۸فروردین ۹۹ امروز واسه من دو روز مهمه
۵۴
۳۰
اینها فقط عدد نیست
کی گفته عمر فقط یه عدده
دلت جوان باشه
اصل دله
من امروز ۵۴ساله شدم و سی ساله که متاهلم . توان روحی و جسمیم با پارسال که ۵۳ساله بودم خیلی فرق کرده چه برسه به ده سال پیش و ۴۳ سالگی
دیشب با پسر ارشدم ساعت ۲۱از یک پیاده رویی ۱۴ کیلومتری برگشیم . اش و لاش شده بودم . از خستگی حوصله و توان سرکشی به کارگاه را نداشتم
یادش بخیر
حدود ده سال پیش یه روز رفتم سر گذر یه کارگر واسه کارگاه بنایی بیارم
کارگرها هم که نان روزشان به عرق جبین و کد یمین وابسته است هجوم اوردن که مذاکره کنند من در حال چک و چونه بودم که
یه پیرمرد افغانی لاغر اندام نشست داخل ماشین
یه کارگر بیشتر نمی خواستم ولی چون دلم نشد پیرمرد را نا امیدش کنم یه کارگر جوان و قوی هیکل هم گرفتم و با خودم گفتم شب مزد پیرمرد را می دم از فردا عذرش را می خوام . اما در طول روز برخلاف انتظار پیرمرد را چابکتر و مفید تر از جوان هیکلی یافتم و شب مزد جوان را دادم پیرمرد چون نگهبان و کارگر دائمی من
اسمش شیر احمد بود . نزدیک مرز ایران در هرات افغانستان متولد شده بود بسیاری از اقوامش قبل از قرارداد پاریس که هرات از ایران جدا شد و تردد بین هرات و تایباد و مشهد عادی بود ساکن ایران شده و شناسنامه ایرانی داشتند اما از بخت شیر احمد پدرش شرق مرز یعنی افغانستان را انتخاب کرده بود و حالا برای امدن به وطن دومش که با قرار داد پایس ایجاد شده بود نیازمند پاسبورد بود
