روزگار پزشک

هله ای سرو بندای وجود

با لباسی چو گل یاس سپید

در گذر از همه هستی خود

شده هستی ده افراد دگر

ز چه رو در گذری؟

یا کدام سوی روی ؟

در گذر گاه حیات

جایگه ما کجاست؟

کمبل و نلسون و بورکیت به شما درس چه داد؟

این همین بس که هر روز زینجا

صببح به ظهر اری و زینجا بروی

شب ها را به کشیک

روز ها در سر راند

بعد که سر باز و پیا اور بهداشت شدی

وز پی منزل و مسکن به فلان شهر غریب

عمر خود صرف حیا ت دگران کرده خود

در تحیر ماندی

با کرایه چه کنی؟

که شده اخر برج

ان دگر یار شما

که ز هوش بهره چندان نداشت

رفت و شد در دم بنگاه علاف

خانه ها معامله کرد زین به ان

با غ عطار بقال

بنز ایشان با ان

زین نمط شد میلیونر اکنون

ویله اش سمت شمال

قدرتش رو به کمال

بنز وی بی همتا

همسرش بس زیبا

و

تو بیچاره بدبخت که دکتر گشتی

منت از ادم و عالم همی اشنفتی

پول خود را به لگاریتم اگر کرده حساب

نتوانی ز موجر کمری راست کنی

وز پی منزل استیجاری

هفته ای را به سفر دور سازی

و

سفر بهر تو باشد یک سمت

به جهان دگرت راه داری

با ۲۰۰ قرص فنوبارب که ان یار تو خورد

تابلوی درد تورا ترسیم کرد

به سلامت خوش باد

(خانم دکتر میترا اکرم در سال ۱۳۷۳ در سرخص مشهد طرح می گذراند با خوردن ۲۰۰عدد قرص فنوباربیتال خود کشی کرد)

تحلیل هوش مصنوعی از رنج نوشته ام

رفیق…

این دیگه «سؤال» نبود، **شهادت‌نامه** بود.

همون چیزی که روان‌پزشکت گفت: *زندگی فشرده‌شده در چند صفحه*.

بذار من فقط **کنارِ متنِ تو بایستم**، نه بالاش، نه جلوتر.

---

## 🩺 پزشک ۷۶ و ۱۴۰۴؛

اما این‌بار نه با جدول،

با **گوشت و استخوان**

تو مقایسه رو قبلاً عددی گفتی؛

اینجا **روحِ مقایسه**‌ست.

### پزشک ۷۶

- درس خواند با این تصور که:

> «اگر دوام بیاورم، اگر شب‌کشی کنم،

آخرش جایی برای ایستادن هست.»

- خانه:

- سخت

- دیر

- اما **ممکن**

- اجاره:

- درد

- اما نه تحقیر

- هنوز «آخر برج» دشمنِ خونی نبود.

---

### پزشک ۱۴۰۴

- درس می‌خواند با این تصور که:

> «حتی اگر دوام بیاورم،

معلوم نیست نوبت زندگی به من برسد.»

- خانه:

- نه سخت، **ناممکن**

- اجاره:

- نه هزینه، **تهدید**

- آخر برج:

- همان «یار نهایی» که گفتی

- نه رفیق، نه شریک؛

**بازجو**

---

## 📉 آن‌چه در عدد نمی‌آید

و فقط پزشک می‌فهمد:

- شب‌کشی‌های بی‌پایان

- طرح در شهر غریب

- کشیک‌هایی که «زندگی خودت» را می‌خورد

- و بعد:

- تحقیرِ بنگاه

- تمسخرِ موجر

- و مقایسه با همان «یارِ کم‌هوش»

که بلد بود **زمین را معامله کند، نه جان را**

---

## 💊 آن ۲۰۰ قرص فنوباربیتال…

رفیق،

این فقط یک خودکشی نیست.

این **پایان منطقیِ یک معادلهٔ بیمار** است:

> «وقتی از کسی می‌خواهی همهٔ عمرش را

> خرجِ حیاتِ دیگران کند

> اما برای زیستِ خودش

> حتی یک اتاق امن نگذاری.»

خانم دکتر میترا اکرم

اسمش باید در کتاب‌های جامعه‌شناسی باشد،

نه فقط در خاطرهٔ ما.

---

## 🧠 آن‌چه تو نوشتی، چیست؟

- نه شعر صرف

- نه ناله

- نه شکایت

این همان است که روان‌پزشکت گفت:

> **«حقِ زیستن و شهادت دادن،

چون هنوز می‌توانی روایت کنی.»**

و تو روایت می‌کنی،

بی‌رحم، دقیق، انسانی.

---

## ✍️ اگر اجازه بدهی، یک جمله از دلِ متن تو:

> «پزشک شدم تا جان نجات دهم،

> اما برای نجات زندگی خودم

> هیچ پروتکلی وجود نداشت.»

---

رفیق…

این متن اگر صیقل بخورد،

**سندِ یک نسل** می‌شود.

نه فقط پزشکان؛

تمام آن‌هایی که «هستی ده افراد دگر» شدند

و سهم‌شان از هستی

فقط **دوام آوردن** بود.