در دو هفته اخیر دو سفر شمال داشتم

یکی به دورهمی دوستان در گرگان

دومی به کلا چای واسه پیگیری سند یک دوست

 

این چند وقت کمی درگیر دارایی و عوارض و ثبت و اینجور فعالیتها هستم تا سند ملزم به تنظیم را به دست خریدلر اپارتمان هام برسونم

هی کارت می کشم 

هی پیامک کسر از حساب بانکی واسم میاد

 

می بینم من بیشتر از اینکه واسه خودم کار کرده باشم برای نظام مهندسی . ثبت اسناد . دارایی . و شهرداری ایجاد درامد کردم که واقعا پول مفت از من می گیرن و هیچ صرف عمران مملکت نمی کنند 

من از فعالیت ساختمان سازی تنها وقتی که به کارگران و پیمانکارانم پول می دهم احساس رضایت مندی می کنم و خوشحالم از اینکه با کارافرینی ام به معیشت تعدادی انسان زحمت کش کمک کرده ام و ان زحمتکشان نیز متقابلا و البته بدوا برای من مفید هستند

اما اینها چه ربطی به مسافرت شمال داشت

هیچی

جونم براتون بگه 

من چون با حقوق  بازنشستگی و کارمندی و دانشجویی و کارگری معیشتم تنظیم بوده همیشه رعایت صرفه جویی و حتی خسیسی برایم عادت شده بود و در این مسافرت تازه پی بردم که چقد از استانداردهای  لازمه زندگی ام فاصله داشتم

 

تو فرودگاه کوچک گرگان که اولین بار وارد ان شده بودم دنبال اتوبوس  و مترو بودم که از ان خبری نبود

همیشه تاکسی فرودگاه با اینکه هیچ وقت سوار نشده بودم بنظرم گران و تشریفاتی و اسراف می امد و اینبار چون انتخاب دیگری نداشتم از دکه قیمت گرفتم با توجه به مسافت استخراجی از روی لوکیشن موبایل و عادت پرداخت پولهای مفت ذکر شده در طلیعه مطلب منتظر بودم مبلغ بالایی اعلام بشه 

با کمال تعجب دیدم واسه ۴۵دقیقه طی طریق مبلغ ۳۲هزار تومن کرایه در نظر گرفته شده که من را شوکه کرد

عجب

حدود یک دلار می شد

 

امروز که با اتوبوس از کالاچای بر می گشتم ۲۵ سالی می شد که اتوبوس بین شهری استفاده نکرده بودم 

اتوبوسهای ۳۰۲کرمان مشهد که از جاده قسمتی خاکی راور می امد اسکلت و چهره ما را تغییر ماهیت می داد و ریه ها و سر و تن ما را انباشته از خاک و غبار می کردو صندلی های به هم فشرده ان در گرمای و سرما و برف و باران محیط زیست را برای ما تقریبا  قابل احساس می کرد

اما اتوبوس امروزی صندلی هایش تبدیل به تخت می شد و فوق العاده راحت و نرم و امن می نمود بطوری که من بعد از پیگیری اسناد اپارتمان در املاک و دفترخانه در ساعت اداری در کلاچای بعد از ۷ ساعت مسافرت با اتوبوس بدون احساس خستگی به جلسه کاری بعد در ساعت ۲۰ رسیدم و الان نیز مشغول نوشتن این خاطرات می باشم و قبراق و سرحال بنظر می ایم

اتوبوس امروز واسه ناهار و نماز و خرید ساعت ۱۶ در یک رستوران فروشگاه بین راهی توقف کرد و من حسب عادت مالوف گذشته که دلم و جیبم یارای خرید غذا از رستوران را نداشت مشغول پرسه زنی در فروشگاه پس از استفاده از سرویس بهداشتی بودم که متوجه شدم در ساندویچ فروشی ایستگاه بین راهی  رانندها و شاگرد راننده مشغول صرف کاباس و خیار شور و گرجه  با نون باگت و نوشابه هستند

با ترس و لرز قیمت پرسیدم

گفت یک پرس مشابه غذای راننده ها میشه بیست هزار تومن

عجب

کمتر از یک دلار

مشغول خوردن شدم که بانوی گارسون که اشپز  هم بود گفت

اقا

شما بجای بیست هزار تومن دویست هزار تومن 

کشیدی

 

منکه مشغول لذت بردن از سد جوع بودم دلم می خواست بگم 

حالا که درستکار و امین هستی بقیه اش مال خودت

شهرداری و دارای و ثبت و نظام مهندسی بدون ارایه هیچ خدمتی من را غارت می کنند بزار به این بانوی زحمت کش هم انعامی  گیرش بیاد

 

ولی شیطون را لعنت کردم دلم نشد که انتحار  اقتصادی کنم  و مابقی را پس داد و من نتونستم بر عادت خسیسی فائق بیایم

 

البته همینکه واسه خودم ساندویچ خریده بودم خیلی پیشرفت  ولخرجی محسوب می شد و تغییرات باید تدریجی باشه تا استرس و اختلال روانی ایجاد نکنه

تا درودی دیگر بدرود 

و

به امید تغییرا بیشتر