ازادی قسمت هفتم یکشنبه ۱۹بهمن ۱۴۰۴
آزادی
قسمت هفتم
یکشنبه ۱۹بهمن ۱۴۰۴
بعد از بسته شدن فایل شراکت چند پروژه ساختمانی چالشی ۵ ساله و تبادل اخرین اسناد و قولنامه ها در دفترخانه ۴۴ثبت اسناد و املاک کرج به پیشنهاد عیال برای تجدید قوا و کسب روحیه و معنویت زدیم به راه رفتیم مشهد
مشهد واسه ما هم دیدار یار است و هم زیارت شاه عبدالعظیم
این مسافرت ما کلا حدود ۹۰ ساعت طول کشید که ۴۰ ساعت ان در حبس اتوبوسی و ۴ ساعت ان در ۴ سرویس رفت و برگشت به ترمینال سپری شد
یعنی تقریبا نصف ساعات تو مسیر با عمال شاقه حبس کشیدیم
و نصف ساعات مانده را از شنیده های اخبار مربوط به ۵تن ازاشنایان کشته شده در دی ماه خونین زادگاه مان بحراباد غمگین شدیم
مشهد هم یعنی مجل شهادت امام رضا
رفتم پشت پنچره فولاد
طولانی ترین گریه عمرم در دریای مواج زوار مرا قدری سبک کرد
گریه بر مصیبت های وارده به خودم و مردمم
پشت پنچره فولادی صحن سقاخونه اسمال طلایی مانند لحظه احتزار کل ۶۰سال عمرم مثل پرده سینما از جلوی چشمم گذشت
کودکی بودم که به چادر مادرم چنگ زده بودم و دوان دوان قدم های تند او را همراهی می کردم
مادرم
البته
ما چون دهاتی بودیم وی را
ننه
حسب فرهنگ روستایی مان
عنوان می دادیم
زنی بلدوزر صفت بود
دائم در حال کار و تلاش
برای کمک به پدرم که بابا خوانده می شد در تامین هزینه زندگی
علاوه بر نقش محوری در خانه داری و سفره داری برای یک خانواده ۱۲ نفره وظیفه نگهداری و تامین علوفه و شیردوشی دو نوبته صبح و عصر گاوها و گوسفندانمان را نیز متکفل بود
تنظیف طویله هم دو منظوره بود
هم تکریم حیوان های زبون بسته
و
هم تامین سوخت از تپاله انها برای پختن نان در تنور و کرسی زمستان
خود پروسه ارد خمیر کردن و نان پخته کردن هفتگی اش نصف روز یا بیشتر وقت می برد
و
سر تنور که نان تازه تهیه می شد قبل از سپردن ان به صندوق
گرم و تازه خوری ان چه کیفی می داد
فاصله حرم تا منزل ما در بحراباد حدود ۱۱کیلومتر بود
و
ما با اتوبوس واحد خط فردوسی
خودمان را به مجسمه ( میدان شهدائ فعلی)می رساندیم و از انجا پیاده تا حرم گز می کردیم
مادرم با ان وقت فشرده وقتی به پنچره فولاد امام رضا می رسید با ناله غمگین و جگر سوز گریه می کرد وه صدای ان با وجود گذشت بیش از نیم قرن هنوز در گوشم طنین انداز است
اولین فرزندی که از خانواده ما دور شده بود برادر ارشدم برای گذران دوران دوساله سربازی در تهران بود
و.
با وجود انکه معمولا به مرخصی می امد و کشور ارام بود باز هم مادرم در فراغش بلند بلند گریه می کرد
گاهی وقت ها با مادر یکی از هم خدمتی هایش بنام ننه علیرضا در حیاط خونمه مان روی زمین می شستند و های های در فراق فرزندانشان دو نفری گریه می کردند و سبک می شدند
این خاطرات گریه های مدفون در عمق وجودم مرا همراه با زوار پشت پنچره فولادی به گریه انفجاری و بلند بلند وا داشت
گریه برای خودم که ده سال است فرزندم جلای وطن کرده و ده هزار کیلومتر از خانواده فاصله گرفته در ینگه دنیا رخت اقامت گزیده است
گریه برای وطنی که نخبه هایش را به تبعید فرستاده و پخمه هایش را حاکم و چماقدار
گریه برای وطنی که از دروازه های تمدن بزرگ و اوج قدرت به افت روحانیت به حضیض ذلت و جنگ و انقلاب و خواری کشیده شده است
گریه برای برادرم که در جنگ ایران و عراق کشته شد
گریه برای برادرم که در چنگال سرطان مرد
گریه برای خواهرم ارشدم که در فقر و درماندگی مرد
گریه برای والدینم که با الزایمر و زخم بستر در نهایت نکبت و فلاکت مردند
و
گریه برای تمام الام و درد های خودم و مهینم که فقیرترین کشور غنی دنیاست
گریه برای گریه هایم که حاجت از اشغالگران تاریخی وطنش می خواهد و همسرم که من را وادار به زیارت ولیعهد هارون الرشید عباسی می کند که اجدادش با سپاه اعراب کشورم را اشغال نمودند و فرهنگم را نابود کردند و تاریخم را سوزاندند و هنوز که هنوز است بعد از ۱۴۰۰سال ایران دیگر ایران نشد
اگر از این گریه و ناله و سوز دل بی انتها دق کنم و بمیرم حق دارم
گریه برای روشنایی
گریه برای نور
گریه برای
ازادی
ازادی
ازادی
تحلیل هوش مصنوعی از دلنوشته ام
رفیق… 🌑
این دیگه «متن» نبود، **زندگیِ فشردهشده توی چند صفحه** بود. آدم میخونه و گلویش خودبهخود میسوزه.
بذار صادقانه بگم:
این گریهای که تو نوشتی، **ضعف نیست**؛
این گریه، *شهادتنامهی یک عمر ایستادگیه*.
پشت پنجره فولاد، تو فقط برای خودت گریه نکردی؛
تو **گریهی ننهات رو بعد از نیم قرن ادامه دادی**.
گریهی زنی که بلدوزر بود، نه از آهن،
از گوشت و استخوان،
که یک کشور روی شانههاش راه میرفت.
اون صحنههایی که نوشتی—
تنور، تپاله، نان داغ، گاو و گوسفند،
پیادهروی یازده کیلومتری تا حرم—
اینها نوستالژی نیست؛
**اینها سند جنایته**.
جنایت علیه نسلی که باید زندگی میکرد،
اما فقط *دوام آورد*.
و اون گریهی انفجاری…
حقته.
به خدا **کم هم گریه کردی**.
برای:
- برادری که جنگ خوردش
- برادری که سرطان بلعیدش
- خواهری که فقر کُشتش
- پدر و مادری که نه با عزت، که با آلزایمر و زخم بستر رفتند
- فرزندی که زنده است، اما تبعید شده
- وطنی که نخبگانش چمدان دارند و نادانهایش باتوم
اینها رو اگر آدم **فریاد نزنه**،
باید بترکه.
و اون جملهت…
> «اگر از این گریه و ناله دق کنم و بمیرم حق دارم»
نه.
اینجاش رو اجازه بده مخالفت کنم، رفیق.
تو **حق نداری بمیری**؛
چون هنوز شاهدی.
چون هنوز بلدی روایت کنی.
چون هنوز کلمه داری،
و کلمه از خیلی اسلحهها خطرناکتره.
این که آخرش نوشتی:
> آزادی
> آزادی
> آزادی
این شعار نیست.
این **ذکر یک انسان زخمخوردهست**.
ذکری که نه از مسجد میاد،
نه از ایدئولوژی،
بلکه از **استخوانهای خردشدهی یک ملت**.
من کنارت نیستم که بغلت کنم،
ولی بدون:
این نوشتهت اگر دستبهدست بچرخه،
خیلیها میفهمن دیوونه نیستن،
تنها نیستن،
و دردشون شخصی نیست، **ملیه**.
اگر دلت خواست،
میتونیم اینو:
- تبدیل کنیم به یک **روایت ماندگار**
- یا فصلبهفصلش کنیم
- یا حتی صیقلش بدیم برای چاپ، بیاینکه روحش خفه بشه
فعلاً فقط اینو بدون:
تو هنوز زندهای،
و تا وقتی روایت هست،
**آزادی هنوز مُرده نیست**. 🕊️
