[۱۱/۲۰, ۱۴:۵۱] Dr-khavari: صندلی ۱۹ و ۲۲

قسمت ۲۳

زن صیغه ای

راستش

از خدا پنهان نیست

از شما چه پنهان

اصلا وجه مشخصه من است و جای کتمان و پنهان کاری ندارد

من تا دهن باز می کنم با کسی صحبت می کنم

طرف می گیه

بچه جنوبی؟

عربی یا لر؟

پوست سیاه مایل به برنزه من که ناشی از کودک کار بودن من در زیر افتابهای تند و داغ نیز به این تشخیص اشتباه کمک می کنه

البته

مشهدی ها هم چندان سفید مفید نیستند

و اکثرا گندم گون می نمایند

ولی

گندم من کمی برشته تر و متمایل به مشکی شده

خلاصه

اون خانم بیچاره هم فک کرد من عرب و خارجی هستم و دنبال زید مناسب می گردم

شور بختانه

و

صد افسوس

ای روز ها بخاطر سقوط مستمر پول ملی و بی کفایتی لجام گسیخته مسئول ین لجوج روز به به روز فقر و فساد و فحشا بیشتر گسترش و عمق می یابد

حتی پول همسایه شرقی عزیزمان . افغانستان . که دولتی مدرن ندارد و قبله ای و امارتی اداره می شود از ریال ما با ارزش تر است

باز هم خدا خیری به نبوغ بزرگان بدهد که با کاهش ۴صفر معجزه کردند و سقوط ده هزار برابری ریال را در توهم خودشان جبران فرمودند

صادرات کشور که زمانی دومین تولید کنند نفت دنیا بودیم به واردات سوخت و بنزین معکوس گردیده

و

بجای آن دخترکان پری چهر و پنچه آفتاب وطنی به دوبی و سایر شیخ نشین ها صادر می شد

این روزها فقر و فلاکت بیشتر شده و تهیه بلیط هواپیما برای باندهای فحشا صرفه ندارد و با رقابتی شدن صنعت سکس وطنی با نوع صادراتی آن مشهد تبدیل به تایلند جهان اسلام شده و ...خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

در جواب

ببخشید آقا خانمه

عرض کردم که ....

آدامه داستان در قسمت بعد

[۱۱/۲۴, ۲۰:۵۹] Dr-khavari: صندلی ۱۹ و ۲۲

قسمت ۲۴

ادامه زن صیغه ای

من از موقع بیماری کرونا یک سکل قلبی هم یادگار دارم

اون هم تاکی کاردیه

معمولا روزی یک ایندرال ۴۰ می خورم تا تعداد ضربان قلبم کنترول بشه

نمی دونم شانس آوردم

یا

بد شانسی

مدیریت بد کرونا و ممنوعیت ورود واکسن آمریکایی و انگلیسی نتونست من را مث چند ده هزار نفر دیگه بکشه

ولی

تعداد ضربان بالای قلب را برایم یادگاری گذاشته تا از دعا به جان مسببین مربوط غافل نشوم

لوندی خانمه تعداد ضربان قلب من را بیشترتر کرد و نزدیک بود دچار

اریتنی

و

فلوتر دهلیزی بطنی بشم

مواجهه با خانم مورد نظر از یک طرف و وحشت اینکه نبادا زبانم لال و صد قرآن در میان

اگه عیال در آن لحظه من را مشاهده کرده بود

حسابم با کرام الکاتبین بود

و

ادامه قصه را باید از آخرت خدمتتان در عالم برزخ تا روز قیامت گزارش می کردم

ولی

به قول

مهران مدیری

داشتن

زن خنگ

خودش یک نعمت عظمی ست

ما هم که هر چی می کشیم از این عظمی است

با اینکه

مث بید می لرزیدم

عیال نمی دونم چی مرگش بود که موقتا از من غافل بود

وقتی

خانم صیغه ای متوجه لکنت زبان

لرزش کل بدن

و

تغییر رنگ من به میت گردید

گفت

آقا

چرا وحشت کردی؟

با همان حال مضطرب

عرض کردم

خانم جان

لطفا از من فاصله بگیرید

زنه از کلمه

خانم جان

من خوشش آمد و با لوندی بیشتر گفت

جان خانم جان

چقد شما جذابی

من عاشق مردان پاکی مث شما هستم

می میرم براشون

عرض کردم

سو تعبیر نشه

من کلمه جان را دنبال هر فردی از روی عادت می آورم و منظور خاصی ندارم

حتی در موبایلم هم عیال را

عیال جان سیو کرده ام

کدوم مرد را می شناسی که از زنش متنفر نباشه

پس استعمال کلمه جان را حمل بر سیگنال دادن نکن

گفت

من مهماندار هواپیما هستم و خیلی سریع باید برم فرودگاه و به پروازم برسم

من که دنبال برگشت از مشهد با هواپیما بودم

و نتونسته بودم بلیط پیدا کنم

گفتم

ای بابا

من چقد دنبال بلیط هواپیما گشتم و گیرم نیامد و ناچار شدم با اتوبوس بیام مشهد

گفت

هر وقت بلیط خواستی

می تونی دو روز قبلش به من زنگ بزنی تا برات تهیه کنم

گفتم

اتفاقا

دو روز دیگه عازم تهران هستم و سخت محتاج محبت شما

گفت

محبت من الان هم شامل حالت می تونه بشه

من چند ساعتی وقت دارم

دیدم

عجب گوهی خوردم

گفتم

....

بقیه در قسمت ۲۵

[۱۱/۲۵, ۰۵:۱۳] Dr-khavari: صندلی ۱۹ و ۲۲

قسمت ۲۵

فرصت سوزی

صدام موقع شکست کویت می گفت

قسطنطنیه هم در نبرد اول فتح نشد

یه دوست همکلاسی داشتیم

که

چون خیلی درس می خواند و شاگرد اول دوره هم شد

بهش می گفتیم

دان کال

دان کال مدعی بود که نباید صدام کتاب‌های تاریخی بخونه

چون

تاریخ را اولا فاتحین می نویسند

ثانیا

آدم سر خود هوس جنگ و کشور گشایی می کنه

من هم که متاسفانه کتاب زیاد خواندم

در مقابل مهماندار خودم را در برهه حساس و پیچ مهم تاریخی می دیدم

که

با قله فاصله چندانی نداشتم

تو کشور ما که همیشه

فرصت سوزی

و

تاسف از عمل نا خردمندانه حکام

یک رویه روتین شده

ولی

من نمی خواستم

هم چوب بخورم

هم پیاز بخورم

و

هم پول را بدهم

و

بشم

آش نخورده

و

دهن سوخته

با وجودی که از عیال بیشتر از بی ۲ (Ɓ2&F35) و اف ۳۵ می ترسم

ولی

کار از کار گذشته بود

و

در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بودم

هم چنان

دست و پایم می لرزید و خودم را مث لحظه آخر

دیکتاتور ها

در معرض سقوط می دیدم

یکی از مجازات های وحشیانه قدیم این بود که

چوب به ماتحت طرف فرو می کردند

نقل است که یکی از محکومین غافل از همه جدا

و

واقعیت گریز

از مسئول اجرای حکم می پرسه

دارین چکار می کنید

مگه

هیچی

چوب به ماتحت شما اماله می کنیم

و

شما هنوز متوجه نشدی!!!

حالا

قذافی با اینکه تو سوراخ فاضلاب گیر افتاده بود و چاقو به ماتحتش فرو کرده بودند همچنان رجز خوانی می کرد و اراجیف همیشگی اش را تکرار می کرد و غافل از اینکه دوره دیکتاتوری تمام شده و باید مث بقیه دیکتاتور ها به زباله دان تاریخ بپیوندد

هر چند همه دیکتاتورها

را نباید به یک چوب راند

بعضی مث پهلوی و پینوشه و قذافی برای کشور مدرنیته و پیشرفت و رفاه آفریدند و بعضی مث بعضی ها کشور خودشان را هم به تباهی و فقر و فلاکت و بدبختی نشاندند و ثروت ملی را خرج مالیخولیای خود و باند الیگارشی و مافیای اطرافیانشان کردند

واقعا

دان کل

درست می گفت

که

کتاب های تاریخی واسه افراد خام ممکنه توهم زا و خطرناک باشند

و

دارم الکی الکی واسه خودم درد سر می تراشم

ولی

انصافا

برای درک حال من نیاز به مطالعه تاریخ نیست

اصلا

مگه سفرای چنگیز را کشتم و سفارت آمریکا را اشغال کردم

نه بابا

فقط

موندم که

پرواز با هواپیما

یا

۱۵ ساعت شکنجه در اتوبوس؟؟

شما بگید چه خاکی باید تو سرم می ریختم؟

...

نظریات شما و تجربه خودم را در قسمت ۲۶ عنوان خواهم نمود

[۱۱/۲۵, ۱۵:۴۶] Dr-khavari: صندلی ۱۹ و ۲۲

قسمت ۲۶

گرگ یوسف

والله که چو گرگ یوسفم والله

بر خیره همی نهند بهتانم

مسعود سعد سلمان

من که جرات ندارم خودم را با حضرت یوسف مقایسه

کنم

چون

به جرم

سب النبی

محکوم به اعدام می شوم

همینطوری هم سرم به تنم اضافه ست

اگه گزمه و کد خدا هم کاری به من نداشته باشند

از نظر حضرت عیال خونم مباح و مهدور الدم متولد شده ام

چه برسه به اینکه

مرا با زیدی مشاهده بفرمایند

دنبال میله شوفاژ ی چیزی می گشتم تا شلوارم را از پشت سوراخ کنم تا از مظان اتهام خارج شوم

ولی

مانند گرگی که تهمت دریدن یوسف را در کارنامه داشت کسی حرفم را باور نمی کرد و توبه گناه نکرده ام هم پذیرفته نمی شد

آری

توبه گرگ مرگه

عجب گیری افتادم

اتوبوس که سهله

اگه پیاده هم تا کرج گز کنم باز هم بهتره تا اینکه خبر مرگم با هواپیما سیر و سفر کنم

توی این شیش و بش بودم که چه خاکی بر سرم بپاشم که ....

نمی خوام بگم بقیه در قسمت بعد

طرف گفت بلیط اکونومی میخوای یا بیزینس

من گفتم

راستش خودم فرق اکو نمی و بیزینس را نمی دانم

چقد فرق قیمت داره

گفت

سه چهار برابره

گفتم

فک نمی کنم عیال موافقت کنه

گفت

چقد زن ذلیل

گفتم

نه والا

من واسه خودم حکومتی هستم

ولی

حساب و کتاب دخل خرج دست عیال است و ایشون باید کارت به کارت کنند

گفت جدی میگی

گفتم

مگه شوخی هم داشتیم

گفت

خاک بر سر خودت و حسابدارت

صداش را بالا برد که از دور عیال متوجه شلوغی و سر صدا شد و سر رسید

عیال جان گفت

چی شده حسن؟

چرا رنگت پریده؟

چرا دست و پات می لرزه ؟

تا آمدم توضیح بدم دیدم زنیکه غیبش زده

گفتم نمی دونم

ولش کن

مربوط به ما نیست

بیا بریم کفشداری و کفش هایمان را بگیریم که دیر شد

دور حرم اتوبوس های وکیل آباد حرم را سوار شدیم و آمدیم سید رضی منزلمان

و

آماده شدیم تا بریم ...

قسمت ۲۷

[۱۱/۲۸, ۰۹:۵۱] Dr-khavari: صندلی ۱۹ و ۲۲

قسمت ۲۷

تالار عروسی

بلاخره با

ویز و بلد

خودمون را رسوندیم تالار عروسی

پلاتفرم ویز که فیلتر شده بود یک اتوبان ما را اشتباه برد و بجای طرقبه سر از شاندیز درآوردیم

گفتیم

به جهنم

بریم سراغ همین آپ های وطنی

آپ بلد هم ما را رسوند کوچه پشت تالار

وقتی از جلو تالار رد می شدیم و تابلو ان را دیدیم

به عیال گفتم همینجاست

عیال که روز روزش به حرف های من اطمینان نداشت

گفت

تو بهتر می فهمی یا نرم افزار

من هم که همیشه محکوم به سکوت و خاموشی هستم

به حالت سایلنت بر گشتم

با رهنمایی یکی از افراد محلی

پیاده برگشتم سر خیابان و وارد تالار شدیم

عیال هم شروع کرد به فحش دادن به اینترنت ملی و فیلتراسیون و خط سفید اینترنت مسئولین

که ای بابا

چرا پدر سوخته های چند نقطه و بوق...

اینترنت را طبقاتی کردن

کجا رفت جامعه بی طبقه توحیدی که وعده این مردم فریب ها بود

و

هزار جور تحلیل و فلسفه بافی دیگه که خودش در اون استاده

و

انگار نه انگار.

که

تا چند لحظه پیش داشت همین اینترنت نفتی را تو ملاج من می کوبید

بلاخره با فرچه برقی جلو درب تالار گرد و خاک کوچه پشتی را از کفش هایمان

ربودیم و پا به داخل سالن عروسی گذاشتیم

که

دیدم

ای دل غافل

مهماندار کذایی هم که اینجاست

رنگم خود بخود پرید و دوباره ضربان قلبم به شدت افزایش یافت

مهماندار داره آمد جلو و با لوندی مخصوص خودش گفت

خوش آمدید

ادامه داستان در قسمت ۲۸

[۱۱/۲۸, ۱۵:۱۸] Dr-khavari: صندلی ۱۹ و ۲۲

قسمت ۲۹

دختر صاحب تالار عروسی

من با سردی به مهمانداره گفتم

ممنونم

مگه پرواز نداشتی؟

قبل از اینکه طرف جواب بده

عیال

طبق معمول پرید وسط حرف هام و گفت

مگه شما هم رو می شناسید

دچار لکنت زبان شده بودم که چه جوری عمق فاجعه را کاهش بدم

که امداد غیبی برای اولین بار شامل حال من شد سمت زنان تالار صدای جیغ بنفشی بلند شد

سینی چایی پذیرایی چپ شده بود رو پای عمه داماد

با اینکه عمه فامیلی محسوب می شود که فقط سیبل فحاشی و سپر ایمنی محسوب می شو.د این دفعه من رو نجات داد

زنده سلیته

جیغ و دادی را انداخته بود که نگو

اصلا طوریش نشده بود

عمدا پدر سگ میخواست جشن عروسی فامیل ما را خراب کنه

نه که دلش میخواسته دختر ترشیده اش را به داماد ما قالب کنه و شکست خورده بود داشت اینطوری انتقام می گرفت

به هر حال

تغاری بشکند ماستی بریزد

جهان گردد به کام کاسه لیسان

عیال که مدیر خود خوانده هر مجلسی هست فوری واسه مدیریت اوضاع خودش را به معرکه رساند و من موقتا نجات یافتم

و

واجب الپمپرز نشدم

بدی آب و هوای مشهد اینه که قابل پیش بینی نیست

اون شب هوا ناگهانی سرد شده بود و من هم به خاطر استرس وارده و هم سردی هوا و گوشه نشینی احساس سرما می کردم

همه مشغول رقص و پایکوبی و زمین و هوا پریدن بودند

و

متوجه سردی هوا نمی شدند به جز من بخت بر گشته

خودم را به دفتر مدیریت رساندم تا خواهش کنم اگه ممکنه بخاری انرژی بزرگ گوشه سالن را روشن کنند

بخت اگر ز کس بر گردد

اسب وی در خانه اش خر گردد

دیدم

خانم مهماندار اینجا پشت میز مدیریت نشسته و با پیره مردی متین و با وقار و خوش لباس که صاحب تالار بود گرم گفتگو است

باز تا چشم پدرسگ به من افتاد با لوندی و عشوه بیشتر به پیرمرده گفت

چی عجب

پدر جان

امروز من بار سوم است که این آقا را می بینم

با خودم گفتم

واقعا که

چقد دنیا کوچک و در عین حال تخمی هست

که

هر سه بار هم باید عیال دور و برم باشد

ای لعنت به این بخت و اقبال

پیرمرد صاحب تالار گفت

بفرمایید

فرمایش ؟

گفتم هیچی

اگه ممکنه دستور بدین بخاری را روشن کنند

یه کم سرده

خانمه گفت

بابا جون

ایشون اهل کرج ه و بلیط هواپیما گیرش نیامده

راستی از اقوام داماد هستید یا عروس؟

این تالار مال پدر من هست

و

متعلق به خودتون هست و کلی تعارف و تمجید دیگه

منکه متعجب از گردش دوران بودم ته دلم به خودم فحش و نفرین میدادم که

جوانی هیچ گوهی نخوردی

الان که صدای کلنگ گورت میاد چقد شانس بهت پا می ده

ته دلم می گفتم

نکنه این زنیکه جاسوس عیال باشه و دنبال تست منه

نه بابا

عیال اصلا من رو آدم حساب نمی کنه

چه برسی به اینکه پرستو واسم استخدام کنه

مگه من از مسئولین رده یک و دو نظام هستم که زندگیم به اسافل اعضا محدود باشه

درسته که خانمم تک دختره و باجناق ندارم

ولی ......

بقیه داستان در قسمت ۳۰

[۱۱/۲۸, ۲۱:۵۲] Dr-khavari: صندلی ۱۹ و ۲۲

قسمت ۳۰

آشنایی با صاحب تالار

من تو خیالات خودم غرق بود که صاحب تالار پرسید

شما کرج در چه زمینه ای فعالیت می کنید

آمدم بگم پزشکم

دیدم

که هیچ وقت مطب نداشتم و کار طبابت بصورت حرفه ای نکردم

تو ایران

اگه الکی بگی دلم درد می کنه

همه واسه ات پزشک می شن و سنتی و صنعتی و شیمیایی نسخه می پیچند

اگه بگی پزشکم

همه رو به قبله میشن و هر چی درد و مرض دارن آوار می کنند رو سرت

پس

از پزشکی فاکتور گرفتم گفتم

فعال حوزه مسکن هستم

گفت

املاکی تشریف دارید

یادش بخیر

یه زمان ما مشهد تو محلمون گرمابه عمومی داشتیم

املاکی را دلاکی شنیدم و گفتم

الان که همه دلاک ها شدند ماساژور

و

بیشترشان از نرم تنان و جنس ظریف و ضعیفه هستند

ما با این قیافه نتراشیده و نخراشیده کجا مون به دلاکی می خوره

دختره گفت

آقاجون فرمودند املاک

ولی

اتفاقا من خودم مدرک ماساژوری از ترکیه گرفتم و دوست دارم مرکز ماساژ بزنم

ولی چون مشهد شهر مذهبی است و علم الهدی واسه خودش خلیفه خود خوانده است نمی زاره مشهد کاسبی کنیم

اگه فعال حوزه ساختمان هستی

کمک کن با هم یک مرکز آبی و ماساژ و اینجور خدمات بزنیم

الان نون تو کار زیبایی و خدمات پوست و ماساژ است

گفتم

اتفاقا

چند وقت پیش تو کرج یه آرایشگاه زنانه که کار پوست و زیبایی می کرد دنبال اجاره پروانه طبابت من بود و پول خوبی هم پیشنهاد می کرد

گفت

شما که گفتید فعال حوزه مسکن هستید

این چه ربطی به پزشکی و پروانه طبابت داره

دیدم ناخواسته اطلاعاتم لو رفته

گفتم

فارغ التحصیل پزشکی هستم

ولی

الان در استان البرز مختصر بساز و بفروشی هم دارم

صاحب تالار گفت

راستش

من هم دنبال مهاجرت به کرج هستم

الان تالارهای عروسی داخل شهر دیگه رونقی نداره

اصلا نرخ ازدواج داره منفی میشه

بیشتر جشن طلاق مد شده تا ازدواج

همین دختر من الان ۳۸ سالشه

هر چی میگم

بابا

ازدواج کن

من نوه میخوام

ولی گوش نمی کنه

البته

یه ازدواج ناموفق کوتا مدت داشته

ولی طلاق گرفته و الان تنهاست

دختره با لوندی خاصی گفت

بابا

ازدواج فقط ازدواج سفید

فقط عشق و حال

کی حوصله بچه و پوشک و شیر خشک داره

من همینطور ته دلم قند آب می رفت و به شیطون لعنت می فرستادم که دست از سرم برداره

ولی

شیطون را هم نمیشه دست کم گرفت

هر چند شیطون پیش آخوندهای خودمون باید لنگ بندازه

ولی باید اعتراف کنم که زورش به من گاهی می رسه

واسه همین است که معمولا

۹۹ درصد اوقات عیال پا به جفت کنار من وایساده و من را می پایه

ولی

الان مشغول رتق و فتق الم شنگه عمه بی شرف دوماد بود و از من غافل شده بود

خلاصه

دختره و پدرش تو رو درواسی از من شماره موبایل گرفتند و کارت ویزیت و شماره موبایلشان را بزور به من تحمیل کردند و من هم به ناچار سیو کردم

واسه من دستور دادند چایی و پذیرایی آوردند دفتر مدیریت

و

من هی اضطراب داشتم که الان اگه فضول دو عالم سر وکله اش پیدا بشه چه خاکی باید تو سرم بریزم

در این فکر و ذکر بودم که

......

ادامه داستان در قسمت ۳۱

[۱۱/۲۹, ۰۵:۳۱] Dr-khavari: صندلی ۱۹ و ۲۲

قسمت ۳۱

پیشنهاد سرمایه گذاری

خوبی دمکراسی این است که تو مذاکره می تونی به بهانه مشاوره و کسب تکلیف از مجلس و اخذ مصوبه منطقی تر عمل کنی

البته نه مث مجلس ما که نمایندگانش منتخب ۵ درصد مردم هم نیستند و مهندسی شده شورای نگهبان می باشند

و

دستوری مثلا برجام را تصویب می کنند

من هم ژست فکورانه گرفتم

راستش

تو مراسم عروسی که نمیشه تصمیم مهم بیزینس گرفت

وانگهی

من شریک دارم و باید با ایشون مشاوره کنم و الا پول نمی ده

گفت مگه سهام شریکت چند درصده

گفتم

وقتی که شریک و حسابدار عیال باشه که دیگه درصد سهام مهم نیست

نه تنها صاحب صد درصد بلکه بیشتر اموال هست

حتی

اگه بخواهی همه دارایی را بزاری و فرار کنی اولا فرزندانت را علیه ات تحریک می کنه

وانگهی ابرو و عزت آدم را پیش قوم و خویش و آشنا می بره

صاحب تالار حرف من رو قطع کرد

و

گفت

من از سلامت و صداقت شما خوشم آمده

الان که یه چرخی تو اینستا ت و نظر یات فالورینت زدم فهمیدم آدم مدیر و مردم داری هستی

دلم می خواد مدیریت پیمان فعالیت های اقتصادی من و خانواده ام را به عهده بگیری و نیازی به یک ریال آورده خودت و عیالت ندارم

من که دیدم دیگه نمی تونم در دژ عیال سنگر بگیرم و به اسم ایشون اهداف خودم را پیگیری کنم دنبال یه بهانه دیگه می گشتم که خودم را از آن مخمصه نجات بدهم

همیشه تکنیک من این طور مواقع این طور بود که می گفتم باید با عیال و هیئت امنا شرکتم مشورت کنم و مصوبه بگیرم

استراتژی ام این بود که اگه امین اموالت زنت باشه هیچ پرستو و کلاغی نمی تونه گولت بزنه

این اولین بار در زندگی م بود که من را برای خودم می خواستند

منهای همه چیز

کمی احساس ارزشمندی و اعتماد بنفس کاذب پیدا کردم

ولی

باز هم ته دلم شور می زد و احساس نا امنی می کردیم

آخه

همه عوامل موثر در تصمیم گیری های مهم که فقط اقتصادی نیست

آخه خریت هم تاثیر گزاره

البته اسمش را می زارند

ریسک پذیری

خیلی از کار ها را فقط دلی انجام می دی و یا بدون دلیل انجام نمی دی

سر دوراهی عجیبی گیر افتاده بودم

تو داستان ها و فیلم های پلیسی و جاسوسی یاد گرفته بودم

که

همه را می شه خرید

هر کسی یک قیمتی داره

با پول و زن بیل کلینتون را می شه منحرف کرد

من که خود بخود منحرف خدایی هستم

الان پول و زن و قدرت و احترام با هم به من چشمک می زدند

از شما چه پنهون

چشمک مهمانداره اغوا کننده تر بود

گور بابای پول و قدرت و شهرت

اگه شما بودید چه تصمیمی می گرفتید

.....؟؟؟

ادامه داستان در قسمت ۳۲

[۱۱/۲۹, ۱۴:۲۲] Dr-khavari: صندلی ۱۹ و ۲۲

قسمت ۳۳

کرم نوشتن

یه همکلاسی خانم دکتر فوق تخصص بی هوشی قلب اطفال داریم که یک مجموعه یکصد جلدی کتاب واسه کودکان و نوجوانان تالیف کرده بنام

مهتاب و کرم شب تاب

من واسه نوشتن نیاز به سوژه و مطلب از پیش تعیین شده ندارم اگه بخواهم یک مجموعه یکصد جلدی از حضور در دفتر تالار عروسی بنویسم باز هم واسه ام مشکل نیست

آخه

من از اول فکر درست و حسابی نداشتم

الان هم که این مطالب را می نویسم انگشتم روی صفحه کیبورد موبایل سریعتر از فکرم جولان می ده

یه اصطلاح مشهدی هست که واسه انجام کار مضر و غیر ارادی میگن طرف کرم داره

نمی دونم این اصطلاح در سایر استانها هم رواج داره یا خیر؟

در مقایسه با

کرم شب تاب دوستم

من می تونم آسکاریس خلق کنم که در مقابل اون اژدها محسوب میشه

منظورم اینه

که

من خود بخود و بدون خط و ربط

پراکنده نویسی می کنم و این ربطی به تکنیک داستان نویسی

ذهن سیال

نداره

حالا مونده بودم که در مقابل صاحب تالار که الان پدر خانم مهماندار از آب در آمده بود چی عرض کنم

گاهی

تو ذهنم خودم را در پله های شلوغ دادگاه خانواده برای طلاق علاف و سرگردان می دیدم

یا

بدتر از آن جنازه ام را در پزشکی قانونی در حال کالبد شکافی واسه تعیین میزان و نوع سمی که با آن به قتل رسیده ام مشاهده می کردم

البته خودتان واقف هستید که قاتل کی می تونه باشه

خودم را آماده می کردم که

قاطعانه بگم نه

بخاطر اینکه

عیال دوران فقر مضاعف دانشجویی و بچه داری و گرفتاری من را تحمل کرده که هیچ

در شکوفایی وضعیت اقتصادی فعلی ام و موفقیت شرکت ساختمان سازی با وجود خباثت و کارشکنی و نامردی شرکا که سعی در نابودی من داشتند

این عیال بود که مانند شیر یک تنه استقامت نمود و همه. روبه صفتان زشت خور را شکست داد

و

الا من باید با این شرکای نامرد

زندان یا قبرستان بودم

حالا

خیانت به همسرم را مساوی نابودی انسانیت و وفا داری می دیدیم

و

وفا داری به وی را وفاداری به همه خوبی ها ترجمه می کردم

تا آدم دهن را پر کنم و تیر نهایی را شلیک کنم و به مرافعه ذهنی ام پایان دهم

که

باز

مهمانداره با هزار جور اطوار و لوندی گفت

آخه

اقاجونم خیلی برای من زحمت کشیده

توی این سی سال که مادرم فوت شده واسه من هم پدر بوده و هم مادر

حاضر نشد سر من نامادری بیاورد

باز دوباره من حرفم را قورت دادم و به ورطه سکوت و تفکر فرو رفتم

نمی دونم

من رو جادو کرده بود یا چه مرگی بود که من پر حرف لوده را لگام زده بود

با خودم گفتم

بر شیطون لعنت

همسر من هم در کودکی پدرش را از دست داده و حتی قیافه آن را در خاطر ندارد

مادر زنم به سختی و تنهایی او را بزرگ کرده و چینین شیر زنی را تحویل من داده

ولی

اگه پدر

خانم مهماندار را واسه مادر زنم جور کنم

هم همسرم رنج یتیمی را فراموش می کند

هم مادر زنم از بی سرپرستی بعد از سالیان طولانی خارج می شود

و

هم خودم یک تنوع و شور و نشاطی ایشالان در زندگی ام پیدا می شود

ولی

دوباره شیطون را لعنت کردم

و

محکم گفتم.....

ادامه دستان در قسمت ۳۳

لطفا حدس بزنید

[۱۱/۳۰, ۰۳:۰۱] Dr-khavari: صندلی ۱۹و۲۲

قسمت ۳۳

عروسی در عروسی

راستش ما انسان های محرمیت کشیده چون در عالم واقعیت نمی تونیم خوشبختی و لذت را در آغوش بکشیم به قوه تخیل و وعده وعید های خیالی انسانهای قصه پرداز باور می کنیم و واسه خودمون حوری ۸۰ متری و قلمان آنچنانی تصور و تصرف می کنیم

من هم از این قائده مستثنی نیستم

هر جمله ای که می شنوم

با سرعت ما فوق نور ذهنم دهها بلکه صدها تحلیل مختلف را روی آن سخن بررسی می کند و معمولا آخرش هم به کادون می زنه و اشتباه انتخاب می کنه

البته

این برداشت عیال از تمام حرکات و سکنات من است و خودم هم چون به عیال ایمان مطلق و صد در صد دارم نمی توانم در برداشت او شک کنم

خدا رحمت کند اموات شما را

ننه خدا بیامرزم یه نصیتی به من کرده مبنی بر اینکه

همیشه سعی کن اول نباشی

من هم مثل ترامپ که معتقد است

اول آمریکا

میگم

اول عیال جان

ترک عادت هم موجب مرض است و این مرض عیال دوستی هم مث خوره در جانم رخنه و تثبیت گردیده است

و

الان و سر پیری عیال دوستی نه تنها یک وظیفه اخلاقی بلکه یک مرض لاعلاج غیر قابل تحمل است

گرم گفتگو و تجزیه و تحلیل بودیم که یکباره دیدم عیال عمه خانم داماد را که الم شنگه راه انداخته بود و سعی در خراب کردن عروسی نوه خواهر ما را داشت آورد داخل اتاق مدیریت

گل بود

به زیور چمن نیز آراسته شد

ته دلم الویت بندی کردم و گفتم

بزار از شر این زنیکه سلیته خلاص بشم و بحث را هم منحرف کنم

عرض کردم

به به

عمه خانم عزیز آقا داماد

واسه چاخان بیشتر گفتم

افرین به سلیقه خانوادگی شما

عجب تالار قشنگ و با عظمتی را واسه مجلستون انتخاب کردید

تالار یک طرف

شخصیت صاحب تالار هزار بار به خود تالار ارزش افزوده داده

عمه خانم که حالا کمی آرام تر و نسبتا با این تعریف و تمجید من خلع سلاح شده بود

گفت

درسته

من با خانم خدا بیامرز ایشون هم کلاس بودم و زمان شاه اکابر می رفتیم

چه زن خوب و با وقاری بود هنوز که هنوز است اکبر خان عشق اولش را فراموش نکرده

گفتم

عمه جان

در

وفا داری و خیر اندیشی اکبر خان که الان فهمیدم اسم پدر خانم مهماندار و صاحب تالار است هیچ شکی نیست

اما

الان شما باید به اتفاق دختر خانم گلشون باب خیری بشین و ...

دختر اکبر آقا صاحب تالار حرف من را قطع کرد و گفت

والا

من هم خیلی اسرار دارم آقا جونم سر و سامان بگیره

البته فک کنم پدر سوخته بیشتر خودش را می خواست از دغدغه پدرش راحت کنه و مشکلاتش را دایورت کنه روی ما

عیال من هم که کمتر پیش میاد متکلم وحده هر جمعی نباشه بر خلاف همیشه با حرف من موافق شد و گفت

اکبر آقا

چرا به حرف دخترتون و عمه خانم که دوست خانم خدابیامرزتون بوده گوش نمی دین

البته

تو جمع چهار نفر ما

به قول حضرت مولانا

هر کسی از ظن خود شد یار من

عیال هم میخواست سریع تر از شر عمه سلیته داماد راحت بشه و برسه به جشن و پایکوبی داخل سالن و ببینه کی چی پوشیده و هر کسی چقد طلا به خودش اویزیون کرده و طلا های کی بدلی است و کی واقعی و از این جور فضولی های زنانه

عیال معذرت خواهی کرد و گفت

ببخشید مث اینکه تو این جمع من از همه غریبه ترم

بهتره که شما را راحت بزارم و برم داخل

البته

از این حرفش من استنباط خودم را داشتم و فهمیدم داره به من اخطار می ده که تو اینجا چه غلطی می کنی

یالله بیا بیرون کارت دارم

من هم از فرصت استفاده کردم

و

گفتم میترا خانم

ببخشید

کسی به من زنگ نزده

توضیح اینکه

بیشتر اوقات موبایل من تحت کنترول ملوکانه و داخل کیف عیال است

بخاطر اینکه

من معمولا جوراب و سویچ ماشین و موبایلم را موقع بیرون آمدن از خونه پیدا نمی کنم و این عیال است که سریع تر از برق

از جایی که آنها را قایم کرده پیدا می کنه و بعدش هم معمولا موبایل را پیش خودش نگه می داره که دو باره گم نشه

عیال نگاهی به صفحه موبایل من انداخت و گفت

آخ آخ

ببین نگهبان گارگاه عظیمیه چند بار زنگ زده

بیا ببین چکار داشته

من اینطوری بود

که

عمه خانم و اکبر خان و خانم مهماندار که بعدا فهمیدم اسمش سمین خانم است تنها شدند

حالا

شما باید پی برده باشید

که من باید ارتباطم با سیمین خانم حفظ شده باشد تا به اسمش پی برده باشم و عشق مربعی عمه خانم و اکبر خان و سیمین خانم و ....به کجا خواهد رسید

شما باید در قسمت ۳۴ نقطه چین را حدس بزنید

[۱۱/۳۰, ۰۹:۲۴] Dr-khavari: صندلی ۱۹و۲۲

قسمت ۳۴

مرگ عمه خانم

هنوز ده دقیقه یا بیشتر از دفتر اکبر خان فاصله نگرفته بودم که باز صدای جیغ گوشخراشی از دفتر آمد

بر گشتم ببینم چی شده

دیدم عمه خانم دراز به دراز افتاده روی زمین

عیال هم به سرعت برق و باد خودش را رسوند

با کهنه اطلاعات پزشکی که داشتم متوجه شدم که نبض ندارد

از ترس عیال از تنفس دهان به دهان منصرف شدم ولی با اسرار عیال به عنوان قسمتی از وظیفه پزشک برای خدمت به بیمار

در حالی که با انگشتان شصت و سبابه دست چپ بینی عمه را مسدود کردم بودم

لب هایم را بر روی دهانش که با کمک دست راستم غنچه نموده بودم فشردم

در اولین تنفس مصنوعی این دندان‌های مصنوعی عمه خانم بود که پرید تو حلق من

کلی از ترشحات دهانی و ته مانده میوه و شیرینی های که لمبونده بود آمد تو دهان من

به هر حال

پزشک نباید بد دل باشه

به عملیات احیا بیمار ادامه دادم در حالی که

تو دلم نجوا کردم

اگه سیمین نیاز به نفس مصنوعی داشت

چی می شد

البته

اگه عیال در صحنه حضور نمی داشت

بهر حال

همه را برق می گیره

ما را گوز ادیسون

سیمین که قصد پاک کردن عرق های پیشانی من را با گوشه رو سریش داشت وقتی عیال مشاهده فرمود که صورتش بیش از حد مجاز به صورت من نزدیک شده

فریاد زد

مگه اینجا دستمال کاغذی پیدا نمیشه

این چه تالاری ه که تو دفتر ریاست دست مال کاغذی قحطی ه

یکی نیست بگه

آخه

زنیکه فضول

به تو چه که دستمال کاغذی کمیاب شده

بزار سیمین جون عرق پیشانی من رو پاک کنه

دارم کور میشم

بهر حال

تو دنیا که هیچ

تو قبر هم این عیال از ما رفع مزاحمت نمی کنه و همیشه اولین رسالتش حال گیری از من است

به اکبر خان گفتم

لطفا زنگ بزنید به اورژانس و کلانتری محل

زودتر آمبولانس بفرستند

پرسید

کلانتری واسه چی ؟

من چند سالی از عمرم را در استخدام نیرو انتظامی بودم

خیلی از مشاغل مختلف و متضاد را تجربه کرده ام

خدا بیامرز ننه م می گفت

حسن پیاز غلطانه

هیچ وقت ریشه نمی گیره

اینجا شم پلیسی من به کار افتاد که چرا اکبر آقا از اطلاع به کلانتری محل امساک می کنه

قیافه اش کاملا وحشت زده و رنگ پریده بود و تند تند آب می خورد تا خشکی دهن و گلویش برطرف شود

صدایش همچنان لرزان و گرفته بود

به هر حال

هر لحظه بدن عمه خانم سرد تر و سرد تر می شد و تلاش تیم ما برای برگرداندن علائم حیاتی نا موثر بود

به نظر شما مرگ عمه خانم مشکوک نبود؟.....

در قسمت ۳۵ پی خواهید برد

[۱۱/۳۰, ۱۵:۳۹] Dr-khavari: صندلی ۱۹و۲۲

قسمت ۳۵

آمبولانس

وقتی دیدم که تلاش ما برای برگرداندن بیمار بی نتیجه است سعی کردم با چراغ قوه موبایلم رفلکس مردمک هایش را تست کنم

هیچ عکس العملی به نور نداشت

به قول پزشکان

میدریاز دوبل

تو دفتر مدیریت اکبر خان یه سرویس بهداشتی فرنگی با روشویی و اینه وجود داشت که رفتم داخل آن تا آبی به صورتم بزنم و استفراغ های عمه خانم را که وارد دهان و لب و لوچه ام شده بود را بشورم

همکار من ژل لب و گونه و پستان و باسن تزریق می کنند و پول نجومی می گیرند

من همیشه بد بخت

پیره زن خفه می کنم و آب حوض خالی می کنم

این هم از رزق و روزی گند ما

همه فک می کنند بساز بفروش ها پول پارو می کنند

ولی

ما که نه

کل مردم ایران که دستشان به دهانشان می رسه پول هاشون را تبدیل به ارز و سکه می کنند تا بر اثر تورم ناشی از بی کفایتی مسئولین بی ارزش نشه

در شرایط نه جنگ و نه صلح همه چیز گران میشه

ولی

مسکن سیر نزولی داره

داشتم به بدبختی های خودم فک می کردم و هر چی دهان شویه می کردم باز هم بوی دهانم و ذرات غذایی عمه خانم زدوده نمی شد

بلاخره از دستشویی آمدم بیرون و با دستمال توالت داشتم صورتم را خشک می کردم که دیدم یک جفت دستبند سرد استیل پیجید دور دو تا مچ دستم

هنوز دست مال کاغذی مچاله شده خیس تو دستام بود افسر پلیس گفت

شما که در صحنه مرگ مشکوک حضور داشتید باید تشریف بیارید کلانتری واسه بازجویی اولیه و بازداشت موقت تا اخذ دستور قاضی کشیک تحت نظر ما در کلانتری تشریف داشته باشید

چرا اینقد تو دستشویی معطل کردی

داشتی آثار جرم را محو می کردی؟.ا

این دستمال کاغذی خیس را هم بزار داخل کیسه نایلون واسه آزمایشگاه پزشکی قانونی لازمه

گفتم بزار به خانمم اطلاع بدم نگران نشه

گفت

خانمتون با اکبر آقا با ماشین قبلی به کلانتری منتقل شده

فقط شما ماندید و سیمین خانم

اینجا بود که برای اولین بار دانستم که اسم خانم مهمان دار سیمین خانم است

چون کلانتری یک دست بند بیشتر نداشتند

حلقه دستبند دست چپ من را باز کردند و زدند به دست راست سیمین خانم

خود بخود ما به هم پیوند خوردیم

اما نه پیوندی آسمانی

بلکه پیوندی آهنی

من که به بی‌گناهی خودم اطمینان داشتم

ولی به روزگار تف و لعنت می فرستادم که چطور نمی شود از دست سرنوشت فرار کرد

خدا را شکر که عیال را قبل از من به کلانتری منتقل کرده بودند

و.الا اگر شاهد آن صحنه بود که من دست در دست اغیار دارم خونم مباح و روزگارم تباه می شد

الان همه معلوم نیست سرنوشت بهتری داشته باشم

ولی

علی الحساب همینکه چند لحظه حتی کوتا هم از دیدن قیافه عیال معافیت اجباری دارم خدا را شکر بودم

این خودش یک نوع پاداش و تخفیف مجازات محسوب میشه که چند لحظه آسایش در حتی این شرایط داشته باشم

در همین حال بودم که

آمبولانس

رسید و عمه خانم را داخل کاور گذاشتند و آماده بردند شدند که رئیس کلانتری از راننده آمبولانس خواست من و سیمین خانم را هم در اتاق عقب آمبولانس کنار جنازه عمه خانم پدرسگ به کلانتری منتقل کنند

آدمه داستان در قسمت ۳۶

[۱۲/۱, ۰۶:۰۴] Dr-khavari: صندلی ۱۹و۲۲

قسمت ۳۶

نصیب

آنچه نصیب است نه کم می دهند

گر نستانی به ستم می دهند

این ضرب المثل را سیمین خانم که خود را برنده قهری این کارزار بی پایان می دید تو آمبولانس بر زبان آورد

و

همه اتفاقات را به حساب سرنوشت و قضا و قدر الهی چوب خط کرد

من هم یاد این ضرب المثل افتادم

که میگه

این سرنوشت ما را دست قضا نوشته

بر دیگران عروسی . بر ما عزا نوشته

بهش گفتم

ببین خانم

من به قضا و قدر و سرنوشت اعتقادی ندارم

ولی

جوجه را آخر پاییز می شمارند

بیهوده احساس پیروزی نکن

تو کلانتری عیال من و شما را به هم پیوند خورده ببینه باید امشب را تو سرد خونه پزشکی قانونی کنار جنازه و من صبح کنی و واسه سئوالات نکیر و منکر شب اول قبر آماده بشی

بهتر است از صبح که تو حرم هم را دیدیم خودت را مرده فرض می کردی نه برنده

تو هنوز زن من را نشناختی

رستم دستان پیشش بچه سوسولی بیش نیست

گفت

من از همین زن ذلیلی شما خوشم آمده

مرد و اینقد ترسو

باز با لوندی و ادا اطوار گفت

خوش به حال اون زنی که بتونه تو را بدست بیاره

منکه مانده بودم ای پدر سگ دیونه است یا داره من را دست می اندازه ولی ته دلم از اینکه خرم می کرد لذت توام با دلشوره داشتم

عجب روزگاری شده

مونده بودم بگریم یا خنده کنم

یه چیزی بین این دو تا گیر کرده بودم

یاد این شعر نسیم شمال افتادم که برادر بزرگم استا علی در زمان کودکی ما پای کرسی واسه خانواده ۱۲ نفره مون می خواند

شوهرمن گوهرمخزن مي خواد

پيرشده شونه و سوزن مي خواد

مرغ شده دانه ارزان مي خواد

دو زن داره بازم دلش زن مي خواد

شوهري دارم كه نود سالشه

ريش سفيدش تا پرشالشه

هرجاميره بچش به دنبالشه

دو زن داره بازم دلش زن مي خواد

دندون نداره دهنش يك دونه

مردنش نزديكه خودش مي دونه

هم خربزه مي خوادهمي هندونه

دو زن داره بازم دلش زن مي خواد

خرخر و پف پف مي كنه وقت خواب

ترشد از آب دهنش رختخواب

آخ كه اين احمق خانه خراب

دو زن داره بازم دلش زن مي خواد

تازه شنيدم كه به گوشه كنار

دختر نه ساله شده خواستگار

تابمكد از لبش آب انار

دو زن داره بازم دلش زن مي خواد

شب كه مي شه ميپره هرسوچوسگ

بربچه ها ميزنه بي خود كتك

ورد زبانش كپگ اوغلي كپگ

دو زن داره بازم دلش زن مي خواد

مي كشدازغصه پياپي حشيش

جاي حنابسته به ريشش سريش

آخ كه اين دمدمي سرخ ريش

دو زن داره بازم دلش زن مي خواد

درسرپيري هوسش برسراست

طالب هم خوابگي دلبراست

مايه ي عمرش نفس دختراست

دو زن داره بازم دلش زن مي خواد

هيچ نمي دونه كه مشروطه چيست

ياكه جوانمرد و وطن خواه كيست

مرشد مشهوربه حاجي زكي است

دو زن داره بازم دلش زن مي خواد

قامتش ازعشق بتان خم شده

عاشق زلف كج خم خم شده

عقل وشعورش كمكي كم شده

دو زن داره بازم دلش زن مي خواد

پيري ربوده زسرش خواب را

باكارد و چنگال مي خورد آب را

مسخره كرده همه طلاب را

دو زن داره بازم دلش زن مي خواد

شعر و غزل مي خونه شب تاسحر

قرص كمرمي خوره با نيشكر

بلكه بگيرد صنمي را ببر

دو زن داره بازم دلش زن مي خواد

مردمقدس نزندجفت و طاق

صاحب غيرت ندهد زن طلاق

آه كه اين احمق پيرچلاق

دو زن داره بازم دلش زن مي خواد

خیلی دلم میخواست زودتر از این مخمصه خلاص بشم

اصلا دلم نمی خواست جای اون پیرمرد شعر نسیم شمال باشم

یاد این بیت شعر از خودم افتادم

که میگه

به ثامن التجا کردم من از دل

مرا اندر جوارش داده منزل

ما مشهدی ها هر وقت از همه جا رونده و در مانده باشیم به ضامن آهو متوسل می شیم

از ته دل آه کشیدم

که

ای ضامن آهو

من یابو را از این مخمصه نجات بده

تا جلو کلانتری از آمبولانس پیاده شدیم دیدم خواهر زاده ام که مادر عروس خانم بود من را در آغوش کشید و گفت دایی جان غصه نخور الان همه چیز تموم میشه و بر می گردیم تالار عروسی

راست می گفت

خواهر زاده ام که قبلا داستانش را براتون نقل کرده بودم و دوست هم دانشگاهیش میترا خانم را واسه من جور کرده بود پاسدار بازنشسته بود و فرمانده سپاه منطقه هم از مهمانان عروسی دخترش بود که ضامن ما شده بود تا به عروسی برگردیم و فردا خودمان را به مراجع قضایی و انتظامی معرفی کنیم

خدا را شکر که قبل از اینکه میترا خانم از کلانتری بیاد بیرون دست بند استیل را از دست من و سیمین خانم باز کردند و من محض رعایت احتیاط حداکثر فاصله ممکن از سیمین خانم را اختیار نمودم

ادامه داستان در قسمت ۴۷...

[۱۲/۲, ۰۴:۲۲] Dr-khavari: صندلی ۱۹و۲۲

قسمت ۳۷

پیوند در نعش کش

عرض شد

منظور از پیوند

رابطه عاطفی نیست

ولی

پیوند فیزیکی اون هم با دست بند استیل پلیس

خودش نوبره

به قول حضرت فردوسی

یکی نغز بازی کند روزگار

که بنشاندت پیش آموزگار

با اینکه با ضمانت دوستان برگشتیم تالار عروسی و کل این حوادث در کمتر از یک ساعت و یک ربع کم و زیاد اتفاق افتاد

ولی

تاثیر آن بر روح و روان من عمیق بود

با اینکه من انسان شاد و هایپو مانیک از لحاظ روانشناسی محسوب می گردم ولی فقط ادامه عروسی را نتونستم شاد باشم و بزن و برقص که در خصیصه ذاتی من نمود دارد را بروز بدهم

برادر عروس که در جریان حوادث فرعی نبود و از سر شب به مدد دو سه پیک شاد و شنگول می رقصید

هی من را به پیست رقص دعوت می کرد و می‌گفت

دایی جان

چرا کم فروشی می کنی؟

این همه قر تو کمرت احتکار کردی واسه چی؟

یه حالی به مجلس بده

ناخن خشکی نکن

آقا داماد هم که موها ش را دم اسبی بسته بود و از فوت عمه اش بی خبر نگه داشته شده بود هی با رقص های نه چندان حرفه ای که تازگی در کلاس رقص آموزش دیده بود شاه باش جمع می کرد

من ذات فضول و نگاه عمیق و تخیل سیال خودم را نمی تونم از روی دیدنی هایم مدیریت کنم

خیلی دلم می خواست که کش موهای داماد را که دم اسبی بسته بود را بکشم تا داماد را با شمایل متفاوت ببینم

ولی استیذان از عیال جان و عروس خانم و مادر عروس منفی بود

من با آدم‌های البته مردانی که موهای بلند می گذارند زاویه دارم

خوب مو داری که داشته باش

آدم نباید دارایی هاش را به رخ دیگران بکشه

اون همه مو

نمی گن که کچل ها وقتی آدمهای مو پر پشت را می بینند چه حالی میشن

همون حالی که پراید سوار ها کنار لندکروز سوار ها پیدا می کنند بلکه بدتر

می دونید که مو و ناخن با وجود اینکه جز بافت شاخی و مرده محسوب می شوند

حتی بعد از مرگ هم رشد می کنند؟

احتمالا عمه خانم که تا حالا تو سردخانه منجمد شده و تازگی آرایشگاه به هزینه آقا داماد و همراه عروس بوده هم تا فردا صبح اگه مرد بود ته ریش پیدا می کرد

عکسی از جنازه دکتر شریعتی که

اوایل انقلاب معلم شهید محسوب می شد وجود دارد که جنازه ته ریش دارد

خدا بیامرز

تو پاریس که همسرش خانم شریعت رضویی غیر محجبه بود

ولی

کتاب فاطمه فاطمه است را منتشر می کرد

و

در فضای دمکراسی و آزادی بیان و قلم غرب دنبال تشیع سرخ علوی با معجون مارکسیست اثنی عشری بود و حتی وصیت نمود جنازه اش در زینبه دمشق و در جوار زینب پیام آوار عاشورا دفن کنند

ای ملی مذهبی ها با پول ملت بورس تحصیلی فرنگ گرفتند و در برگشت بجای کمک به توسعه و آبادانی وطن به ایجاد نهضت دینی و ارائه چهره نو از دین . روحانیت را بر مقدرات این مردم حاکم کردند و این عوام تحت تحریک اینها حکومت پهلوی را سرنگون و وضعیت فعلی را آفریدند

من مونده ام الان روح دکتر شریعتی در سوریه بی اسد که مهمترین مهره هلال شیعی بود چه می بیند

سمی که دکتر شریعتی با سخن رانی های جادویی و اتشینش بر پیکر ایران تزریق نمود پنچاه سال زمان می برد که خنثی شود و درمان پذیرید

باز خدا خیری بده به پدر داماد که مرگ خواهر فتنه گرش عمه خانم را مخفی کرد تا پیراهن عثمان نشود و عروسی را تبدیل به عزا نکرد و شادی و مجلس جشن پسرش را ظاهرا حفظ نمود

ولی بزرگان ما مرده شریعتی را شهید و کشته به دست ساواک نمایش دادند و آن شد که دیدید و با پوست و استخوان لمس نمودید و جشن های دوهزار و پانصد ساله تبدیل شد به عزاداری های همیشگی

فردا صبح جمعه باید بریم کلانتری تا با ضابط قضایی به قاضی کشیک ارجاع بشیم تا ببینیم چه می شود......ادامه داستان در قسمت ۳۸

[۱۲/۲, ۲۰:۵۵] Dr-khavari: صندلی ۱۹و۲۲

قسمت ۳۸

به پایم افتادن نیروی انتظامی

در فرهنگ گذشته به پای کسی افتادن کنایه از عجز و لابه و التماس برای کرم و بخشش بود

اما

صبح جمعه ای سرباز نیرو انتظامی در حالی جلوی پای من زانو زده بود که قصد داشت پایبند ی را که با زنجیر دانه درشت به دو حلقه که هر یک از دو نیم حلقه ۱۸۰درجه ای تشکیل شده بود را به پاهایم نصب کنند

یاد میرزا رضا کرمانی قاتل شاه شهید ناصرالدین شاه افتادم که پاهایش در غل و زنجیر بود

بیچاره

میرزا رضا در غل و زنجیر حبس و شکنجه شد و بر دار رفت تا با کشتن دیکتاتور به مردم ایران آزادی ببخشد

غافل از اینکه دیکتاتوری باید محو شود و الا دیکتاتور ها چه با پوتین چه با نعلین فرقی ندارند و پوسته اندازی آنها ظاهری و عوام فریبی موزورانه بیش نیست

بهر حال به هیئت میرزا رضا کرمانی در عقب، وانت فنس دار نیرو انتظامی رهسپار محضر قاضی کشیک شدیم

من و عیال در کنار هم و اکبر خان و سیمین خانم دو به دو در مقابل ما نشسته بودند

گاه گاهی نگاه من با سیمین خانم گره می خورد و من سریع به کف وانت مجددا چشم می دوختم

نمی دانم چرا حالم به هم خورد

نگاهم با نگاهش کرد بر خورد

حالت دلشوره و اضطراب من تشدید شده بود

نمی دونم بخاطر اینکه عیال در کنارم بود یا اینکه سیمین در مقابلم نشسته بود چنین حالتی را تجربه می کردم

خدا نصیب گرگ بیابون نکنه

خیلی حالت دلشوره و بلاتکلیفی آزار دهنده است

البته قسمتی از بلاتکلیفی من بخاطر خوف از حکم قاضی بود

هی بخودم قوت قلب می دادم که بابا

پیش قاضی صلواتی و قاضی مرتضوی که نمی خوای بروی که احکامشان دستوری و غیر عادلانه و از پیش تعیین شده باشد

یه اعدام مختصر در انتظارمه که اگه عیال قتل را به گردن بگیره شاید حبس ابد بگیرم و بعد از ۱۵ سال آزادی مشروط می دهند که اون موقع شدم ۷۵ ساله

از خوبی پیاز غلطان بودن من اینه که چند صباحی هم به عنوان پزشک زندان در زیر مجموعه قوه قضاییه اشتغال داشتم زندان واسه من یه تجربه تکراری می تونست باشه و خوفی از آن نداشتم

اصلا

من جرمی مرتکب نشده ام که خوف حبس داشته باشم

فقط شاید به خاطر روحیه فردین گری قسمتی از جرم ضعیفه ها را آن هم در صورت ارتکاب و اثبات آن به عهده بگیرم

شاید هم عمه پدر سگ خود بخود دچار ایست قلبی و تنفسی شده و به درک واصل گردیده باشد

[۱۲/۴, ۱۹:۵۴] Dr-khavari: صندلی ۱۹و۲۲

قسمت ۳۹

پیچ تند

نمی دونم تا حالا سوار شدن در عقب وانت بار را تجربه کرده اید یا خیر.؟

مخصوصا اگه وانت دولتی باشد

یعنی مال بی صاحب

و

راننده هم یه سرباز که هنوز امضای گواهینامه اش خشک نشده باشد

واقعا که حرکت در سه جهت X&Y&Z محور مختصات انجام می پذیرفت

در دست اندازها به کره ماه هد می زدیم و مث فیلم‌های پلیسی . آژیر کشان و با چراغ گردان روشن و سرعتی سر سام آور طی مسیر می کرد

و

بارها مث چرخ گوشت من و سیمین که انگیزه هم داشتیم به طرف هم پرتاب می شدیم بینمان تصادم نیمه ناخواسته صورت می گرفت

گاهی دلم می خواست این وانت تا ابدیت به مسیر خود ادامه دهد و همراه عطار هفت شهر عشق را بگردیم

تو این اوضاع بحرانی جنبه عرفانی ام گل کرده بود و یاد این شعر مولانا افتادم

ای خدا این وصل را هجران مکن

سرخوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را تازه و سرسبز دار

قصد این مستان و این بستان مکن

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن

خلق را مسکین و سرگردان مکن

بر درختی کآشیان مرغ توست

شاخ مشکن مرغ را پران مکن

جمع و شمع خویش را برهم مزن

دشمنان را کور کن شادان مکن

گرچه دزدان خصم روز روشنند

آنچ می‌خواهد دل ایشان مکن

کعبه اقبال این حلقه است و بس

کعبه امید را ویران مکن

این طناب خیمه را برهم مزن

خیمه توست آخر ای سلطان مکن

نیست در عالم ز هجران تلخ‌تر

هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن

خوبی عرفان همینه

وقتی مغولان بلخ زادگاه مولانا را به آتش کشیده بودند وی در قونیه سجاده

از می رنگین می نمود

کلا بعد از نابودی ایران بر اثر تاخت و تاز مغول با نضج نهضت های عرفانی . زندگی آسمانی بر زیست زمینی تفوق یافت و نئشه و بنگ و حشیش و تریاک کاتالیزور سیر و سلوک عرفانی گشت و هنوز که هنوز است با زیست زمینی آشتی نکرده ایم

و در زمینه تکنولوژی و علم و رفاه پیشرفت

صدقه خوار تمدن غرب می باشیم

و با وجود گذشت بیش از ۵۰۰سال از تاریخ دوران سیاه حکومت پاپها در قرون وسطی اروپا

ما در قرن ۲۰ به استقبال حاکمیت دینی و انقلاب اسلامی رفتیم و آن شد که مشاهد و احساس می فرمایید

با ترمز شدید وانت از تاریخ قرون وسطی به جغرافیای جلوی دادگاه چهار راه چهار طبقه مشهد پرتاب شدیم و توانستیم از چرخ گوشت ببخشید از عقب وانت فنس دار مخصوص حمل مجرمین خطرناک پیاده شویم و....آدمه داستان

در قسمت ۴۰

[۱۲/۵, ۰۹:۰۳] Dr-khavari: صندلی ۱۹و۲۲

قسمت ۴۰ و آخر

قاضی فاسد منجی

حاجت ار ما را ز راه راست برد

دیو، قاضی را به هرجا خواست برد

پروین

خوبی نظام فاسد قضایی این است که هم من را از دست از شر سیمین نجات داد

و

هم شما را از استرس بلاتکلیفی روابط عاطفی در این قصه بی پایان

بهر حال

از قدیم گفتند

دستی که قاضی ببره خون نداره

نمی دونم شما هم به عشق در نگاه اول اعتقاد دارید یا نه

در شریعت ما که یک نظر حلال است و این یک نظر قاضی بر چهره زیبا و دلربای سیمین که تحت استرس طرز رانندگی سرباز راننده وانت زیبا تر و دلرباتر شده بود کارگر افتاد و قرار منع تعقیب واسه همه به جز سیمین صادر نمود

عشق و حرم

عشق و جنازه

عشق و نعش کش

عشق و وانت فنس دار

و

حالا

عشق و حبس

قاضی که از طرز نگاه سیمین به من متوجه اشارات و اماراتی شده بود

واسه اینکه مرغ از قفس نپره حکم حبس واسه اش صادر فرمود

عمه ات بمیره سیمین که در مستحکم ترین بنیان ها هم می تونی به تیر مژگان رخنه کنی

من که تا اکنون فقط از عیال خوف داشتم حال که رقیب قاضی حاکم بر اموال و انفاسم می باشد بهتر آن دیدم که داوطلبانه نرمش قهرمانانه نموده و عطایش را به لقایش ببخشم

قاضی هم که متوجه استیصال من شده بود از من تعهد گرفت که تا ۵ سال آینده اجازه دیدار یار

ببخشید

سیمین خانم را نداشته باشم

من ته دلم از اینکه خودم را با این حکم ناعادلانه نجات یافته تلقی می کردم نیمه راضی و کمی خشنود بودم

باز هم بهتر است در اقیانوس بی ساحل عیال خود را غرق شده تلقی کنم و جفتک بی جاه توام با عر و ...صادر نفرمایم

و

برگردم به ایران کوچک

تا بیشتر از این خاک بر پر خودم نپاشیده ام

پایان