الان که می خوام این مطالب را بنویسم ساعت ۲۳.۲۹دقیقه و تلویزیون دورهمی مهران مدیری را گذاشته . مهمانش هم خانم ریما رامین فر همون بازیگر نقش هما در سریال پایتخته . هر چی زور زدم که به نوشتن ادامه بدم نشد . نشستم پای برنامه مدیری و الان که برگشتم به وبلاگ ساعت موبایل ۰۵ بامداد را نشون می ده . به عبارتی از هفتم به هشتم فروردین ورق زدیم . بهر حال در رقابت مدیری من رو پشت سر می زاره و هنوز هم برنامه مدیری تمام نشده و من در تبلیغات بین برنامه سری به وبلاگ زدم . باز هم مدیری منو به خود جذب کرد

جالبه که ریما مث من فروردینیه و ۵۰ سالشه و مهران مدیری هم ۵۳ ساله و تقریبا هم سن و سال منه

خیلی دلم میخواد خاطرات دوره دبستان انها را هم بتونم با دبستان خودم مقایسه کنم

 

بهر مصیبتی بود بزور فرستادنم دبستان و همینطور که تو خونه زیاد تو امار مهم نبودم تو کلاس و درس هم اصلا متوجه درس و کلاس و معلم و تخته سیاه نبودم 

مهم ترین نقشی که واسه خودم تو مدرسه قائل بودم اصلا ربطی به درس و مدرسه نداشت 

تو کلاسهای بالاتر و پایین تر برادر و خواهر داشتم ومدرسه  زیاد با خونه واسم فرقی نمی کرد . بهر حال بیشتر در زمینه دعوا و کتک کاری سر امد بودم تا درس و مشق

محیط روستای ما یه دبستان داشت رو سر در ان نوشته بود

دبستان کشاورزی فاتح

واقفش مرحوم محمد صادق فاتح صاحب برند روغن نباتی جهان و املاک و مستقلات فراوان در کرجه که یه باغ بزرگ هم در نزدیکی دبستان ما داشت که اوایل در تصرف بنیاد شهید مشهد بود و الان اپارتمانهای بلند مرتبه جای درختان ان باغ روئیده اند و با گسترش مشهد روستای ما و ان باغ اکنون از حومه به حاشیه ارتقا یافته است . علت اینه همش دارم از حواشی دبستان صحبت می کنم اینه که من واقعا سال اول و دوم اصلا تو نخ درس و مدرسه نبودم تا اینکه یه خانواده به محله ما مهاجرت کردند . پسر بزرگ این خانواده همکلاسی من شده بود و من در سه ما تعطیلی و قبل از باز گشایی مدارس با این هم شاگردی جدید اشنا شده بودم 

پسری ارام . مودب . زیبا و دوست داشتی و هر چه من نداشتم ایشون داشتند

 

در اولین برخوردم با این پسر که اقا مهدی نام داشت کتک مفصل و بدون دلیل موجه به ایشان زدم ولی دریغ از یک فحش که ایشان نثار من کند و این بیشتر من را عصبانی می کرد . خیلی مودب بود و من که منتظر این بودم که والدینش بیان دم خونه و به مادرم از رفتار من شکایت کنند باز هم انتظارم براورده نشد

برام عادی بود که همسایه ها از من به خانواده ام شکوائیه کنند و مرحوم مادر خدا بیامرزم ته دلش خوشحال بود که مردم شکایت کنند و بیشتر وقتی ناراحت می شد که بری پیشش و گریه کنی که از فلانی کتک خوردی و باید بخاطر بی عرضه گی یک کتک هم از ایشون نوش جان می کردی و مصیبت مث تلافی بوسه دو چندان می شد( دزدی بوسه عجب دزدی پر منفعتیست ...چون پسس گیرند ارزشش دو چندان گردد)

به هر حال این اقا مهدی که خیلی مودب و والدینش هم با سواد بودند شد هم شاگردی من و در یک میز و صندلی مسقر شدیم و مادرش هم مهدی را که غریب و تازه وارد بود با وجود اطلاع ازسابقه قبلی خشونت رفتاریم به  من سپرد

 

خلاصه از این به بعد حسن عوض شد 

من علاوه بر اینکه عصرها از مدرسه تا منزل اقا مهدی را همراهی می کردم صبحها هم می رفتم خونه شون و صبحانه و ناهار را با هم بودیم یعنی من با خانواده انها بودم و ظهر می رفتیم مدرسه و عصر دو باره خونه مامان مهدی بودیم

خانواده خودم که این قد شلوغ بود که نبود من زیاد محسوس نبود و کمتر دلتنگم می شدند و مامان مهدی به ما دیکته می گفت و در  درس و مشق حواسش به تکالیف ما بود 

تنها فایده من برای انها این بود که دیگه کسی پسرشان را کتک نمی زد و من هم کم کم با درس و مدرسه اشتی کردم یعنی از اول هم قهر نبودم اصلا تو باغ درس و مشق نبودم و بیشتر تو باغهای روستا به اخکوک دزدی(همون چغاله بادام ) تفریح مشغول بودم تا درس و مطالعه

 

اری 

دیگه کم کم منی که بالاتر از ۱۰ و ۱۲ واسم نمره عالی بود شدم شاگرد اول یا دوم 

خیلی وقتها نمره من از مهدی بهتر می شد ولی چون سابقه خراب و قیافه ای خرابتر داشتم می دیدم به مهدی ارفاغ شده و بیست دادند ولی نمره ۱۹۰۷۵ منو تغییر ندادند . دیگه کاری نمیشه کرد 

هم سوئ سابقه داشته باشی و هم سیه چرده و زشت .خیلی سخته شاگرد اول و دوم بشی و همه اینها و تغییر رویکرد و بچه مثبت شدن را مدیون مادر مهدی اقا هستم و الان که حدود نیم قرن از ان زمان گذشته هنوز مهدی جز بهترین دوستان منه و مادرش را مانند چشمانم دوست دارم و برایم خیلی عزیز است

ساعت ۵۶. دقیقه بامداده و باید قصه را ویرایش و جمع کنم

خاطرات دوران راهنمایی باشه واسه بعد

 

تا درودی دیگر 

بدرود