سفر مشهد قسمت ۲۲
صندلی ۱۹ و۲۲
قسمت۲۲
کفشداری
از طرف می پرسند
انگیزه شما از پرش در نیاگارا چیه؟
میگه
والله
من انگیزه منگیزه حالم نیست
کی منو هل داد
ما هم الکی الکی خواستم تحمیل دو صندلی جدا گانه به یک زوج در اتوبوس ترمینال را نقد کنیم
هی تو رو در واسی با دوستان مجبور شدیم بیشتر و بیشتر کلمات را در استخدام پرواز مرغ تخیل در آسمان شما در آورده و هی آسمون و ریسمون سر هم کنیم تا ره به دل دوست بگشایم
کلا من آدم جوگیر و اهل رو در واسی هستم
اگه بار بخوره از اورست هم ممکنه سر در بیارم
یه بار تا ۱۳۰کیلومتری آبشار نیاگارا رفتیم
چند روز هم تورنتو رخت اقامت افکندیم
ولی عیال که حفظ
حمال
برایش از اوجب واجبات هست مانع بازدیدتان از نیاگارا شد و به مونترال برگشتیم
حالا
با تحریک و ترغیب دوستان ما پریدیم تو بحر قلم زنی
یکی میگه
تو پست مدرن و به سبک ذهن سیال می نویسی
یکی دیگه میگه
مث جلال آل احمد متکلم وحده و اول شخص می نویسی
یکی عزیز نسین در خاطرش تداعی می شه
و
به قول حضرت مولا
هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست. اسرار من
توی این رکود باز مسکن من که فعال این حوزه هستم با وجود استارت
مگا پروژه ساختمانی
عمرم
زدم تو کار شعر و ادبیات
قبلا هم
خدابیامرز می گفت
آدم تنبل
یا شاعر می شه
یا
منجم
ما هم که مسئولیت همه فعالیت های شرکت خانوادگیمان با عیال است از فرصت سو استفاده کردیم و زدیم تا کار نجوم و ادبیات
قبلا
هر وقت دلم هوس می کرد
کوره ذوقم فعال می شد و دستی به قلم می رساندم
اما
این چند روزه
ما ۱۵ ساعت تو اتوبوس بودیم
تا حالا
۲۲ دو تا قصه سنتز کردیم
ماجرای کفش داری هم چیز خاصی نیست
اصلا
من برای قصه گویی نیاز به پیدا کردن سوژه ندارم
چون پر رو تشریف دارم
با هر کس از هر قشری و مرامی و مذهبی می تونم گرم بگیرم
به کفشدار
گفتم
لطفا واسه کفش های من و عیال دو تا شماره جدا گانه بده
میخوام عیال را بپیچونم و تنها بر گردم و مستحبی انجام بدم
ظاهرا من غافل از همه جا نمی دونستم که این سیاست در بین مردانی که می خوان برن زن صیغه کنند و عیال خودشون را بپیچوند ظاهرا شایع و رایج است
منپروستاتی به قصد تجدید وضو چند لحظه از عیال رخصت گرفتم برم بیرون از رواق
یه خانم صیغه ای که ظاهرا از قبل من را زیر نظر گرفته بود و گفتگوی من با آخوندک را در خصوص اهدای اپارتمان در ازای طلاق عیال استراق سمع کرده بود به من نزدیک شد و با لوندی خاصی گفت
ببخشید آقا....
اگر مایل باشید ادامه داستان را در قسمت بعد به استحضارتون برسانیم
فقط
واسه کسانی داستان را می فرستم که داوطلب شنیدن این ماجرای مثبت ۳۶ سال باشند
