سفر مشهد قسمت ۲
صندلی ۱۹ و ۲۲
قسمت دوم
خیلی از دوستان درخواست کرده بودند که قصه سفرعروسی در مشهد را ادامه بدم
راستش
درسته که قصه ادامه داره
ولی هنوز داخل اتوبوس ماجراهای اتفاق افتاد که گفتنش خالی از لطف نیست
چون از عیال جدا افتاده بودم و اتوبوس در هر ردیف سه تا صندلی داشت که دو تاش جفت و سومی تک بود و از حسن اتفاق هر دو مون سرنشین صندلی های تک بودیم مزاحمت کمتر و فراقت بیشتری نصیب ما شد
وقتی که فک می کنم با توجه به تجربه این سفر
جدایی زن و شوهر نه تنها مضرر نیست
که
گاهی می تونه خیلی شیرین و جذاب هم باشه
البته
زبونم لال
هزار قرآن در میون
بشرطی که بیشتر از یک شب طول نکشه
آخه
اگه جدایی طولانی بشه
بلانسبت هیچ خری حاضر به برگشت به طویله نیست چه برسه به شوهر که ظاهرا باید از خر عاقلتر باشه
البته
شرایط زمانی و مکانی هم موثر است و هیچ قانون اجتماعی
قطعی
و
صد در صد
نیست و اصل
عدم قطعیت
راه را واسه نرمش قهرمانانه و همون شکر خوردن خودمون باز گذاشته تا خدای نکرده کار به جاهای باریک نکشه
با افزایش قدمت ازدواج کم کم زوجین محرمیتشان در حد خواهر و برادر تنزل می کنه
ولی
در خصوص من و عیال نمی شه ادعا کرد که مث و خواهر و برادر شدیم
چون
ما خیلی وقته
که
مث دو تا خواهر هستیم و مزاحمتی واسه هم نداریم
حالا
یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه
بخت اگر ز کس بر گردد
اسب وی در خانه اش خر گردد
از بخت بد ما و بد زمونه
صندلی جفت بغلی ردیف مجاور عیال یک زوج جوان نشسته بودند
حالا شاید بپرسید
چه ربطی به بخت بد شما داره
جونم براتون بگه
که
اول ورود مان به اتوبوس جوانک داماد از موبایلش موسیقی با صدای بلند گوش می کرد
عیال ما هم که در حالت معمولی پرخاشگر و دنبال جنگ و دعوا با دیگران است
سر پسرک داد کشید
که
هی
با هندزفری گوش کن
پسرک هم که افغانستانی بود
چاره جز اطاعت نداشت
از آنجا که فضولی عیال به این نون و ماست ها قابل فروکشی نیست
با یک نگاه کاووش گرایانه متوجه شد که همسر طرف حامله و دارای ویار نیز می باشد
عیال اتشفشان محبت و انسانیتش گل کرد هر چی میوه و خوردنی و تنقلات داشتیم بزور داد به تازه عروس حامله
انگار نه انگار که تا چند لحظه پیش داشت پاچه شوهرش را می گرفت
پسرک افغان هم که اوضاع را مساعد می دید هی تازه عروس حامله را ناز و نوازش می کرد و چاپلوسی را به حدی رسانده بود که حتی کفش های همسرش را با دست های خودش پای عروس متمارض لوس ش می کرد
و عیال ضمن تقدیر و قدردانی از خدمات شاه داماد به من فحش و فضیحت می داد
که از همین افغانی یاد بگیر
من دو تا پسر چهار کیلویی واسه ات زاییدم
یکبار اینطور ناز منو نکشیدی
با هر چاپلوسی آقا داماد عوضی
کلی فحش و بد و بیراه نثار و ایثار ما می گشت
دعا می کردم که از اتباع غیر مجاز باشند تا ایست و باز رسی آنها را پیاده کنه تا شاید عیال تا پیدا کردن بهانه ای جدید یه استراحتی به فک بی صاحبش بده
اما
شور بختانه کارت اقامت قانونی داشتند و این دعای من هم مث همه دعا هایم اجابت نشد و آبشار فحش و دشنام و ناسزای عیال جاری و ساری بود که بود
