۳خرداد۱۴۰۰ سودای بهشت
من در ایام کودکی و نوجوانی خیلی متدین بودم
چند تا علت داشت
اول اینکه خانواده ای مذهبی داشتم
دوم اینکه خونه مون نزدیک مسجد بود
سوم اینکه انقلاب شده بود و مسجد و بسیج و انجمن اسلامی در مساجد و محلات رونق زائد الوصفی یافته بودند
بیشتر وقتم در مسجد می گذشت تا خونه و مدرسه
مذهب در ضمیر کودکان و نوجوانان به خاطر فقدان آگاهی و تجربه بهتر نفوذ می کنه
نماز و قرآن و ادعیه در قالب تکالیف یومیه و تکرار مکرر انها هم به ابقا و استمرار مذهب کمک شایانی می کنه بطوری که ذهن طرف دیگه نمی تونه از کمند مذهب رهایی پیدا کنه
وقتی هیجان جبهه و جنگ نیز به این کمپلکس اضافه بشه و شهادت و سودای بهشت و حوری قلمان حسرت عقده های جنسی سرکوب شده توسط تعالیم مذهبی را ارضا کنه دیگه این فرد میشه یه بمب متحرک
بشکه باروت آماده انفجار
خودش را حقیر .مسکین . مستکین و اسفل السافلین می دونه که در کنف شهادت در راه خدا می تونه به کمال اعلی و احسن تقویم دست پیدا کنه و کسی که این فرد را مهندسی کرده عجب پیاده نظامی پیدا می کنه
او بسیجی دارد که مانند ارتشهای حرفه ای مزدور نیست
بلکه برای عقیده اش می جنگد
نیاز به لجستیک و حقوق انسانی ندارد
زیاد مزد جهاد شهادت و دستمزد آن در آخرت تسویه خواهد شد
اسلحه و مهمات هم حداقلی و بیشتر از غنائم جنگی تامین می گردد
یکی از این نیروها مرحوم برادرم . شهید من حجت السلام مهدی خاوری بود
من از مرگ او نه تنها غمگین نبودم بلکه مسرور از توفیق شهادت ایشون و مغموم که چرا این موهبت نصیب من نمی شود
در ذهنمان تلقین شده بود که پیش نیاز شهادت پاکی و اخلاص است و شاید من از اخلاص و پاکی لازم برای رسیدن به درجه شهادت محروم بودم
آنقدر با سلاح بکائ در قالب عبد ضیف الحقیر المسکین المستکین شیون زاری می کردم که شاید در باغ شهادت بروی من هم باز شود و به فیض شهادت نائل گردم
و اکنون من ....
