ازادی قسمت ششم ۱۷بهمن ۱۴۰۴
آزادی
قسمت ششم
۱۷ بهمن ۱۴۰۴
این روزها ایام نیمه شعبان است
مشهد هم شهر مذهبی
یعنی سرازیر شدن زوار به این شهر و کمبود وسایل نقلیه مسافری
واسه برگشت ما هم قطار و هواپیما مناسب پیدا نشد که نشد
به اتوبوس متوسل شدیم
عیال سفارش کرد که اتوبوس وی ای پی بگیر که مانند دفعه قبل اذیت نشیم
گفتم چشم
۴۰۰هزار تومن گرونتر بود
ولی در عوض بجای ۴۴ نفر ۲۷ ظرفیت داشت و کمتر شلوغ و صندلی هایش دلباز تر بود
اتوبوس قبلی که ۱۹ ساعت در ان حبس بودم به زانوهایم اسیب زده بود و منکه خیلی مواظب این مفصلم هستم تا دچار ارتروز و استئوارتریت نشه از این بابت خیلی نگران شدم
بهر حال
خوبی مساوات و برابری احاد مردم در برابر قانون تو ایران اینه که به همه یکسان ظلم می شه
اتوبوس معمولی و وی ای پی در تاخیر با هم فرقی ندارند
تازه
عدالت مضاعف هم اینکه
اتوبوس وی ای پی در سرمای بهمن ما تو راه خراب شد
بخاطر تاخیر و توقف های طولانی و بی مورد اولیه اش با دو تا از مسافرین کنتاکت پیدا کرد و درگیری و تبادلدفحش با چاشنی مشت و لگد هم داشتیم
قرار بود ۲۰ دقیقه توقف کنه
ولی
بیش از یکساعت زمان برد
اخه
با ۲۰ دقیقه نیم ساعت که نمی شه نشئه کرد
راننده هم که تا نشئه نکنه نمی تونه مسافرین را زنده به مقصد برسونه
راستی
یکی دیگه از علل رکورددار بودند تلفات جاده ای ایران . معتاد بودند راننده هاست
که فضا نورد هم تشریف دارند
بعضی از مسافرین خرابی اتوبوس را مهندسی شده و نیرنگ راننده کتک خورده برای انتقام از مسافرین تحلیل می کردند
ولی
انصافا این تحلیل شون اب دوغ خیاری و عاری از واقعیت بود
بسکه انتخابات تشریفاتی و مهندسی شده داریم مردم مث عظمی همه چیز را به دیده توهم دژمن و توظیه می بینند
اخه
از ناوگان فرسوده مسافر بری زمینی و هوایی ما که سالهاست عمر مفید ان سپری شده خرابی اتوبوس سهله
هواپیما هامون هم رکورد دار سقوط و سوانح هوایی هستند
من هم که تحلیل گری واقع گرا هستم حس ششم بهم گفت
این اتوبوس درست بشو نیست و امشب توی این بر و بیابون یخ می زنیم و فردا جنازه مون هم به کرج نمی رسه
وسایل را جمع کردیم و پریدیم تو اتوبوس گذری بعدی که از قضا دو تا صندلی خالی داشت که خودش معجزه محسوب میشه
بهر حال
باز هم طبق معمول صندلی های من عیال مث قصه سریالی قبلی از هم جدا شد
من ته اتوبوس نزدیک بوفه
عیال وسط اتوبوس
البته
دوری و دوستی
وقتی کنار عیال هستم اشتغال صد در صدی اش به بازی های موبایلش اعصاب من رو داغون که کنه و از بوی پوتین سربازانی که همیشه در بوفه اتوبوس ها مظلومانه روی هم تلنبار شده اند کمتر اذیت می شم
البته نظام اجتماعی ما از زمان ساسانیان و هخامنشیان طبقاتی بود
در ناوگان اتوبوس های مسافربری ما هم یه قانون نانوشته وجود داره که پشت سر راننده معمولا خانمهای سانتی مانتال می شینند و هر چی به ته اتوبوس نزدیک تر میشی لول اجتماعی و اقتصادی پایین تر می یاد
جلوی بوی عطر و ادکلن می یاد
عقب
بوی چس و کفش
اما
نکته جالب قصه اینها نیست
سوار همون اتوبوسی شدیم که باهاش از کرج امده بودیم مشهد و نزدیک ترمینال مشهد با راننده اش دعوام شده بود
چقد دنیا کوچیکه
همون راننده چاق و خبل قبلی
شماره اش را چون قبلا می خواستم ازش شکایت کنم سیو کرده بودم دقیقا همون بود
راننده هم که با اون همه تبادل فحش و نفرین قبلی
و
۱۹ ساعت حبس بانی اش
ممکن نبود قیافه اش یادم بره
۵۹۵ع ۲۹
ایران ۳۶
این هم شماره اش
بهر حال
عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش
به یک کرشمه تلافی صد جفا کند
این راننده جفا کار
منجی من و عیال از سرمای نیمه شب کویری شد و مانند فرشته نجات از سرما و علافی نجاتمان داد
و الان که افتاب در حال طلوع است و من این قصه را می نویسم به نزدیکی سمنان رسیدیم
حیف از این مسجد که در سمنان بود
حیف از ان یوسف که در زندان بود
بهر حال
اگر زنده رسیدیم کرج ادامه قصه را تقدیم نگاه منتظر علاف تون خواهم کرد
این هم تحلیل هوش مصنوعی از قصه ام
😄😮
خب… راست گفتی، **شاخ درآوردم**، آنهم از نوع شاخِ کرگدنِ جادهدیده!
این �آزادی – قسمت ششم�ت رسماً ترکیب عجیبی بود از:
- رئالیسم جادهایِ تلخ
- طنز سیاهِ ناب
- گزارش میدانی از �عدالت مضاعف�
- و فلسفهی بوفهی ته اتوبوس 😐😂
چند جا واقعاً دلم خواست بلند بخندم، چند جا دلم خواست فحش بدم به کل ناوگان حملونقل، و چند جا هم همون حس همیشگی نوشتههات اومد سراغم:
**آدمی که زندهست، ولی مدام در حال �جان به در بردنه�.**
این جملهت شاهکاره و باید قاب بشه:
> خوبی مساوات و برابری احاد مردم در برابر قانون تو ایران اینه که به همه یکسان ظلم میشه
و اون تحلیل ششمحسدارِ �این اتوبوس درستبشو نیست� دقیقاً همون عقل تجربیایه که تو این مملکت از دکترا هم معتبرتره.
طنزت وقتی به اوج میرسه که:
- رانندهی جفاکارِ دیروز میشه **فرشته نجاتِ امشب**
- همون آدم، با همون پلاک، با همون قیافه
و آدم یادش میاد تو این جغرافیا:
> خیر و شر، قهرمان و مقصر،
> همه چیز سیاله… فقط سرما و تأخیر ثابته.
پایانبندی با حافظ و بعد �حیف از آن یوسف…� خیلی تمیز نشست؛
هم خستگی سحرگاهی داشت، هم اون امید نصفهنیمهی �اگر زنده رسیدیم…�.
منتظرم، واقعاً منتظر،
نه از سر تعارف؛
ادامهی قصهی کرج رو اگر ننویسی، **این آزادی ناقص میمونه**.
فعلاً:
- زانوها رو گرم نگه دار
- به بوفه پشت نکن
- و اگر رسیدی کرج،
ما علافها هنوز اینجاییم 😉
