فرزندی چهارم یه خانواده روستایی مشهدی بدون علایم حیاتی به دنیا آمد.  اون زمانها یعنی سال۱۳۳۷ زنان روستایی در خانه و بدون کمک قابله و ماما روند طبیعی زایمان را در جریان فعالیت عادی روزمره مرتکب می شدند مادر جوان که ۲۷سالگی را با چهارمین زایمان تجربه می کرد اقدام به جمع آوری هیزم برای تامین آب گرم جهت غسل میت نوزاد می کند که وقتی با کمک زانو مشغول شکستن شاخه ای جهت قرار دادن در زیر دیگ آب گرم بوده چوب شکسته شده شاخه به سر نوزاد اصابت می کند و این شوک موجب بروز علائم حیاتی  و شنیدن صدای تنفس طفل می شود و قهرمان ما به زندگی چنگ می زند 

چون بسیار سرخ سفید و تپل بوده نام محمد وی مرمر  مسمی شده و جایگاهش تثبیت می یابد

آن زمان کودک کار و حقوق کودک و واژه های اینچنینی هنوز  در فرهنگ لغت جامعه جا باز نکرده بود و صنعت فرش ایران که دومین منبع صادرات  و  درآمد محسوب می شد کودکان نحیف بسیاری را در کارگاه های نمور و تاریک و کم اکسیژن در غباری سنگین از پرز و پشم شناور در هوا  رنجور می کرد و با مبلغ ناچیز ساعات طولانی پشت دار قالی ذوب می شدند و قهرمان ما نیز از این قائده مثتنی نبود و اگر بیماری ریوی باعث منفک شدنش از کودک بیگاری نمی شد حتما غوز و ضعف بینایی و سایر بیماری های اسکلتال گریبانگیرش  می شد 

کودک ازاد شده از اسارت گاه قالی بافی جان سه باره ای یافت و  میدان تحصیل و تشک کشتی را ناجی خود دانست

بالاترین سطح تحصیل آن زمان روستا . همراه با قهرمانی کشتی فرنگی استان را در رزمومه داشت که عنوان همافر نیروی هوایی دوره الکترونیک را در تگزاس آمریکا سپری کرد و در ۲۰سالگی انقلاب اسلامی و سقوط شاه را تجربه کرد

اما قهرمان ما در همه عرصه های پیش رو قهرمان بود و در حالی که جوانترین سرهنگ نیروی هوایی مشهد بود نبرد با سرطان را در ۳۹ سالگی شروع و  پس از چهار سال مقاومت شجاعانه عرصه زندگی را بدرود گفته و من را در غمی پایان نیافتنی باقی گذاشت