۱۹دیماه ۱۴۰۱ ترشی
از ساعت ۱۰صبح رفتم سر یک قرارداد پروژه ساختمانی
ارزش پروژه حدود ۷۵میلیارد تومن میشه که ۲۰درصد اون سود بشه حدود ۱۵ میلیارد کاسبیم
مذاکرات طول کشید از وقت ناهار من دیابتی صبحانه نخورده گذشت و بشدت احساس ضعف توام با عصبانیت داشتم
چند لحظه فرجه گرفتم بیام بیرون یه بیسکویتی .چیزی کوفت کنم تا قند خونم بیشتر افت نکنه
روبروی املاک یه مغازه کوچک قهوه خانه بود که نوشته بود صبحانه و عصرانه موجود است و چیزی راجع به ناهار ننوشته بود
از پاچال دار که تنهایی داشت قیلون می کشید پرسیدم
خوردنی چی داری؟
گفت
نیمرو ۳۰تومن
املت ۴۰تومن
پر واضع است که قیمت حداقلی را انتخاب کردم و سفارش یه پرس نیمرو دادم
پشت نیمکت نشستم که دیدم
یه کاسه کوچک چینی محتوی ترشی و یه بشقاب روحی نیمرو با نون گذاشت رو میزم
با خودم گفتم
ای دل غافل
حتما با این کاسه ترشی باید قیمت املت را واسه نیمرو پرداخت کنم
داشتم چتکه می انداختم که ترشی را عودت بدم و صرفه جویی ذاتی ام را بروز بدم و در حالی که نیمرو تموم شده بود پسرم امد دنبالم که زودتر
بیا که مشتری نپره
از من پرسید که پولش را حساب کردی
ته دلم ذوق زدم که
به به
زدم تو گوش نیمرو مجانی و الان پسرم حساب می کنه
بعد به قهوه چی گفت چند میشه
اون هم گفت سی تومن و پسرم کارت کشید
با خودم گفتم
ای دل غافل
دیدی کاسه ترشی جز سرویس پذیرایی بوده الان از کفم میره
ناچار کاسه ترشی را هم سر کشیدم و از اون موقع معده ام مث سیر و سرکه داره می جوشه و بشدت می سوزه
با حالی خراب و معده ای سوزان رفتم سر ادامه قرارداد و به هزار مصیبت و چانه زنی معامله را جمع کردم و از شدت عصبانیت و ناراحتی صد هزار تومن هم به شاگرد بنگاهی انعام دادم تا دیگه واسه خطای محاسباتی ۱۰هزار تومن قیمت ترشی خودم را به اب و اتش نسپارم
لعنت به این خسست
خاک بر سر من خسیس
درود بر شاگرد بنگاهی مفتخور
خوشا بحال ورثه ام که انچه بر خود حرام می کنم بر اون مُرده خورا گوارا می شود
