صد دانه یاقوت

در دلم صد عشق پنهان است

نام ياران مرهم جان است

داشتم صد جان و اكنون هيچ

دورم از ايشان و اكنون هيچ

چون ميسر كامشان ام نيست

نامشان دور از زبانم نيست

يادم از «افشين» كه مي آيد

شور در جانم مي افزايد

آن «رسول» شوخ غربت‌بند

مايه‌ي آرامش و لبخند

ياد «فتحي زاده‌ي خرخوان

می‌فزايد در ضميرم جان

«نعمتي» روح و روانم بود

«هوشيار» آرامِ جانم بود

«عبدل» از گنج محبت پر

از لب خورشيدش آبشخور

بود «بهروز» از نفس خوشتر

آن عزيزِ آشتي باور

«حيدري» همچون برادر بود

وآن «جوادي،... چيز ديگر بود

«روشنايي» نور اميدم

رازها در چشم او ديدم

بود «بهنام»ام بهين ياور

«رهنما» يار بلند اختر

از«سعيد» اما سخن گفتن

سخت باشد گوهرش سفتن

از «لطافت» سينه ام شاد است

خاطرم از «رزقی» آباد است

ياد «احراري» دهد آرام

هم «مشيري» كرده شيرين كام

«هاشمی» آن مرتضاجانَم

همزبان جسم و هم جانم

از «مصدق» حرف بسيار است

«ميبدي» اورا بهين يار است

از «محمد» حرف ها دارم

در دلش از لطف جا دارم

«هاشم»و لبخند مرموزش

قد رعناي دل‌افروزش

«احمد آقا» اولين داماد

«قلعه نوعي» شوخ مادرزاد

«يارقلي» آن نازنين همراه

«خاكباز» آن همدل دلخواه

از «نژاد» اما چه بايد گفت؟

شوق من در سايه اش مي‌خفت

از «دهستاني»خبر دارم

در دل از شوقش شرر دارم

از «گران»تا ياد مي آرم

ناگراني ها به دل دارم

«صدر بزاز» بي كس و پارتی

از كي اين گونه بلوهارتی؟

«يوسفي» مشق ويولون داشت

در دلم هر لحظه گل مي كاشت

از «وثوق»ام كم به خاطر نيست

كم ز يادش خاطر عاطر نيست

زاهداني يار مهرآلود

نامش «اميد ثنايي» بود

از «چناري» خاطراتم هست

خاطرات از هر جهاتم هست

بود «مصباح» يار همكيشم

مرهم هر رنج و تشويشم

مثنوي هفتاد من شد وای

نام بعضي نيز مانده جای

آي افشين كو ايميلت پس؟

بيت هايم مي شود نارس

دوستان را بعد از اين تنها

مي كنم يادي به نام اما

«اصغري»، «شهرام»، هم «بهزاد»

از «وحيد» و «ناصر» استم ياد

از«اميني»، «باذلي»، «قُليان»

يادها دارم از آن دوران

«نوحي» و «احمد دماوندی»

وه عجب ياران دلبندی!

«خادمي» تقدیر يارش باد

«خاوري» جانش ز غم آزاد

آن دگر «ملاحسيني» بود

در كنارش سينه می‌آسود

راستي «احمد شفایی» كو؟

رادمرد يكدل و يكرو

ياد «بهروز»ی دگر آمد

گيله‌مردی راد و كارآمد

دوستي ديگر «مدرس» بود

بعضي وقتا خيلی ناكث بود😊

يادم از «رحمانيان» آمد

خاطرم نام «شبان» آمد

از «نقيبی» هم كنم يادي

از «فتوره چی» و «سجادی»

«تازری» از ياد پنهان بود

«شيربيگی» مانده و «داوود»

دختران هم گرچه با آنان

من نبودم يار و هم پيمان

ليك يادی می كنم امروز

يادشان همواره جان‌افروز

«عهديه» آن دختر معصوم

رازها بس در دلش مكتوم

ديگری آن مظهر شادی

«فاطمه زهرای سجادی»

يا «سپيده»ی آن ور آبی

اهل شور و شوق و شادابی

«حاج حسينی»، «آرزو»، «عذرا»

«الحسينی»، «مژده» و «زهرا»

«فرخی»، «گلدوست»، «خوبياری»

«طيبی»، «دهقانی»، «غفاری»

از «شكوفه» هست يادم نيز

ياد «مرجان» هم فتادم نيز

يادم آمد از «مهين»، «مينا»

از «فروزان»، «مهديه» اينا

از «بتول» و از «نسيم» گویم

چون گلی هر لحظه می‌رویم

نام بعضی گرچه یادم نیست

لیک پنهان از نهادم نيست

جمله من با يادها شادم

كي رود پس شادي از يادم؟

تا شماهم اين چنين باشيد

ياد من، اين كمترين باشيد

دوستدار همه

#محمدعلی_شیوا

بهار ۱۳۹۳