مهدی هاشمی ۵ اسفند ۱۴۰۴ دوست خوب
سلام
واسه نوشتن دیگه قلم و کاغذ لازم نیست
پشت میز هم نمیخواد بشینی
البته
ما که اون موقع ها که با قلم و دفتر اشنا شدیم میز و صندلی نداشتیم
به شکم رو زمین دراز می شدیم و مشق می نوشتیم
خودمانیم
زیاد هم اهل درس و مشق نبودم
بیشر به بازی و دویدن علاقه داشتم
در نتیجه
کتک و دعوا
الویت اولم بود
تا اینکه
درسته
یکی از پیشنیاز های دعوا خشونت کلامی ه
اصلا
دعوا
بدون فحش و رجز خوانی
ملات
نداره
ولی
یه بار
یکی این قوائد را شکست
نه تنها جواب کلامات غیر فاخر من را متناسب سازی نکرد
بلکه
حین درگیری فیزیکی بی دلیل هم از ابزار موثر فحش استفاده نکرد
واسه من
عجب بود
دعوای عاری از فحش
تازه
دعوا ی یک طرفه و بدون خشونت طرف متقابل
عجب
مگه داریم
مگه میشه
بد جور واسه ام تازگی داشت
سه ما تعطیلی تموم شد و رفتیم مدرسه
عه
این پسره که همکلاسی خودمه
همه چیزش عجب بود
یه ادمک هفت تیر کش وسترن جاسوئیچی قهوه ای رنگ داشت
که من ازش خوشم آمده بود
ما اگه از چیزی خوشمون می آمد
یا به زور مصادره می کردین
یا
مخفیانه مصادره می کردیم
که میشه
همون سرقت امروزی
که زیاد هم وقاحت نداشت
شاید تعجب کنید
که چطور زور گیری و سرقت عمل وقیحانه محسوب نمی شد
راستش خودم هم نمی دونم علتش چیه
ولی
شاید
از فرهنگی بجا مانده بود که جنگ و جهاد و غنیمت را مطلوب و ثواب می دونست
بهر حال
ای همکلاسی جدیدم که تازه به ده ما مهاجرت کرده بودند
اون آدمک را
به من
هدیه
داد
این اولین هدیه ای بود که من در عمرم می گرفتم
اون موقعه ها
کمر بند من یه فانسقه نظامی بود و عروسک جاسوئیچی را به اون آویزون می کردم
شاید بپرسید
چرا
فانسقه
می بستی
راستش
اون زمانها
ما اصلا شلوار نمی پوشیدیم که کمر بند لازم داشته باشه
تنبون پامون می کردیم که کمرش کششی بود
و
یا نخ می بستند
که بهش می گفتند
لیفند
من فانسقه را که دو سر ان چنگ فلزی داشت واسه دعوا و ضرب و شتم دیگران همیشه می بستم
بعد
که اون آدمک یادگاری دوست جدیدم اقا مهدی هاشمی را بهش آویزون کردم
شدم
مصادره آقا مهدی
دیگه نه خودم دعوا می کردم
نه اجازه می دادم کسی با
آقا مهدی
دعوا کنه
چون وقتم اضافه میآمد
با دوستی مهدی به سمت کتاب و درس سوق داده شدم
و
کم کم شدم درسخون
اهل قلم و انشا
بجای
تیزی و دعوا
الان هم
به برکت تکنولوژی و علم
نه لازمه پشت میز بشینی و قلم و دفتر را اسراف کنی
بلکه
تو رخت خواب
بدون اینکه لازم باشه چراغی را بر فروزی
با
کی برد موبایلت
از دل عقده می گشایی و مطلب خلق می کنی
پاینده خودم
و.دوستام
مخصوصا
مهدی هاشمی عزیز
و
خانواده اش
که حسن را اینگونه ساخت
