فقط دلم میخواد یه چیزی بنویسم

چه باشه مهم نیست

صفحه موبایل و کیبرد مانیتور ان واسه نوشتن مناسب نیست

ولی عشق به نوشتن هم مث عشق فوتبال . زمین خاکی و چمن نمی شناسه

رقص انگشت سبابه ام در صفحه جادویی موبایل مطالبی را خلق می کند که گر چه فاقد ارزش ادبی و فنی است اما در عوض نسبت به غلط های املایی و روانی انشایی ان نیز دارای مشکل اساسی است

اعتیاد به نوشتن را از کودکی در خودم احساس کردم

یادم میاد یه معلم سوم ابتدایی داشتیم به نام اقای فدایی

خیلی معلم دوست داشتنی و محترم و با احساس بود

پوست چهره اش سفید بود

کمی چاق و سری طاس داشت که مقدار اندکی موی کم پشت. طاسی ان را نمایان تر می کرد

وقتی هیجانی می شد و خون در صورت و کله طاسش می دوید چهره قرمز اش دوست داشتنی تر می شد

با اینکه بیش از ۴۵ سال از ان موقع می گذرد هنوز رنگ پیکان جوانان سبز یشمی و بلوز مانتیگول قرمز رنگش در خاطرم هست

اولین جایزه عمرم را بخاطر یه انشا از وی دریافت کردم

موضوع انشا در باره دوست داشتنی ترین فرد زندگی بود که من مادرم را توصف کرده بودم

وقتی در حین خواندن انشا زیر چشمی متوجه ریزش اشکهای معلمان که تازه مادرش فوت شده بود گردیدم انشا ام را با بغض در گلو ادامه دادم و معلمان یه خودکار بیک به من جایزه داد

مجددا معلمان با احساس تمام خودش انشای من را باز خوانی کرد و به عنوان بهترین انشای کلاس معرفی کرد

و اینچنین شد که من هر گاه پاره ورقی و شکسته خودکاری نصیبم می شد عشقم به نوشتن شعله ور می شد و این شعله هنوز در وجودم گرمای حیات بخشش را حفظ کرده است

اری

فقط بیک مث بیک می نویسد

و

فقط نوشتن به من ارامش می دهد

هیچ وقت تو زندگی ام نمی تونستم انشا ام را پاک نویس کنم

چون در حین پاک نویس . موضوع قبلی را تغییر می دادم و مطلب جدیدی خلق می کردم

با وجود این استعداد من دراوردی ام. هیچ وقت نویسنده قابلی نشدم ولی در عوض علاقه مندان به مطالبم نیز انگشت شمار و کم تعداد می باشند

اما انچه برای من اهمیت دارد نوشتن برای نوشتن است و بس

عیال نیز هر گاه که من را ساکت و بی حرکت و منزوی در گوشه ای می بیند متوجه رسالت وجودی خود گشته و با صدور رگبار فرامان های متوالی با قید چند فوریت سعی می کند که تمرکز من را برای نوشتن بر هم بزند و ذهنم را اشفته کند

غافل از اینکه من این سبک اشفته نگاری ام را مدیون ذات ملوکانه حضرت اقدس ایشان می باشم

اکنون که پس از فراقت از جمع کردن سفره شام و شستن ظرف هایم خواب بر عیال مستولی شده است باز شاهد رقص نا موزون سبابه ام بر کیبرد صفحه موبایل گردیده ام و در حالی که اب ریزش ناشی از کاتاراکت چشمم . گونه و بالشتم را خیس کرده از پشت شیشه های عینک چینی مطالعه ام که ان را از دستفروش سر کوچه مان خریده ام فتو فوبی (نور گریزی= برق زده گی ) را نیز تجربه می کنم و بیخیال همه مشکلات

فقط می نویسم و می نویسم و می نویسم

همسر من نیز مانند همسر لئو تولستوی نقش مهمی در نویسنده شدم دارد

البته مهم این است که نقش مهم و پر رنگی دارد

حالا منفی یا مثبت بودن اهمیت ندارد

اری

همیشه گل نیست که الهام بخش می گردد

گاهی خلیدن خار گل نیز می تواند در افراد روانپریش توهم نویسنده بودن خلق کند

و اکنون که قسمتی از سیم اسکاچ ظرف شویی در زخم نوک انگشت سبابه ام جا خوش کرده با احساس ازار از هر کلیک انگشتم بر روی حروف کیبرد به زنده بودن ازار دهنده و غیر مفیدم پی می برم

اگر دستکش ظرفشویی داشتم و سیم اسکاج نوک انگشت سبابه ام را نمی خلید شاید غلبه خواب . من را از افرینش این متن به درد نخور غافل کرده بود و خستگی چشم تر کاتارکته (اب مروارید در افراد مسن یک از عوارض ازمان عمر است) به مدد سنگینی پلکانم مرا به خوابی عمیق برده بود و تا کنون هفت اخوند را در خواب سلاخی کرده بودم(کنایه از ۷پادشاه به خواب دیدن که نشانه خواب عمیق و ارام است)

بهر حال بهتر است که خستگی و بیماری و پیری را به رسمیت شناخت و در حالی که از عقب هرازگاهی تیز صادر می کنم(کنایه از گوزیدن بی اختیار پیرمردان) تسلیم خواب گردم که تا ساعت ۲۴ دقایقی بیش نمانده است که خواب جاهل بهترین عبادت است