سفر مشهد قسمت ۶
صندلی ۱۹ و ۲۲
قسمت چهارم
دستشویی رستوران بین راهی
از اتوبوس با شتاب به سمت دستشویی رستوران بین راهی دویدم که با فرمان ایست خلا چی مواجه شدم
طرف پوز کارت خوانش را جلوی صورتم گرفت
و
گفت
۵۰۰۰هزار تومن بکش
گفتم
بنزین آزاد لیتری ۳ تومنه
در آمد چاه مستراح شما که از چاه نفت بیشتره
با بی حوصلگی گفت
بحث سیاسی نکن
وقت هنر مسئولین شاشیدن تو مملکته
درآمد اصلی رستوران ما هم از شاشیدن شماست
اینقد مردم فقیر شدند که کسی از غذای رستوران نمی خره و همه با خودشون نون ماستی . زهرماری . چیزی میارند و می خورند ولی دستشویی نمی تونند نرن
من هم که کلا تن به گور می دم ولی گوش به زور نمی دم ترجیح دادم بیاد حضرت سعدی که او را دررنظامیه بغداد ادرار بود
برم تو بیابانهای اطراف کنار یه بوته خار ایستاده ادرار کنم که ناگهان ماری کوچک از زیر بوته خارج شد و من از ترس به خودم ریدم و با شلوار بالا نکشیده فرار کردم
البته این بخود ریدن من معنوی بود و نسلهای آینده که این داستان را می خوانند می توانند آن را در خود درماندگی آموخته شده تعبیر کنند که الان ملت ایران به آن دچار می باشند
و
عیال که همیشه مشکلات من تفریح و شادی وی را رقم می زند کلی من را سرزنش کرد
که
۵ تومن می دادی که نمی مردی
گفتم آخه
لیتری چند
گفت
احمق جان
کشورت به تاراج رفته و منابع آن نابود شده دم نمی زنی
در مقابل دربون مستراح ژست اپوزسیون گرفتی
من که اعصابم داغون و حوصله ام سر رفته بود
فریاد کشیدم
البته
فریاد که نه آهسته نجوا کردم
که
خودم را مث اون جوان تونسی آتش بزنم ولم می کنی
گفت
عرضه شو نداری
دیدم راست میگه
بیخیال شدم
و
چون تدارکات پذیرایی مسافرتمان را به همسفر حامله مون بخشیده بود رفتیم داخل رستوران که یک چیزی کوفت کنیم
که قصه آن باشد برای بعد...
