هندوانه ۳۰ساله
هندوانه ۳۰ ساله
هندوانه چند روز بمونه خراب میشه
چشم بسته از غیب گقتم
همه نمی دونند که این میوه پر آب که برای تولید هر کیلو آن پانصد لیتر آب پنهان مصرف میشه
چقد واسه طبیعت نیمه بیابانی ایران مضر است
اما
کی به کیه؟
وقتی ثروت های ملی مث نفت و گاز که همه جای دنیا با عنوان
سوخت فسیلی
برای ایجاد
جهش اقتصادی
و
توسعه ملی
مدیریت بهینه می شه
تو ایران به ثمن بخس به اژدهای زرد تقدیم میشه
ما باید
فک نان کنیم
که
خربزه آب است
بهر حال
صحبت هندوانه بود
که
زدیم
به صحرای کربلا
و
از
چین و ماچین
سر در آوردیم
عیال همیشه تعریف می کرد
که
وقتی پرویز را حامله بوده ویار هندوانه می کنه
خوشبختانه در منطقه ما هم گاهی انقد محصول هندوانه زیاد بوده که ارزش برداشت نداشته
و
در جالیز رها می شده و به چرای گاو و گوسفند سپرده می شده
بهر حال
عیال حامله دست آقا مهدی ۱.۵ساله را می گیره
و
میره یه هندوانه دیم کوچک می خره
و
میاره خونه
اول تصمیم می گیره که نصف آن را تناول و مابقی را واسه من نگه داره
ولی
عطش ش بر طرف نمی شه
میگه
من حامله ام و دو نفر محسوب می شوم
پس یک چهارم واسه حسن کافیه
از آنجا که من فرزند هفتم بابام بودم
و
عادت داشتم
لاست چایلد
باشم
یک چهارم باقی مانده را هم میل می فرمایند
و.طبق معمول
واسه
حسن
البته ببخشید
واسه
حسن اقا
چیزی باقی نمی مونه
عیال
سی سال
بود که همیشه این خاطره را باز تعریف و باز تعریف می کرد
و
از تکرار آن لذت می برد
چون
جزاندن من در آن مستتر بود
این خاطره برایش بسیار تا بسیار لذتبخش و جذاب بود
هر وقت چشمش به هندوانه دیم تو این سی سال می افتاد
باز خاطره مذکور را به ما
اماله
می کرد
و
من به این
انما
عادت کرده بود
هر وقت می گفتم
باز هم از این هندوانه ها بخر
یه طوری
ما را می پیچوند
چون در ۳۷ سال زندگی مشترک همیشه کلیه خریدها را خودش انجام می داده
و
هیچ گاه به من اعتماد نمی کرده این خاطره سی سال در ذهنش جولان می داده و همچون
مجنون
از دست نیافتن به
لیلی
لذت می برده
دیروز رفته بودیم برنج بخریم
این روزها
خیلی دوست داره که خودش رانندگی کنه
با اینکه دست و فرمان دست و حسابی هم نداره
و
انداختن ماشین
در
کمتر چاله چوله ای را ممکنه
میس کنه
و
هنگام رانندگی اش امن ترین جای دنیا داخل ماشینش محسوب میشه
و
هر عابر و رهگذری در هنگام رانندگی ایشان مضروب و میت بالقوه تلقی می شه
من کنارش نشسته بودم
و
مث بید می لرزیدم
که
چشمش به هندوانه کذایی در یک بساط چهارشنبه بازار افتاد
و
گفت
حسن
از اون هندونه سیا ها
من هم برای کسب لحظه ای آسایش و آرامش فوری تو ترافیک و راه بندان پیاده شدم و قبل از اینکه ایشان طبق معمول با هر حرکت من مخالفت کنم
رفتم هندونه را خریدم
و
به خودرو منتقل کردم
با اینکه
هنوز دو روز تاشب
چله
مانده بود
عیال
هندوانه ۳۰ ساله انتظار را یکجا میل فرمودند
نه خان آمده
و
نه خانی رفته بود
و
واسه خر خان هم
پوست هندوانه ای باقی نمانده بود
