۲۷شهریور ۶۱

دو سال تقریبا از شر غ جنگ ایران و عراق گذشته بود

اما از سن من ۱۶ سال و نیم

 

حسرت می خوردم که چرا با وجود گذشت دو سال از تجاوز عراق به میهن اسلامی توفیق شرکت در این نبرد نصیبم نشده است

اگه جنگ تموم بشه و فرزندانم  که هنوز متولد نشده بودند از من سئوال کنند که در زمان حمله دشمن چرا در جنگ شرکت نکردی ندامت و شرمساری پاسخ قابل قبولی نمی توانست باشد

 

اما تلاش های مکرر من برای اعزام به جبهه تا آن موقع با مداخلات منفی خانواده ناکام مانده بود

 

یکبار در زمستان سال قبل از اتوبوس عازم اموزش جبهه توسط بردارم پایین کشیده شدم ولی همچنان تب جنگ تنور روانم را ملتهب و داغ نگه داشته بود 

بالاخره با کارت جعلی و شناسنامه مخدوش و بدون اموزش نظامی  عازم جبهه شدم

 

چون مدرک شناسایی نداشتم 

دلم می خو است که به جبهه جنوب بروم

تا در میان رزمندگان نیاز به اوراق شناسایی نداشته باشم

 

اما غرب نسیبم شد

دعا می کردم جبهه خارجی بیفتم 

اما افتادم جبهه داخلی

 

دلم می خواست در پایگاه  شهری باشم

اما در قله ای در اطراف روستای پایگلان سرو آباد مریوان مستقر شدیم

چون بدون  کارت شناسایی بودم برای غیر دوستان همراهم شناخته شده نبودم و از کومله و دمکرات و بسیج و سپاه و ارتش بیم داشتم که مبادا توسط دشمن اسیر شوم و یا توسط خودی ها  دستگیر شوم  و از جبهه اخراج کردم 

 

بالاخره با همون گروهی که آعزام شده بودیم بعد از ۱۰۰روز به مشهد برگشتیم در حالی که در برزخ فاقد کارت شناسایی بودن و هویت نداشتن هنوز از شانزده سالگی  با من همرایی  می کند و همیشه سعی می کنم که بروز و ظهور نداشته باشم و در انزوا و ترس و نا امیدی شهروند درجه دو  و  سه خویش خواسته ام باقی بمانم این را ناشی از اختلال استرس بعد از کرونا یه بقول دندانپزشکان  PTSD می دانم که در کودک سربازان نمود بیشتری دارد