بمباران انبار نفت کرج قسمت دوم
۱۲۰۹۰۳: حسن خاوری:
سند شخصی و روایت شاهد عینی
کرج – ایران
نویسنده: دکتر حسن خاوری
پزشک عمومی بازنشسته و فعال در امور ساختمانی
کد ملی: ۰۹۴۳۹۰۴۹۲۷
شماره نظام پزشکی: ۶۲۷۱۵
تاریخ ثبت این نوشته:
شنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
۷ مارس ۲۰۲۶
مقدمه
اینجانب دکتر حسن خاوری، پزشک عمومی بازنشسته ساکن شهر کرج، این نوشته را با هدف ثبت بخشی از خاطرات زندگی خود و همچنین ثبت واقعهای که در شب شانزدهم اسفند ۱۴۰۴ در شهر کرج رخ داد، تنظیم میکنم. هدف از نگارش این متن آن است که روایتی صادقانه و دست اول از زندگی شخصی و همچنین مشاهداتم از یک حادثه مهم برای آیندگان باقی بماند؛ زیرا تجربه نشان داده است که چنین روایتهایی میتوانند برای پژوهشگران تاریخ و جامعه در آینده ارزشمند باشند.
کودکی و سالهای نخست زندگی
من در ایران و در خانوادهای پرجمعیت متولد شدم. خانواده ما دوازده نفره بود و پدرم کارگر سادهای بود که با زحمت فراوان زندگی خانواده را اداره میکرد. بخشی از کودکی من در محله بحرآباد مشهد گذشت. زندگی در آن سالها ساده و همراه با دشواریهای فراوان بود.
از همان سنین نوجوانی با کار آشنا شدم. چوپانی، کارگری و کمک به خانواده بخشی از تجربههای آن سالها بود. این شرایط باعث شد خیلی زود مفهوم تلاش، صبر و تحمل سختیها را در زندگی یاد بگیرم.
دوران مدرسه نیز خالی از تلخی نبود. به دلیل وضعیت ظاهری و شرایط ساده زندگی، گاهی با نوعی نگاه تحقیرآمیز از سوی برخی همکلاسیها یا حتی معلمان روبهرو میشدم. اما همان تجربهها در درازمدت به من آموخت که انسان باید ارزش خود را در درون خود پیدا کند و با تلاش مسیر زندگیاش را بسازد.
تحصیلات پزشکی
با وجود دشواریهای بسیار، توانستم در کنکور پزشکی پذیرفته شوم و وارد دانشگاه علوم پزشکی کرمان شوم. این دوره یکی از مهمترین و شکلدهندهترین دورههای زندگی من بود.
در همان دوران دانشجویی ازدواج کردم. اداره زندگی مشترک در شرایط دانشجویی کار آسانی نبود. همسرم پرستار بود و با تلاش مشترک توانستیم زندگی خود را اداره کنیم. با وجود محدودیتهای مالی، در همان سالهای دانشجویی موفق شدیم خانه و حتی خودرو تهیه کنیم؛ موفقیتی که برای یک دانشجوی پزشکی در آن شرایط چندان معمول نبود.
خاطرات پزشکی
در دوران کارآموزی و طبابت با تجربههای پزشکی متعددی روبهرو شدم. یکی از خاطراتی که هرگز فراموش نمیکنم مربوط به تشخیص بیماری سندرم شیهان در دوران اینترنی است. در آن مورد خاص، توجه دقیق به شرح حال بیمار و علائم بالینی مرا به تشخیص درست رساند و این موضوع مورد توجه استاد مربوطه، دکتر لهسایی، قرار گرفت.
در بخش اطفال نیز تجربه جالبی داشتم که بعدها دوستانم آن را به شوخی «شگرد خاوری» مینامیدند. در آن روش تلاش میکردم مادر کودک بیمار را با علائم بیماری آشنا کنم تا خود او بتواند وضعیت فرزندش را بهتر گزارش دهد. به نظرم گاهی آموزش به خانواده بیمار میتواند به اندازه درمان دارویی اهمیت داشته باشد.
فعالیت در ساختمانسازی
در کنار پزشکی، بعدها وارد حوزه فعالیتهای ساختمانی نیز شدم. ساخت و ساز و فعالیت در این حوزه تجربههای متفاوتی برای من به همراه داشت. در برخی دورهها با شرکایی همکاری کردم که نتیجه آن چندان موفق نبود و حتی به بنبستهای مالی رسیدم.
اما بعدها با شریک دیگری همکاری کردم که نتیجه آن بسیار بهتر بود و توانستیم پروژههای بزرگتری را پیش ببریم. از جمله آغاز یک پروژه ساختمانی بزرگ در زمینی حدود بیست و دو هزار متر مربع. این تجربهها به من آموخت که اعتماد، صداقت و همافزایی در کارهای اقتصادی بسیار تعیینکننده است.
علاقه به نوشتن
از نوجوانی علاقهای درونی به نوشتن شعر و داستان داشتم. در دوران مدرسه شعری نوشته بودم و آن را به معلم ادبیات خود، آقای نورعلی پورعلی، نشان دادم، اما آن شعر مورد پذیرش قرار نگرفت. با این حال این موضوع باعث نشد علاقه من به نوشتن از بین برود.
سالها بعد یکی از دوستان شاعر و فرهیختهام، دکتر محمدعلی شیخالاسلامی (شیوا)، مرا تشویق کرد که خاطرات و نوشتههای خود را ثبت کنم. به تدریج متوجه شدم که ثبت تجربههای زندگی شاید بتواند برای دیگران نیز مفید یا دستکم خواندنی باشد.
وضعیت زندگی و سلامتی
اکنون در سالهای بازنشستگی زندگی میکنم. مانند بسیاری از افراد همسن خود با مشکلاتی مانند دیابت روبهرو شدهام، اما تلاش میکنم با رعایت رژیم غذایی، فستینگ حدود شانزده ساعته و پیادهروی روزانه آن را کنترل کنم.
در کنار این مسائل، نوشتن خاطرات و تأمل درباره مسیر زندگی برایم به فعالیتی دلپذیر تبدیل شده است.
واقعه انفجار انبار نفت کرج
در شب شنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۴، برابر با هفتم مارس ۲۰۲۶، در خانه خود در منطقه مهرشهر کرج حضور داشتم. زمان حادثه حدود ساعت یازده شب بود.
در آن زمان مشغول نوشتن بخشی از خاطرات زندگی خود بودم که ناگهان آسما
۱۲۰۹۰۳: ن شب به شکل غیرعادی و شدیدی روشن شد؛ روشناییای که به قدری شدید بود که برای لحظاتی گویی نیمه شب به روشنایی ساعت یازده صبح تبدیل شده بود.
اندکی بعد مشخص شد که انفجاری در مخازن سوخت انبار نفت کرج رخ داده است. این انبار در نزدیکی مناطق مسکونی و در کنار پل روگذر مسیر شهریار قرار دارد و در نزدیکی آن محل شناختهشدهای به نام «دیزیسرای سید» واقع شده است که معمولاً محل رفتوآمد و تجمع مردم است.
به دلیل قرار گرفتن این تأسیسات در منطقهای پرتردد و نزدیک به مناطق مسکونی، نگرانی جدی درباره احتمال خسارات مالی و تلفات انسانی وجود داشت.
در همان لحظه که نور انفجار آسمان را روشن کرده بود، وضعیت خاصی در داخل خانه ما جریان داشت. من بیدار بودم و پس از حدود یک هفته بیخوابی ناشی از شرایط ناآرام آن روزها، همسرم سرانجام در اتاق خواب به خواب عمیقی فرو رفته بود.
ناگهان پسرم وارد اتاق ما شد تا بگوید چه اتفاقی افتاده است.
در آن لحظه چند موضوع همزمان در ذهن من میگذشت. از یک سو احتمال موج انفجار و شکستن شیشههای پنجره اتاق خواب وجود داشت. اولین واکنش من این بود که سعی کنم با پوشاندن سر همسرم از او در برابر خطر احتمالی خردههای شیشه محافظت کنم.
در عین حال واقعیتی بسیار انسانی نیز وجود داشت. ما در آن لحظه لباس به تن نداشتیم و همین موضوع باعث میشد که شرم و حیا مانع از آن شود که فوراً از اتاق خارج شویم و از پنجره فاصله بگیریم. بنابراین چند لحظهای در همان وضعیت باقی ماندیم تا بتوانیم خود را مرتب کنیم.
این چند لحظه تأخیر شاید از نظر ایمنی تصمیم کاملاً درستی نبود، اما نمونهای از همان پیچیدگی رفتار انسانی در شرایط بحران است؛ جایی که غریزه بقا، شرم اجتماعی و تصمیمگیری لحظهای در هم میآمیزند.
پس از آن، کنجکاوی و نگرانی برای دانستن منشأ شعلههای آتش ما را به سمت پشتبام ساختمان همسایه کشاند. ساختمان همسایه در محله ما بلندترین ارتفاع را داشت و از آنجا دید وسیعتری به سمت شهر وجود داشت.
با وجود آنکه چنین کاری در شرایط احتمال حمله یا انفجارهای بعدی میتوانست خطرناک باشد، من و پسرم به آن پشتبام رفتیم تا منشأ شعلههای آتش را ببینیم.
از آنجا شعلههای آتش و روشنایی گسترده در آسمان شهر به وضوح دیده میشد.
در همان زمان پیامکهای هشدار نیز منتشر شده بود که اعلام میکرد فیلمبرداری از صحنههای بمباران میتواند مجازاتهای بسیار سنگینی داشته باشد. با وجود این هشدارها، بسیاری از مردم ــ از جمله ما ــ از آن صحنهها فیلم تهیه میکردند؛ شاید به این دلیل که انسان در برابر لحظههای تاریخی میل شدیدی به ثبت و نگهداری آنها دارد.
پس از مدتی حتی تصمیم گرفتیم با خودرو از خانه خارج شویم تا از فاصله نزدیکتر بتوانیم منشأ آتش و انفجار را مشاهده کنیم. البته من همراه با همسر و پسرم وارد مناطق شلوغ و مرکزی شهر نشدم و از نزدیک شدن بیش از حد به محل حادثه خودداری کردم.
در همان زمان در سطح شهر واکنشهای مختلفی از سوی مردم دیده میشد. برخی از مردم که نگران کمبود بنزین یا قطع سوخت بودند، به سمت پمپبنزینها میرفتند تا باک خودروهای خود را پر کنند و برای روزهای احتمالی آینده آماده باشند.
من شخصاً چنین رفتارهایی را تا حدی خطرناک میدانستم؛ هم به دلیل احتمال تکرار حملات و هم به دلیل پیامدهای قانونی که ممکن بود برای برخی اقدامات وجود داشته باشد. به همین دلیل ترجیح دادم از حضور در تجمعها و رفتن به نقاط شلوغ شهر خودداری کنم.
در عوض به کارهای ساده و عادی خانه پرداختم؛ از جمله انتقال زبالههای خانه به گاری زباله در سر کوچه. شاید این کار در آن لحظه کوچک به نظر برسد، اما برای من نوعی تلاش برای حفظ نظم و آرامش در میان فضای ناآرام آن شب بود.
صبح پس از حادثه
صبح روز بعد حال و هوای سنگینی بر من حاکم بود. نوعی نومیدی و یأس اجازه نمیداد بستر را ترک کنم. در حالت عادی برنامه خواب و بیداری من بیشتر تحت تأثیر تکرر ادرار ناشی از وضعیت پروستات و فشار مثانه تعیین میشود، اما آن صبح حتی فشار مثانه نیز به سختی میتوانست مرا از رختخواب جدا کند.
با هر زحمتی که بود از بستر بلند شدم تا برای پیادهروی روزانه آماده شوم.
با خودم فکر میکردم زمانی نه چندان دور، وقتی هنوز بسیاری از مردم به سنتهای دینی پایبند بودند، ما سحرگاهان برای نماز صبح از خواب بیدار میشدیم، وضو میگرفتیم و همان بیداری سحرگاهی خواب را از سرمان میپراند. اکنون آن روزها بیشتر به صورت خاطرهای دور و نوستالژیک در ذهنم باقی مانده است.
به هر حال برای پیادهروی از خانه خارج شدم و خود را به خیابان رساندم.
دود حاصل از اشتعال انبار نفت با هوای ابری صبحگاهی ترکیب شده بود و لایهای از مه دودی تشکیل داده بود که روشنایی طبیعی روز را کاهش میداد. هوا حالتی سنگین و تیره داشت.
در دهانم مزهای شبیه فلز احساس میکردم و تنفس همراه با سوزش گلو،
۱۲۰۹۰۳: خلط و بزاق غلیظ شده بود.
در همان لحظه خاطرهای از سالها پیش به ذهنم آمد؛ زمانی که صدام حسین در جریان جنگ خلیج فارس چاههای نفت کویت را به آتش کشید و گفته میشد حتی در ارتفاعات دوردست نیز آثار آلودگی آن دیده میشد. آن خاطره باعث شد به این فکر کنم که دود این جنگ نیز ممکن است چه آثار زیستمحیطی گستردهای بر جای بگذارد.
در نزدیکی محله ما یک پاسگاه راهنمایی و رانندگی قرار دارد. آن صبح دیدم که پاسگاه عملاً تخلیه شده بود و نیروهای کشیک در داخل خودروی راهنمایی و رانندگی خوابیده بودند. خودرو روشن بود تا بخاری آن روشن بماند و از نفوذ سرما به بدنشان جلوگیری کند.
پس از مدتی خود را به دفتر کارم رساندم و صبحانه را در حالی صرف کردم که اخبار رسانههای مختلف را دنبال میکردم. جالب این بود که آنچه را خودم با تمام وجود تجربه کرده بودم، رسانهها با زبان گزارش و خبر روایت میکردند.
قند خون صبحگاهی من در آن روز ۱۱۳ بود. در حالت معمول، با مصرف دارو و پیادهروی روزانه، قند خونم معمولاً در محدوده ۹۰ تا ۱۰۰ قرار دارد.
به عنوان پزشک میدانستم که استرس شدید میتواند باعث افزایش ترشح هورمونهایی مانند کورتیزول و آدرنالین شود و همین موضوع مقاومت به انسولین را افزایش دهد و قند خون را بالا ببرد. به نظر میرسید استرس ناشی از شرایط جنگی چنین تأثیری بر بدن من گذاشته بود.
در آن لحظه با نوعی طنز تلخ با خود فکر میکردم که تنها دشمن ما در این ماجرا نیست؛ دیابت هم گاهی سرکش میشود و قصد دارد انسان را از پا درآورد.
با همه اینها امیدوارم روزی برسد که جنگ پایان یابد، کشور دوباره آرامش خود را به دست آورد و نسلهای بعدی بتوانند در شرایطی بهتر و امنتر زندگی کنند.
دکتر حسن خاوری
کرج – ایران
۱۶ اسفند ۱۴۰۴
۷ مارس ۲۰۲۶
:::
