من معمولا طنز می نویسم
نه اینکه طنز پرداز باشم
راستش طنز رسالت روزگار است نه نوشته های من
همچی مث همه موارد هچی صد در صد نیست
استثنا هم زیاده
معمولا محکم ترین رابطه عاطفی و حمایتی بین مادر و فرزند تو طبیعت وجود داره
جوانی شهرستانی اراده ای محکم برای پیشرفت و ساختن زندگی مرفع برای خود و خانواده اش را داشت
از بد روزگار محل تولدش کویر بود و خست اسمان و زمین اولین مانع اش بود
معمولا خانوهده های که بضاعت پشتیبانی از فرزندانشان را نداشتند کارخونه های تولید درجه دار ارتش می شدند و این قاعده سرنوشت جوان شهرستانی ما را نیز رقم زد
اما طبع بلند او درجه داری را بر نمی تابید و تحصیل حین خدمت را نردبانی ساخت تا به دانشکده افسری راه یابد و چه مشقت ها که در این مسیر تحمل نکرد
میگن اگه در خانواده فقیر متولد شدی دیگران مقصر ند
ولی
ولی اگه با خانواده فقیر وصلت کردی خودت مقصری
حالا این جوان شهرستانی که ماملایمات روزگار هیچ وقت دست از سرش بر نمی داشت عشق دختر یک خانواده متمول را رد و دل به دختری یتیم سپرد که از خانواده ای مهاجر بود
حالا خودت فقیر باشی نور
فقیر مهاجر باشی نور علی نور
فقیر مهاجر یتیم اهسته گام باشی
بدبختی را مقابلت سر تعظیم فرود می اورد
دوران دانشجویی با تهی دستی معمولا قرین است
حالا چه شود که دانشجویی باشی که زن و دو فرزند هم داشته باشی
دخترکی که نای گریستن نداشت و حتی گریه هایش نیز سایلنت بود و بلا فاصله بعد از ان پسری نحیف و لاغر فرزندان قهرمان قصه پر غصه ما بودند
بهر حال قهرمان داستان ما قبل از فارغ التحصیلی از دانشکده افسری در حالی که در رویاهایش زندگی رو شن و رنگی و اتمام بدبختی هایش را تجسم می کرد بیمار شد
از انجا که روزگار قسم خورده بود تا نگذارد ابی خوش از گلوی قهرمان ما فرود رود پنچه مرگ را بر حلقوم وی فشرد و اپاندیس وی تبدیل به عفونت خونی گردید حتی مرگ وی را عذاب اور تر و توام با درد و نحیفی را به وی تحمیل نماید که مبادا دنیای سخت و خشن و بی رحم وی با مرگی اسوده پایان یابد
شاید بگویید
چه پایان تلخی این داستان داشت
خیلی حال دلمون در این ایام مهسایی خوشه که تو هم نمک مرحم می زاری
ببخشید
ولی قهرمان داستان ما درسته که دنیا را ترک گفت
ولی ان دخترک سایلنت گریان را هنوز هم داشت تا ادمه دهنده دریافت مصیبت هایش باشد
دخترک مظلومی که حتی کش استین لباس کوکانه اش نیز با وی سر ستیز داشت و زخمی عمیق در بازویش ایجاد کرده بود که اسکار ان هنوز باقیست
پدر رفت
مادر
اهسته گام
بی تعهد
نا مهربان
که سیه روزی خود را بر سر کودکانش تلافی می کرد
اری
این دخترک محروم از پدر
مادری خودسر و ازار دهنده داشت که به نامادری درس شقاوت می داد
تمام سعی اش را مصروف بازدارندگی فرزندانش کرد
مستمری ماهیانه شوهر محومش را دریافت نکرده پیشخور می کرد و البسه گران و برند را سپر عقده های جبرانی خود می نمود
دخترک سایلنت ما در نبرد با روزگار و ناخوش هایش توانست به مدد هوش سر شارش در رقابت سنگین کنکور راهی دانشگاه شود و خولستگارکی را دایی یکی از همکلاسی های ساده لوحش بود را تور کند خواستگاری که کم از مرحوم پدرش نداشت
دانشجویی از خانواده ای پر جمعیت فقیر روستایی
سال اول پزشکی که هشت سال از تحصیلش باقی ماتده بود
یعنی در واقع ترم یک را تازه پاس کرده بود و فک می کرد که دکتر است
ولی مادرش زودتر از وی لباس عروس پوشید و به خانه بخت دومش رفت و دخترک بی نوای یتیم ما را از حضور فیزیکی هر چتد مزاحم خود بی بهره ساخت تا زخمی بر زخمها یش باشد و بدبختی دخترش را تضمین کند
مصیبت های دخترک کم بود که شوهر متوهم در نهایت فقر و فلاکت پز پزشک بودن داشت و از دخترک که دانشجوی پرستاری بود ادعای سرتر بودن داشت و با وی نمی ساخت
حال
پدرش را خدا از وی گرفته بود
مادرش را که اگر اصلا وجود نداشت بهتر بود
شوهرش که از شوهری فقط کتک زدن را بلد بود
خود خدا هم هز این باگ خلقتش در شگفتی بودو نزدیک بود از خدایش بخاطر این خطای کاردینال استفا بدهد که ناچار به پذیرش اراده دخترک با هوش ما در شکست دادن بدبختی شد
و
از این به بعد
یعنی بعد از ۳۳ سال زندگی مرارت بار دخترک با همسرش زندگی ناچار شد روی خوشش را به انها تشان بدهد
روی خوشی که مردم چین با مرگ مائو معنی ان را درک کردند
این بار مرگ منجی و تداوی گر شد
با مرگ همسر عوضی دخترک
بدبختی های مورثی وی نیز پایانی خوش یافت
خوش خوش که نه
در قاموس دخترک ما
بدخت نبودن بالاترین خوشبختی بود
