم، کارگرانیم،
پزشکان و معلمان و کودکانیم.
ما آدمیم.
صلح را برای ما پس بدهید.
آرامشی را که سالها با دست و پا و خون و کار ساختیم
از ما نگیرید.
این است استمداد یک جنگزده،
نه از سر ضعف،
بلکه از سر حقی که هر انسان دارد:
حق زندگی.
حق خوابیدن بدون لرزش پنجرهها.
حق بیدار شدن در شهری که از آسمان نترسد.
حق آینده.
برقرار باد روزی
که هیچکس در وطن خود
احساس آوارگی نکند.
