۵ دی ۱۴۰۰
الان که دارم این مطلب را می نویسم ساعت ۳بامداد است
از خواب بیدار شدم واسه شاشیدن شبانگاهی
این هم از کرامات شیخ ماست که بزرگی را فقط افزایش سن و تجربه و علم و ثروت متعاقب ان قرار نداده بلکه برای مردان روزگار علاوه بر اینکه باید سنگ زیرین اسیاب باشند باید رنج بزرگی پروستات را هم به انبوه تجربیات خود بفزایند
تا  هیچ گاه نتواند طمع خواب راحت و طولانی را درک کنند که تا چشم گرم شد حجم مثانه حجیم بر سرت اوار می شود که بر خیز  که گاه شاشیدن مکرر در این زندگیست و بیتوته در بیت خلا بیشتر از بستر و مطبخ و کتابخانه . افسار مدیریت زمان عمر مار ا اشغال می کند
یکی نیست بگه که خاطر عاطر خوانندگان را به گند ادرار مکدر کردن چه هنریست که بوی عفن ان  همیشه از نوشته جات حسن استشمام می شود و پاسخی جز شکوه و ناله از روزگار بد کردارم صادر نمی شود
سال ۸۱ روز ۵ دی در اوج افتخارات اداری و کارمندیم در حین مدیریت برگزاری کمیسیون پزشکی جانبازان در خانه شهر کرمان بودم که توسط مسئول کار گزینی اداره جناب علی ارش نامه ای به دستم دادند که از سمت اداری ام معزول شده ام 
این رسم جهان سوم است که مزد پاکی و صداقت و حسن رای مدیرانش عزل و حبس و تحقیر و فقر می باشد
یکسال بلاتکلیفی و در اختیار کارگزینی  بودن و تنزل پست و مصادره مرکب و منصب اداری نقطه عطفی بود که ادامه مسیر زندگی من را به لاینی دیگر متوجه ساخت
بیل و  کلنگ بجای قلم و دفتر دست افزارم شد به طور غیر رسمی و غیر ارادی به وادی ساخت و ساز مسکن سوق داده شدم  و در اولین سالگرد بر کناریم مصیبت زلزله بم و مرگ حدود چهل هزار نفر از هم وطنمانم اخرین کریسمس زندگی ام در کرمان را مقدمه تبعیدم به کرج قرار داد و نفی بلدی که تازه باغربت ان انس گرفته بودم مرا به سکنی در غربت دوم ملزم نمود